مصاحبه با نشریهٔ گفتمان الگو | تحولاتِ توسعه، مهم‌ترین رویکردِ آسیب‌شناسیِ اجتماعی

مصاحبه با نشریهٔ  گفتمان الگو | تحولاتِ توسعه، مهم‌ترین رویکردِ آسیب‌شناسیِ اجتماعی
تاریخ انتشار : 18 فروردین 1395
نویسنده :
زمینه :

محمد جواد استادی/ هادی خانیکی از اساتید مهم و شناخته ­شده علوم ارتباطات در ایران است که هم‌اکنون به عنوان عضو هیأت علمی و مدیر گروه ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی فعالیت می‌کند. مهم‌ترین ویژگی خانیکی نسبت به سایر اساتید این رشته این است که به­عنوان فردی با گرایشات میان‌رشته‌ای شناخته می‌شود که به حوزه‌های مشخص جامعه‌شناسی، ادبیات و سیاست علاقه‌مند است و تلاش می‌کند مسائل را با رویکردی میان‌رشته‌ای مورد کنکاش و مطالعه قرار دهد. دیگر ویژگی مهم خانیکی تلاش و فعالیت مستمر او در حوزه‌های مختلف مدنی و اجتماعی است که از او چهره‌ای خستگی‌ناپذیر ساخته است. خانیکی زمانی نیز به عنوان معاون فرهنگی وزیر علوم به فعالیت اشتغال داشته و به دلیل ارتباطات گسترده به­خوبی با مسأله آسیب‌های اجتماعی آشنا است. لذا در فرصتی که فراهم آمد، با او که هم­اکنون رئیس انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطات است، پیرامون این موضوع به گفت‌وگو نشستیم.

***

* آقای دکتر شما، هم در حوزه مباحث نظری به شکل جدی فعال بوده‌اید و هم خود سابقه فعالیت اجرایی و دولتی دارید. آسیب‌شناسی اجتماعی را تا چه حد قبول دارید؟ به نظر شما آیا می‌توان از آسیب‌شناسی اجتماعی به­عنوان ابزاری برای تحقق پیشرفت بهره برد؟

به نظر من باید بین مسأله اجتماعی، تهدید اجتماعی، بحران اجتماعی و آسیب اجتماعی تفکیک قائل شد. تغییرات در وضعیت جامعه ـ اعم از اینکه این تغییرات متأثر از تحولات درون‌زای توسعه‌ای باشد؛ یعنی برنامه‌ریزی شده باشد یا اینکه تبعات و پیامدهای یک تغییر اجتماعی باشد که قبلاً برآورد درستی از آن وجود نداشته است؛ مانند تحولات ناشی از رشد شهرنشینی، رشد جمعیتی، تغییرات انقلاب‌ها و دگرگونی­های پردامنه ـ در ابتدا مسائلی را به وجود می‌آورد که اگر درست درک شود، خود این مسائل می‌تواند به یک فرصت تبدیل شود. به عبارت دیگر الزاماً همه اینها آسیب نیستند ولی اگر درست درک نشود یا در حل آنها شیوه‌های غلط یک­بعدی در نظر گرفته شود، آسیب را تبدیل به تهدید می‌کند. تهدید هم اگر رها شود، می‌تواند به بحران تبدیل شود. پس یک طرف آسیب‌های اجتماعی، عوامل ایجاد آن در بطن جامعه و تحولات توسعه‌ای و طرف دیگر، سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی غلط است که قطعاً مسأله اجتماعی را به آسیب تبدیل می‌کند و جامعه هم در سطوح مختلف خود احساس نگرانی می‌کند. من مثال مشهور تحولاتی را که در روستاهای ما تحت تأثیر برنامه‌ها و سیاست‌های خیرخواهانه به وقوع پیوست، می­زنم. ابتدای انقلاب به­درستی و با احساس مسئولیت، نهادهای حاکمیتی و نهادهای برخاسته از انقلاب مثل جهاد سازندگی همت خود را بر این گذاشتند که روستاها را مثل شهرها در معرض پیشرفت‌های جدید قرار دهند. برق، جاده و… در اختیار روستاها قرار دهند. با بردن برق به روستا، تلویزیون نیز وارد روستا شد. استفاده از رسانه‌ها باعث شد تصویر مطلوب زندگی شهری به روستا برود. جاده هم که دیگر وجود داشت و رفت و آمد آسان‌تر بود. در نتیجه، روستاها به­سرعت از جمعیت تخلیه شدند. حال شما به­عنوان یک سیاست‌گذار توسعه‌ای فکر می‌کنید چه کار باید کرد؟ آیا این کار غلطی بود که برق، بهداشت و ارتباطات را به روستا بردند؟ باید روستا را در همان وضعیت قدیم نگه می‌داشتند؟ این تغییرات، مسائل جدیدی به وجود آورد که رها شدند. از جمله اینکه بالاخره برای این وضعیت چه کار می‌شود کرد؟ آیا باید روستایی که این امکانات را یافته، همچنان در همان حالت روستایی بماند یا باید حداقل در یک پیوند بین روستا و شهر زندگی کند؟ مثال دومی می‌زنم که به دولت هم ارتباطی ندارد. مرحوم مجتبی کاشانی به­عنوان یک شاعر دردآشنا زمانی که مسئول بود، به خواف رفته و وضعیت فقر آنجا را دیده بود. منظومه‌ای را به اسم از خواف تا ابیانه سرود و آن وضعیت را به تصویر کشید. چون شاعری بود که دوست داشت از شعرش برای حل مسائل مردم استفاده کند. استاد عثمان محمدپرست و خیلی از هنرمندان دیگر نیز این مسأله را در یک سطح عمومی مطرح کردند و این مباحث در نهادهای مدنی شکل گرفت. از جمله دو نهاد جامعه فرهنگی جنوب خراسان و جامعه یاوری به وجود آمدند. این نهادها امسال در مراسم پنجاهمین مدرسه‌ای که با کمک مردم ساخته بودند و در آن مراسم سالانه‌شان را برگزار می‌کردند، از بچه‌های این مدارس که رتبه‌های دو و یک رقمی کنکور را کسب کرده بودند، تقدیر کردند. حدود 85 تن از بچه‌های این مدرسه‌ها رتبه‌های دو و یک رقمی را به خود اختصاص داده بودند. بچه‌هایی از روستاهای جنوب خراسان و سیستان و بلوچستان داشتند که در رشته‌های بالای دانشگاه‌های صنعتی شریف و تهران قبول شده بودند. من تجربه مدیریتی در وزارت علوم را نیز دارم، در پیشانی این‌ بچه­ها می‌دیدم که باید چند سال بعد سراغشان را در دانشگاه هاروارد و ام­آی­تی و… گرفت. بعید است به همان مدرسه و روستا بازگردند. آیا این خیرینی که برای اینها مدرسه ساختند، امکانات فراهم کردند، بورس دادند و به دانشگاه صنعتی شریف رساندند، کار نادرستی کردند؟ آیا بهتر بود که این افراد در روستاهای خودشان می‌ماندند و کنار پدرشان کشاورزی و دامداری می‌کردند؟ اینکه در یک مدار جدیدی از توسعه‌یافتگی قرار گرفتند، آسیب است، تهدید است یا مسأله است؟ اساساً فرصت است یا تهدید؟ پاسخ دادن به این سؤال که خیلی راحت بگوییم هر تغییری الزاماً تهدید است، به این سادگی نیست. البته وقتی درست به مسأله نمی‌پردازید، بدیهی است که بخشی از آن تهدید می‌شود؛ یعنی بچه‌ای که از شهرستان به تهران می‌رود و بعد برای او امکاناتی فراهم نشود، ممکن است تصمیم بگیرد به ام­آی­تی برود یا گرفتار اعتیاد و فساد شود. به نظر من فقر، ضعف سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی و غفلت از الزامات و پیامدهایی که هر تغییر دارد، باعث می‌شود چیزی به اسم آسیب، تهدید یا حتی بحران بروز پیدا کند و طبیعتاً وقتی به وضعیت بحرانی می‌رسد، ذهن سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزها را هم گرفتار کند. به دلیل اینکه در مورد مسأله یا راه مسأله غلط فکر می­کردند. باید ببینیم چه تحولاتی به عنوان آثار تغییر یا آثار توسعه اجتناب­ناپذیر است. مدرن شدن، شهری شدن، در معرض رسانه‌ها قرار گرفتن، رشد آموزشی و مسائلی نظیر اینها خیلی از نهادهای مستقر و مناسبات متعارف سنتی را با چالش مواجه می‌کند. به نظر من اگر بشود نقش آن نهادها را در شکل جدیدش بازآفرینی کرد، این عارضه کمتر می‌شود و بیشترین بخش آن آسیب نخواهد دید اما اگر این مشکل و مسأله حل نشود، بیشترین بخش آن عارضه خواهد بود.

* با فرض تشخیص درست آسیب، محل ارائه درست این آسیب کجا است؟ آیا رسانه‌ها محل درست ارائه و انتشار آسیب‌های اجتماعی هستند؟ آیا ارائه این آمارها و آسیب‌ها منجر به ایجاد جو سیاه و نگرش سیاه‌نمایی نخواهد شد؟

اول روشن کنیم که آن نگاه غلط و چه نباید کرد چیست؟ چون این کار ساده‌تر است. به نظر من نگاه غلط و چه نباید کرد، آنجا است که احساس می­شود که جامعه زیر سیطره و چنبره آسیب­های نابود­کننده قرار گرفته است. یعنی به تعبیر خود شما جامعه به­خصوص با پیچیدگی، تعدد و تراکم آسیب­های اجتماعی آنقدر در وضعیت سیاهی قرار گرفته که اساساً دیگر امکان درمانش نیست. وقتی که آسیب‌های اجتماعی به آسیب‌های نوپدید و آسیب‌های متراکم و متعدد ـ مثل همان چیزهایی که در جامعه ما دیده می‌شود ـ تبدیل می‌شود، استنباطی به وجود می‌آید که دیگر جامعه به آخر و مرحله فروپاشی رسیده است. من فکر می‌کنم که به دلایل مختلف فرهنگی، اجتماعی، تاریخی، سیاسی و اعتقادی می‌شود این دید را رد کرد. به این دلیل ‌که کم نیست مقاطعی در تاریخ ایران که این احساس به وجود آمده است. این در روایت نخبگان به­خصوص در محضر کسانی که نسبت به جامعه ایرانی با بدبینی هم برخورد می‌کنند، آمده است. این نگاه که ایران نابود می‌شود ولی در عمل جامعه نشان داده که این‌گونه نبوده و جامعه ققنوس‌وار احیا شده است. این نشان می‌دهد که در واقع در جامعه و در انسان ـ به­خصوص با دیدگاهی که ما که نسبت به انسان داریم و به تعبیر حضرت علی(ع) درد انسان در خودش است و درمانش هم در خودش است ـ جوهره‌ای وجود دارد. با این نگاه است که می‌بینیم جامعه در معرض تحولات قرار می‌گیرد. پس یک دید این است که ما سطح را ببینیم و چون در سطح می‌بینیم، اعتیاد، فساد، طلاق، فرار از خانه، حاشیه‌نشینی، کودکان کار و فرار مغزها و همه آن چیزهایی که به عنوان آسیب در جامعه گفته می­شود را در نظر گرفته و بگوییم که کار جامعه به پایان رسیده است. یک دید دیگر هم که به نظر من غلط است و راه­حل­هایی هم که می­دهد غلط است، این است که می­گوید چشم روی هم بگذاریم و بگوییم هیچ اتفاقی نیفتاده و اساساً ما با آسیبی مواجه نیستیم و اصلاً چه کسی می‌گوید که جوان نباید تجربه اعتیاد داشته باشد؟ اما به نظر من دید به اصطلاح رایج فرصت و تهدید دید مطلوب‌تری است که می‌گوید جامعه به دلیل تحرک‌های توسعه­ای در موقعیتی قرار گرفته که یک سوی­ آن تهدید و سوی دیگرش فرصت است. کجا تهدید است؟ وقتی که سیاست‌گذارها خواسته باشند خود منهای نهادهای مدنی و منهای شهروندان مسأله را حل کنند. آنجایی فرصت است که در واقع جامعه به نوعی احساس خودآگاهی کند که حتی در معرض یک ریسک قرار گرفته است. چینی­ها در مورد بحران می­گویند بحران فی­نفسه، هم فرصت است و هم تهدید و می‌تواند ظرفیت‌ها و رویکردهای موجود را متحول کند تا تبدیل به فرصت شود. البته می‌تواند در همان وضعیت قدیم باقی بماند و به تهدید تبدیل شود. به­عنوان مثال تقریباً اغلب تحقیقاتی که در ایران انجام گرفته نشان می‌دهد که احساس عمومی در جامعه ایران این است که با یک جامعه در حال ریسک مواجه هستیم. مجموعاً نظرسنجی‌ها و تحقیقات مختلف انواع و اقسام ریسک‌ها از بی­آبی، آلودگی هوا، سرطان، ناپایداری قیمت‌ها و نامعین بودن وضع آینده را به عنوان احساس عمومی نشان می‌دهد. می‌شود فرض را بر این گذاشت که جامعه احساس می‌کند با مسأله جدی مثل آب یا وضعیت بحران اقتصادی مواجه است. با روش‌های کلاسیک نمی‌توان مسأله را حل و فصل کرد. همین بحث تحریم‌ها که جامعه ما با آن مواجه شده است، به همین شکل است که البته خوش­بختا­نه تحقیقات هم نشان داده جامعه در این زمینه امیدوار است. بالاخره دولت توانسته مسأله شرایط و خطرهای تحریم را از سر جامعه دور کند و شرایط پساتوافق شرایطی است که در جامعه ایجاد امید کرده است. مخالفان دولت به این مسأله عمدتاً به­عنوان یک تهدید نگاه می­کنند. گویی وضعیت قبل، یعنی تحریم پدیده خوبی بوده که ایران با آن مواجه بوده است و باید کارهایی کرد که این تحریم را نگه داشت. حالا که سایه جنگ و بی‌اطمینانی نسبت به آینده از بین می‌رود، این امکان به وجود می‌آید که با شیوه‌ای که تمام آن اقتصاد فقط دولتی نخواهد بود و شیوه حل مسأله کار و اشتغال نیز به صورت قبلی نخواهد بود، جامعه در وضعیت جدیدی قرار گیرد. این را می‌توان به حوزه سیاست، فرهنگ و نهاد دولت ـ منظورم کل حاکمیت است ـ تعمیم داد. نهاد دولت، بدون شبکه مناسبات اجتماعی و بدون نهادهای مدنی نمی‌تواند مسائل را حل کند. اساساً روز­به­روز نقش نهادهای مدنی در جهان و جامعه ما بیشتر و نقش نهادهای حاکمیتی کمتر می­شود. این نقش در وجوه اقتصادی‌، فرهنگی­، اجتماعی و سیاسی وجود دارد. طبیعتاً وقتی می­توانند به مسأله بپردازند که جلب مشارکت شهروندان و مشارکت مردمی را داشته باشند. سخن کوتاه کنم. در مسأله اعتیاد چه جاهایی در مقابله با اعتیاد موفق بوده است؟ وقتی که به اعتیاد به­عنوان بیماری نگاه شد و نه جرم. برخورد با جرم را یکی از مسائل دیدند، نه کل مسأله. بعد جاهایی که توانسته‌اند مشارکت خود معتادان یا خانواده آنها را جلب کنند، موفق بوده­اند. هر وقت که درک مشترکی از مفهوم آسیب به وجود آمد یا مشارکت طرفین درگیر در آسیب در نظر گرفته و جلب شد، آنجا است که می­شود گفت خیلی هم نگران نباشید، می‌شود این مسأله را حل کرد اما اگر شهروند را منفعل در نظر بگیریم و بخواهیم فقط و فقط نهادهای رسمی یا دولت این مسأله را حل کنند، مشکلی حل نمی‌شود. می‌تواند نگاه نهادهای رسمی این باشد که فقط ما از قضیه مطلع باشیم و جامعه را قطره­چکانی مطلع کنیم و طبیعتاً رسانه­ها هم که از این امر مطلع می­شوند، به آن صورت می‌پردازند. چون از منظر رسانه‌ها هرچه جنبه‌های منفی خبر برجسته­تر باشد، بیشتر خبر است. مگر اینکه بتوانیم نوع دیگری از کار ارتباطی و روزنامه­نگاری را از جمله روزنامه­نگاری توسعه، روزنامه­‌نگاری گفت­وگو و روزنامه­نگاری شهروندی در نظر بگیریم. آن‌وقت از این چرخه‌ای که در آن قرار گرفته‌ایم، دورتر می‌شویم.

* به نظر می­رسد اساساً به سیاه­نمایی اعتقادی ندارید؟ یعنی می­گویید در یک شرایط استاندارد که جامعه مدنی وجود داشته باشد، چیزی به عنوان سیاه‌­نمایی وجود ندارد؟

می‌خواهم بگویم که سیاهی دیده می‌شود ولی وحشت از آن به وجود نمی‌آید.

* چون برخی اعتقاد دارند که پژوهشگران حوزه علوم اجتماعی به دنبال سیاه­نمایی هستند و از حوزه علوم اجتماعی به­ عنوان یک ابزار برای سیاه­‌نمایی استفاده می­شود.

دقیقاً بستگی به این دارد که ما اندیشمند محقق یا کنشگر علوم اجتماعی را در چه موقعیتی قرار می‌دهیم. اگر او را در موقعیتی مثل پزشک و طبیب قرار می­دهیم، طبیب از بیماری وحشت نمی‌‌کند بلکه در پیچیدگی و تنوع بیماری سعی می‌کند راه حلی پیدا کند. برای همین هم هست که وقتی من و شما به عنوان مراجعه­کننده به بیمارستان می‌رویم، از این همه خونسردی پزشکان به فغان می‌آییم. جامعه‌شناس یا فرهنگ‌شناس چون مسأله را چندوجهی می‌بیند، برآشفته نمی‌شود. یک مددکار در مواجهه با آسیب‌دیده اصلاً لذت می‌برد وقتی می‌بیند که می‌تواند کاری بکند. اما چگونه؟ به کمک خود آن فرد آسیب­دیده. به این دلیل به نظرم بین سیاه دیدن و سیاه­نمایی فرق است. کنشگر علوم اجتماعی هم سیاهی‌ها را می‌بیند، اگر نبیند که نمی‌تواند به مسأله بپردازد ولی دست و پایش را گم نمی‌کند و برآشفته نمی‌شود. او می‌تواند از پتانسیل‌ها و ظرفیت‌های دیگر استفاده کند. در حالی‌که وقتی نگاه ما بیرونی است و تنها به سطح می‌پردازیم، طبیعتاً فکر می­کنیم مسأله را با پرده‌پوشی می‌توانیم حل کنیم. باز هم مثالی از حوزه پزشکی می‌زنم. سال‌ها است که دیگر بیمار سرطانی را مطلع می‌کنند که سرطان دارد اما در گذشته بیمار را مطلع نمی‌کردند. از دو منظر او را مطلع می­کنند. یکی از منظر حقوق بشری می‌گویند که او حق دارد بتواند برای مدت محدودی که امکان زندگی دارد، برنامه‌ریزی کند. دوم اینکه می‌گویند درمان بدون مشارکت بیمار و خانواده امکان­پذیر نیست. پس نگاه بیمار، پزشک و جامعه عوض شده است. همین موضوع را درباره آدم‌های فاسد، معتاد و آسیب‌دیده‌ای در نظر بگیرید که با سیاست‌گذاری‌ها و تغییر نگاه‌ها امکان جبران دارند. در واقع پدیده‌ای به نام ظرفیت‌های معنوی هم در کنار ظرفیت­های مادی مهم شده است.

* پس آن گروهی که این کار درست را سیاه­نمایی می‌بیند و سعی می‌کند نشان دهد اینها ‌سیاه‌نمایی است، چه کسانی هستند و چرا این چنین تلاش می‌کنند؟

اینکه چه هدفی را دنبال می‌کنند، من نمی‌دانم ولی اینکه چه نتیجه‌ای دارد را می‌توانم بگویم. برای تشخیص هدف باید نیت‌ها را سنجید و فکر می­کنم در کار اجتماعی نمی‌شود، این کار را انجام داد. واقعاً خیلی جاها نیت‌های خیر و نیت‌های سوء در کنار هم قرار می‌گیرند. در جاهایی مداخله بیش از حد نهادهای رسمی اساساً به آسیب­های اجتماعی دامن می­زند. به­خصوص ما با نگاه دینی و اخلاقی می‌توانیم این مسأله را ببینیم. زمانی که از مبانی و الزامات دینی و اخلاقی عدول کنیم، وارد حریم خصوصی می‌شویم و روی زندگی همه افراد تمرکز می‌کنیم. وقتی وضعیت این گونه است، مرتب نابسامانی، ناملایمتی و اتفاقاتی را که قبول ندارید می‌بینید و بعد می‌خواهید اصلاح کنید. بعد وارد حوزه‌هایی می‌شویم که اصلاً کار دولت نیست. تأکید می‌کنم دولت به معنای حاکمیت است. وقتی در غیاب نهادهای مدنی، گروه‌های مرجع، سرمایه‌های اجتماعی و سرمایه‌های نمادین به سراغ نگاه‌ها، نهادهای امنیتی و انتظامی می‌رویم تا آنها همه مسائل را حل کنند، نمی‌توانند. در واقع کاری را که به آنها مربوط نیست، عهده­دار شدند. پس زمانی که وضعیتی اجتماعی در حوزه آنها سیاه دیده می‌شود، این تصور به وجود می‌آید که عملکردشان زیر سؤال رفته است. بنابراین گاهی نهادهای رسمی در گزارش عملکرد خود می‌گویند هیچ اتفاق بدی در حوزه ما نیفتاده است، چون وظیفه خودمان را به­خوبی انجام دادیم. در حالی­که نه آن امر سیاه جزء وظایف آنها بوده و نه سفید کردن آن. بی‌جهت نسبت به کار مسئولیت پذیرفتند و بی‌جهت هم احساس می‌کنند که مسئولیت طرح این مسأله به گردن آنها است.

* ما آسیب را بر اساس یک شاخص و ملاکی تشخیص می‌دهیم. این شاخص چیست و چقدر می‌تواند جهان­شمول و جهانی باشد؟ به عنوان مثال بی­حجابی در ایران ممکن است یک آسیب عنوان شود، در حالی‌که در جای دیگر دنیا اساساً آسیب نباشد. این شاخص چطور مشخص می­شود؟

جایی هست که حداقل همین کارهایی که به­درستی در دهه‌های اخیر در ایران شروع شده بود را دنبال کنیم؛ یعنی اینکه به گفته خود شما شاخص را تعریف کنیم. اخلاق، مدارا، امید به آینده، اعتماد، مشارکت و سرمایه اجتماعی را با چه بسنجیم و رصد کنیم؟ طرح ملی پیمایش ارزش‌ها و نگرش‌ها که هر دو سال یک بار کشور می‌توانست در سطوح مختلف بسنجد. اگر بتوانیم این نمونه‌ها را دنبال کنیم، می‌توانیم طبیعی و غیرطبیعی بودن تغییرات را مشخص کنیم. مثلاً بفهمیم تغییراتی که در سبک زندگی رخ می‌دهد، همه جا نماینده باورها و اعتقادات هم هست یا نه؟ در برش‌های مختلف تاریخی، پایبندی به آنچه به­عنوان آداب و رسوم مطرح بوده، خیلی متحول شده است. می­بینیم که خروج از آن آداب و رسوم تبدیل به یک تهدید می‌شود، در حالی‌که این­‌گونه نیست. آ­چه باید به جد روی آن حساس بود، این است که مفاهیم اصلی که برای جامعه جدید مهم است، همچون سرمایه اجتماعی، همبستگی و امید به آینده، همگی شاخص‌هایی دارند.

باید ببینیم تحولاتی که رخ می‌دهد، به­خصوص آن بخشی که حامل نوآوری بیشتری هستند، در آنها کم می‌شود یا نه در یک سطح عادی جامعه می‌ماند. زمانی هست که جهت­گیری جامعه به سمت مدرن‌تر شدن، جوان‌تر شدن، مشارکتی‌شدن و شهری‌تر شدن است. میزان امید، اعتماد و مسئولیت‌پذیری اجتماعی در میان آن گروه­های اجتماعی که در شهرها هستند و در حال نو شدن می‌باشند، کمتر است ولی در شهرهای کوچک هر چه به سمت گروه‌هایی که کمتر در معرض نوآوری و نوسازی هستند، بروید می‌بینید این میزان بیشتر است. باید احساس نگرانی کرد که چرا همان وضعیت به این شکل مدرن و جدید جامعه منتقل نمی‌شود.