از جامعه کنشگر تا جامعه تماشاگر

از جامعه کنشگر تا جامعه تماشاگر
تاریخ انتشار : 20 خرداد 1395
نویسنده :
زمینه :

آیا جامعه ایران تغییر کرده است؟ این پرسشی است که پس از حضور پرشور مردم در دو انتخابات اخیر، در حوزه عمومی بسیار مطرح شده است و جامعه‌شناسان به‌دنبال پاسخی برای آن هستند. اینکه چطور پس از یک دوره چهارساله، مردم در یک تصمیم جمعی، به‌طورگسترده در انتخابات شرکت می‌کنند و فردی را در همان دور اول به ساختمان ریاست‌جمهوری می‌فرستند که تا چندی پیش، کارشناسان، در میان رقبای قدرتمند شانس زیادی برای او قائل نبودند. تکرار این تجربه در هفتم اسفندماه و دهم اردیبهشت‌ماه نیز حاوی پیامی از دل جامعه بود که تأمل‌برانگیز است. دکتر هادی خانیکی در این گفت‌وگو، تغییر در فضای سیاسی را معلول تغییرات در سطح اجتماع می‌داند و چند مؤلفه برای این تغییر قائل است. روی‌آوردن مردم به منطق گفت‌وگو یکی از این مؤلفه‌ها است که به‌تبع آن گرایش عمده جامعه به سمت تغییرات مبتنی بر اصلاحات پیش رفته است. گفت‌وگوی نشریه چشم‌انداز ایران با دکتر خانیکی از تغییرات در نگرش ایرانیان شروع می‌شود و پس از آن، این تغییرات را واکاوی می‌کنند.

 

  • با توجه به تغییرات اخیر در حوزه سیاست در کشور وضعیت ایران امروز را چطور می‌بینید؟

درست است که در جامعه ایران تغییرات زیادی رخ‌داده است، اما این تغییرات را نباید به سیاست خلاصه کرد و تغییرات جامعه را تنها محدود به حوزه سیاست دید. به نظر من تغییر و تحولات سیاسی از این جهت مهم‌اند که بیشتر به چشم می‌خورند و در کوتاه‌مدت تعیین‌کننده‌اند وگرنه باید پذیرفت که خود تحولات سیاسی محصول تغییرات درهم‌تنیده دیگری است که خود این تغییرات بعضاً محصول روندهای دور و نزدیکی در حوزه اجتماع، اقتصاد و فرهنگ هستند. یکی از متغیرهای مطرح در اینجا میزان استفاده از رسانه‌ها و نوع مواجهه با پدیده‌هایی مانند جهانی‌شدن است.

اتفاقی که امروز در جامعه ما افتاده است  اتفاقی عام و دفعتاً و آنی نیست که بشود در فضای انتخابات ریاست جمهوری 92 یا مجلس در اسفند 94 دید. نحوه مواجهه جامعه یا نخبگان جامعه با خود پدیده سیاست و مشارکت است. اینکه جامعه و نخبگانش در یک سطوحی و در یک مقاطعی دیده می‌شود همه آن‌ها را می‌توان در بسته کلی به نام تحولات سیاسی قرار داد.

در این زمینه جدید هرکدام از عوامل تغییر خودشان از زمینه‌های اجتماعی تأثیر گرفته‌اند. به زبان جامعه‌شناسانه اگر بخواهیم این تحولات را بیان کنیم باید بگوییم تحت تأثیر ساختارها و برساخته‌های جدید و عامیلت افراد و جریان‌ها تحولاتی پردامنه در ایران رخ داده است. این تحولات پردامنه را به چارچوب‌های ذهنی گذشته نمی‌شود محدود کرد. برای مثال در سطح سیاست به نظر می‌رسد که موضوعیت و محوریت «گفت‌وگو» و پذیرش تغییرات مبتنی بر اصلاحات قانونی به گفتمان غالب در جامعه ما دارد تبدیل می‌شود. این امر ناشی از تجربیات و زیسته‌های مختلف جامعه ماست.

اولویت دولت آقای روحانی از ابتدا حل‌وفصل مسائل ناشی از پرونده هسته‌ای و هدف‌گیری برای منتفی‌کردن تحریم بوده است. نتیجه این شد که در سطح جهانی با منطق «گفت‌وگو» که تاکنون خیلی مطرح نبود توانست به نتیجه مثبتی برسد.

مگر دوره آقای خاتمی گفت‌وگوی تمدن‌ها مطرح نشد؟

بله، ولی متوقف ماند و در دولت آقای احمدی‌نژاد ادامه پیدا نکرد و اصلاً رویکرد مقبولی  نبود، ولی در این سطح که مطرح شد ایران وارد مذاکراتی شد که پیش‌تر به این شکل از مذاکره ایران وارد نشده بود تا با طرفین اختلافش و دشمنش مذاکره کند و با ابزار گفت‌وگو بتواند موفقیت‌هایی داشته باشد. چنین اتفاقی برای گفت‌وگو کارکردی ملموس پیدا می‌کند. به‌این‌ترتیب گفت‌وگو شیوه‌ای است که می‌شود در زندگی روزمره برای حل‌وفصل مسائل از آن استفاده کرد.

در دولت اصلاحات آقای خاتمی به‌عنوان مبدع نظریه «گفت‌وگوی تمدن‌ها» توانسته بود این موضوع را از بحثی نظری به یک راهبرد و برنامه غالب در روابط بین‌الملل تبدیل کند. مجمع سازمان ملل متحد بر اساس نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها طی مصوبه‌ای از دولت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی و نهادهای غیردولتی می‌خواست که یکسری کارهایی را انجام بدهند، اما با وجود اقبال به نظریه گفت‌وگوی تمدن‌ها در عرصه جهانی در عرصه داخلی به‌خصوص مخالفان دولت اصلاحات این طرح را یک دستاورد برای جمهوری‌اسلامی نمی‌دانستند و با آن مخالفت می‌کردند. نتیجه هم آن شد که در دولت بعد حتی روز جهانی گفت‌وگوی تمدن‌ها از تقویم حذف شد.

مخالفت‌ها عمدتاً از این جنس بود که این نوع بحث‌ها موضوعاتی نظری و روشنفکرانه است و به مسائل ما خیلی ربطی ندارد. حتی گاهی می‌گفتند این قبیل بحث‌ها ما را از فضاهای ارزشی‌مان دور می‌کند. درواقع سوءتفاهم و ضعف مفاهمه‌ای که در سطح عمومی وجود داشت، باعث شد این طرح در بین نیروهای سیاسی کشور به برنامه‌ای عمومی تبدیل نشود و یک دستاورد متعلق به‌کل نظام دانسته نشد. گویا این کار را فقط یک دولتی انجام داده بود؛ اما در این دوران که بحث گفت‌وگو آمد، گفت‌وگو مشخصاً روی برنامه‌ای متمرکز شد که این برنامه می‌خواست تهدید و تحریم نسبت به ایران را کم بکند. وقتی این برنامه به موفقیت رسید این امر به یک گفتمان عمومی تبدیل شد؛ یعنی جامعه متحول به این نتیجه می‌رسد که وقتی می‌شود مسائل دشواری که در بعضی جاها حق ایران را تضییع می‌کرد با گفت‌وگو حل کرد؛ با رقبای داخلی هم بنا را بر رقابت و گفت‌وگو و تعامل می‌توان گذاشت؛ یعنی گفت‌وگو و مفاهمه به‌عنوان یک معیار پذیرفته می‌شود؛ بنابراین جامعه در هر قدمی که جلو آمده است هم متأثر از زمینه‌های اجتماعی است که شکل‌گرفته است و هم بر زمینه‌های اجتماعی اثر می‌گذارد.

البته امروز هم به همین اندازه با این امر مخالفت می‌کنند و گفت‌وگو را یک روش نمی‌دانند.

ببینید ما با یک مسئله بزرگ‌تری روبه‌رو هستیم و اینکه چطور می‌شود به فهم مشترکی نزدیک بشویم یا از آن دور بشویم. بحث من این است که جامعه تغییر کرده است. یکی از مؤلفه‌هایی که در سطح جامعه یعنی حوزه عمومی و افکار عمومی تغییر کرده است این است که مفاهیمی مانند گفت‌وگو، مذاکره، عقلانیت، سازمان اداری، نظم و قانون نسبت به گذشته از مقبولیت بیشتری برخوردار است. چون این تغییرات جامعه را به سمت تکثر و تنوع بیشتر و هزینه‌های اجتماعی کمتری برده است. من نمی‌خواهم بگویم این تغییرات در عرصه سیاست الزاماً وضع جامعه ما را خوب می‌کند، می‌خواهم بگویم این تغییرات تفاوت‌هایی ایجاد کرده است. بخش‌هایی از این تفاوت با ارزش‌های گذشته ما پیوند دارد و بخش‌هایی ندارد.

بحث جدی «نسبت بین واقعیت با آرمان» اینجاست که مطرح می‌شود. آرمان‌گرایان، منتقد و نگران شواهد این تغییرات مانند منفعت و انواع جدید عقلانیت معطوف به سود هستند. چون این امور آرمان‌ها را نادیده می‌گیرد. از طرف دیگر اگر واقع‌گرایی مبنای مطلق کارها باشد آن‌وقت در خیلی از جاها آرمان‌ها نادیده گرفته می‌شود. این همان بحثی است که من روی آن خیلی تأکید دارم؛ یعنی نسبت ما با گذشته تاریخی‌مان و دستاوردهای انقلابمان، دوران جنگمان، نسبت ما با مبارزات سیاسی‌مان امروز چیست؟ گاهی فکر می‌کنیم برای زندگی در امروز باید نسبت به گذشته مواضع تقابلی گرفت که با نادیده‌گرفتن و نفی گذشته همراه است. گاهی هم برای دفاع از گذشته به مسائل امروز توجه نمی‌کنیم، اما جامعه‌ای که تغییر می‌کند و تغییرات آن اصلاح‌طلبانه است و سمت و سوی رادیکال ندارد و همچنین سمت و سوی تصلب و ماندن در وضع موجود را ندارد و بیش‌ترین بدنه آن بدنه‌ای اصلاح‌گرایانه است یعنی جامعه‌ای است که گفت‌وگویی‌تر است و می‌تواند بین «دنیای آرمان، گذشته و واقعی و حال» خود یا بین «دنیای ارزشی و دنیای عقلانی» خود پیوند برقرار کند؛ بنابراین امر اجتماعی را باید بیش از پیش مهم دانست و حساسیت‌های مسائل سیاسی نباید ما را از توجه به مسائل اجتماعی غافل کند. مسائل اجتماعی یعنی دنیای مبتنی بر تغییرات اجتماعی که هم در آن فرصت‌های جدید خلق می‌شود و هم در آن آسیب‌هایی جدید به وجود می‌آید؛ آسیب‌هایی جدی مانند رشد شکاف‌ها و گسست‌های عمودی (بین حکومت و جامعه) و افقی (بین گروه‌های مختلف جامعه)، رشد بیکاری، فقر، جرم و جنایت و همچنین بی‌اعتنایی عمومی. این امور را هم به‌عنوان آثار توسعه اجتماعی و هم به‌عنوان تهدیدهای اجتماعی می‌توان دید.

پدیده‌های اجتماعی را باید با عمق بیشتری دید و برای آن فی‌نفسه عمق بیشتری نسبت به پدیده‌های سیاسی قائل بود. در نگاه‌های کلاسیک گذشته همه تغییرات اجتماعی را به نابسامانی اقتصادی مربوط می‌کردند؛ یعنی فقط فکر می‌کردند اگر وضعیت اقتصادی خوب بشود وضعیت اجتماعی خوب می‌شود و بالعکس. درحالی‌که تحولاتی که ما به آن عنوان اجتماعی را می‌دهیم محصول مجموعه‌ای از تغییرات هستند و نه‌فقط محصول یک تغییر که در سطح می‌شود نتیجه آن را دید. خواه این سطح اقتصاد باشد خواه سیاست.

پس به این ترتیبی که شما می‌گویید آیا تغییرات اجتماعی محصول یکسری عوامل مثبت مانند توسعه سواد عمومی، شهری‌شدن جامعه و افزایش استفاده از رسانه‌ها و تغییر سطح مشارکت زنان بوده است یا عوامل منفی نیز در این تغییرات دخالت داشته است؟

تحولات اجتماعی که می‌شود آن‌ها را در سبک زندگی، نوع خواسته‌ها و نوع انتخاب‌های جامعه دید طبیعتاً ناشی از تغییرات و ضرورت‌هایی است که در شرایط و شیوه‌های زندگی ما به وجود آمده است. بخشی از تغییرات را فرصت‌های ناشی از تحولات آموزشی و فناورانه و فرهنگی به وجود می‌آورد مانند افزایش سطح سواد عمومی جامعه یا امکان ورود زنان به سطوح بالاتری از آموزش عالی یا امکان مشارکت اجتماعی برای زنان. در نتیجه این تغییرات در گام اول فرصتی فراهم می‌شود که خود این فرصت‌ها در درون خودش می‌تواند تهدیدهایی را به وجود بیاورد. مثلاً درحالی‌که سطح ورود به آموزش عالی و دانشگاه‌ها بیشتر می‌شود، اما فارغ‌التحصیلان بیکار نیز افزایش می‌یابند که خودش تهدیدی برای جامعه است یا وقتی تحولات سیاسی مبتنی بر رشد جامعه مدنی و تحزب نیست و شرایط برابر برای همه نیروهای سیاسی وجود ندارد؛ طبیعتاً بخشی از نیروهای سیاسی به حاشیه رانده می‌شوند و بعضی از جریان‌های سیاسی در متن می‌مانند. در چنین شرایطی اگر بین جریانی که در حاشیه قرار می‌گیرد جریانی که در متن قرار می‌گیرد و بالعکس رابطه‌ای مبتنی بر حذف ایجاد شود، نوعی فساد سیاسی اتفاق می‌افتد.

وقتی شرایط جامعه شرایط بسته‌ای باشد، امکان فعالیت رسانه‌های آزاد و نهادهای مدنی و احزاب کم می‌شود، نظارت عمومی کاهش پیدا می‌کند و در نتیجه فساد اقتصادی رشد پیدا می‌کند و امتیازات و رانت‌هایی در اختیار نهادها و گروه‌هایی خاص قرار می‌گیرد. اثر منفی رشد فساد و بی‌توجهی به قانون و وجود تبعیض و کندی فرایندهای دموکراتیک آسیب‌هایی را در جامعه به وجود می‌آورد که این آسیب‌ها دامن‌گیر نهادهای رسمی هم می‌شود و توان نهادهای رسمی برای مقابله با فساد، بیکاری و کاهش فقر و تبعیض کاهش پیدا می‌کند؛ بنابراین به دلیل ضعف نهادهای مدنی و جامعه مدنی نمی‌توان همه انتظارات را از نهادهای حاکمیتی داشت. به این اعتبار می‌توان گفت جامعه جدید گرفتار مسائل جدید می‌شود و طبیعتاً راه‌حل‌های جدیدی هم برای تنگناهای خودش می‌خواهد. به نظر من متناسب‌ترین راه‌حل این است که بدانیم هیچ نیرویی نمی‌تواند ادعا کند که دارای فهم و توانایی مطلق است. به نظر من بهترین روش راه‌حل‌های مبتنی بر گفت‌وگو و تفاهم است. باید از توان ملی در مقابله با مشکلات استفاده کرد.

یکی از تجربه‌های موفق در این زمینه (وقتی دولت نمی‌تواند کاری کند از جامعه استمداد خواهد کرد) وقتی بود که مصدق در برابر شرکت نفت انگلیس که نه حساب و کتاب پس می‌داد و نه مالیات، از مردم کمک گرفت.

بله. این کاملاً درست است. امروز هم این تجربه‌ها باید به کار برود، اما به‌جای ارتباط مستقیم با مردم کمک‌گرفتن از مردم امروز شکل مدنی پیدا کرده است. دولت‌های مردم‌سالار این روش موفق را دارند که سعی می‌کنند تا جامعه را توانمند کنند و از توانمندی جامعه بهره بگیرند.

در دوران جمهوری اسلامی هم بارها شاهد این‌گونه برخوردها بودیم. جنگ تحمیلی مسئله بزرگی بود که با کمک مردم حل شد. در دوران اصلاحات هم با استفاده از ظرفیت‌های مغفول قانون اساسی شوراهای اسلامی شهر و روستا شکل گرفت. اکنون به نظر می‌رسد نتیجه مقابله با آثار سوء گسترش فساد در جامعه اعم از فساد اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی که متأسفانه در بعضی سطوح نهادینه شده است محوریت قانون را با مشکل روبه‌رو کرده است. مبارزه با فساد در این شکل و بازگشت به قانون به آن صورتی که می‌تواند خواست عمومی جامعه را برای تحرک‌دادن به توسعه بیشتر بکند و از سیاست استفاده بیشتری بکند در فضایی که برجام ایجاد کرد محتمل‌تر است.

توجه بفرمایید برجام یک فضا ایجاد می‌کند نه اینکه سندی برای حل همه مشکلات در همه زمینه‌ها باشد. اینجاست که باید نسبت دولت و حکومت و افکار عمومی و جامعه مدنی را مطرح کنیم. به هر میزانی که دولت و اساساً نظام بتواند در سطح افکار عمومی حضور مؤثر داشته باشد، به میزانی که افکار عمومی بتواند از امکان نقد و گفت‌وگوی بیشتری برای مقابله با فساد برخوردار باشد به همین نسبت امکان مقابله با فساد هم بیشتر می‌شود.

تجربه تاریخی ما در این زمینه به پیش از انقلاب مربوط می‌شود رژیم شاه تحت عنوان «برنامه مبارزه با فساد اقتصادی و اداری» در دهه 50 با بسیاری از چهره‌های شاخص و سرمایه‌دارانی مانند اخوان، لاجوردی و نظایر این‌ها که در خود آن حکومت هم بودند، برخورد کرد. این برخوردها در عرصه سیاسی تا بازداشت فرماندهان نظامی و رؤسای سازمان‌های امنیتی مانند نصیری یا حتی خود هویدا پیش رفت، ولی چون افکار عمومی جامعه به این مبارزه با فساد اعتماد نداشت و این مبارزه با فساد در فضایی بسته انجام شد، موفق نشد. بنابراین هر قدر افکار عمومی جامعه بازتر و گشوده‌تر باشد و نهادهای مدنی فعال‌تر باشند، دست نهادهای حاکمیتی و دولت هم بازتر می‌شود. این جزو بدیهیات دوران ماست که دولت مقتدر -منظورم فقط قوه مجریه نیست، کل حاکمیت سیاسی است- دولتی است که  قدرت و مشروعیت دارد و از دل جامعه مقتدر بیرون می‌آید. با همه این‌ها تأکید من بر اینکه جامعه امروز ایران جامعه‌ای است با مؤلفه‌های جدید ما را از شناخت مؤلفه‌های گذشته و تاریخ خودمان بی‌نیاز نمی‌کند. نباید گذشته را با غفلت به فراموشی بسپاریم. چون اساساً دانستن تاریخ فقط به معنای شناخت گذشته نیست، به معنای شناخت امروز نیز است. به یاد دارم دکتر شفیعی کدکنی درکتاب درویش ستیهنده نقل می‌کند وقتی علامه قزوینی قرار بود در دانشگاه تهران استخدام بشود چون دکترا نداشت خواستند با تبصره‌ای در دانشگاه تهران استخدام کنند. مرحوم الهی قمشه‌ای که در دانشگاه تهران منطق درس می‌داد از علامه قزوینی پرسید شما چه چیزی می‌خواهید درس بدهید؟ ایشان گفتند تاریخ. آقای الهی قمشه‌ای هم گفتند تاریخ را که هر بچه‌ای می‌تواند خودش بخواند. علامه قزوینی پس از شنیدن این حرف برخاست و آنجا را ترک کرد.

خوشبختانه مفهوم گفت‌وگو در سطوح وسیعی از جامعه امروز ما با اقبال روبه‌رو شده است. همچنین مردم به افرادی که معرف و مشوق گفت‌وگو هستند و جامعه را به زدودن ذهنیت‌های سوء ترغیب می‌کنند، گرایش وجود دارد. مردم با سوءظن به افراد و تفکراتی که نمی‌خواهند پل باشند و می‌خواهند دیوار و حصار باشند، نگاه می‌کنند.

گویا شما منظورتان مصداق این شعر شدن است «آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشـم/بار بردار ار ز دوشی نیستم باری نباشم/گر نگشتم دوست با صاحبدلی دشمن نگردم/ بوسـتان بهـر خلیل ار نیستم ناری نباشـــم»

بله. پیش از انقلاب چنین تجربه‌ای را داشتیم که متأسفانه روشنفکران و فعالان سیاسی ما در زندان برای بار اول با هم آشنا می‌شدند و حرف می‌زدند. تازه آنجا به این نتیجه می‌رسیدند که چه مشترکاتی دارند و در این راه در عین تفاوت‌هایی که دارند چه‌کارهایی می‌توانستند با کمک هم انجام دهند. برای نمونه می‌توان به خاطره آقای عمویی از آیت‌الله‌طالقانی اشاره کرد. ایشان می‌گوید یک‌بار وقتی در زندان قصر بودم و تازه از زندان برازجان آمده بودم خیلی محو درخت‌ها و حوض زندان شده بودم. آیت‌الله‌طالقانی به من گفت چرا در فکری آقای عمویی؟ عمویی گفت من فکر می‌کنم آن بهشتی که شما مذهبی‌ها می‌گویید اینجاست. طالقانی به عمویی گفت در آن بهشت ما برای شما هم جا هست. این یعنی نوع نگاه طالقانی به دیگری. این موضوع به نوع شخصیت واسط و میانجی مرحوم طالقانی برمی‌گردد که به دیگران آرامش می‌بخشید و مفسربودن ایشان فقط به کلام نبود، ایشان خودش عینیت آن چیزی بود که به آن باور داشت.

  • این یعنی به‌قول مولانا ما برای وصلکردن آمدیم نه برای فصلکردن.

بله. ولی پرسش این است که چه شد که ما به‌جای پل‌شدن، دیوار شدیم؟ به نظر من مسئله را بیشتر باید ناشی از دورشدن از نگرش نقادانه تاریخی و غفلت از مزایا و کارکردهای گفت‌وگو دانست که ما را گرفتار نوعی بی‌اعتنایی عمومی نسبت به مسائل اساسی و مبتلابه جامعه خودمان کرده است. بحث من درباره جامعه نظاره‌گر هم بیشتر در همین چارچوب است. من به این مسئله به‌عنوان یک پدیده اجتماعی نگاه می‌کنم و نه موضوعی فقط ناشی از تحولات صرفاً فناورانه.

جامعه ما به‌جای اینکه جامعه‌ای کنشگر باشد جامعه‌ای نظاره‌گر یا تماشاگر شده است. متأسفانه حتی در اتفاقاتی که رخ می‌دهد، مثلاً ماشینی کسی را زیر می‌گیرد، ناظران بیشتر به فکر فیلم و عکس‌گرفتن با موبایل‌هایشان هستند تا نجات مصدوم. چون برای آن‌ها انتقال حادثه در فضای رسانه‌ای و مجازی اهمیت بیشتری دارد.

چه باید کرد تا مبنای جامعه به‌جای نظاره‌گری به کنشگری و مشارکت تبدیل شود

مبنای تغییرات اجتماعی الزاماً جبرها و فرایندهای خارج از حوزه اختیار و اراده انسان نیست. به تعبیر قرآنی «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم» یعنی تغییرات هر جامعه‌ای بر تحولاتی که درون افراد به وجود می‌آید مبتنی است و این نوع تغییرات در اختیار خود افراد و کنشگران است. به این معنا باید اعتبار و اصالت را به سطح مشارکت اجتماعی و سیاسی افراد ارتقا داد. امروز این مفاهیم مقوله‌هایی هستند که در جهان بسیار به آن پرداخته می‌شود. ایران نیز تجربه‌های زیادی هم پیش و هم پس از انقلاب در این باره دارد.

در مقام توصیف باید گفت موقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی افراد، جنسیت، سن، تحصیلات، طبقه و درآمد و ارتباطات اجتماعی‌شان چقدر بر مشارکت آن‌ها در امر سیاست تأثیر می‌گذارد. در مقام تجربه هم بررسی اینکه چقدر مشارکت‌های توده‌وار و شکل‌نیافته یا برعکس مشارکت‌های مدنی و سازمان‌یافته بر تغییرات اجتماعی تأثیرگذارند ضروری است. به این معنا باید در پی این بود که چقدر تحولات جامعه متأثر از عوامل ساختاری و محیطی و بیرونی است و چقدر تحولات متأثر از عوامل فردی و درونی است.

مطالعه تاریخ در ایران نشان می‌دهد گاه زمینه‌های محیطی و اجتماعی و سیاسی آن‌قدر مناسب است که جامعه حتی خواسته‌های اعتراضی خودش را از طریق مشارکت بیشتر و از طریق مطالبات قانونی پیگیری می‌کند و گاه به خاطر بسته‌شدن فضای جامعه پیگیری خواسته‌ها شکل رادیکال و انقلابی به خودش می‌گیرد؛ بنابراین خیلی مهم است که ببینیم در جامعه ما نوع مشارکت قبلاً چگونه بوده و حال چگونه شده است.

مشارکت سیاسی اصلاح‌طلبانه بر اساس اعتمادی که به خودشان و به ظرفیت‌های نظام سیاسی دارند، تغییرات را در چارچوب ظرفیت‌های قانونی دنبال می‌کنند و لذا دنبال تغییرات اصلاحی هستند، اما صورتی از مشارکت سیاسی به دلیل ناامیدی از شرایط محیطی و سیاسی جامعه به سمت رادیکالیسم و افراط می‌رود و گروه دیگری از این ناامیدان دچار بی‌عملی و انفعال می‌شوند ولی هر دو حالت یعنی هم رادیکالیسم و تندروی و هم انفعال و صوفی منشی دو صورت پدیده مشارکت غیرمدنی است که ناشی از ناامیدی این افراد از انتخاب راهبردی فعال و کنشگرانه است، اما مشارکت مبتنی بر کنش، مشارکت سیاسی همراه با حضور در صحنه است که سعی می‌کند پدیده‌ها را آن‌طور که هست بشناسد و به دیدن صرف وقایع اکتفا نمی‌کند و برای ایجاد تغییر در آن‌ها هم می‌کوشد.

خوشبختانه واقعیت اجتماعی امروز جامعه ما که در تحقیقات مختلف هم خودش را نشان داده این است که گرایش عمده جامعه ما به سمت تغییرات مبتنی بر اصلاحات است. سطح وسیع‌تر جامعه ما تمایل دارد از راهبردهای اصلاحی برای رسیدن به خواسته‌های خودش استفاده کند. آن‌هم در برابر دو جریانی که به لحاظ کمّی و کیفی سطح مقبولیت پایین‌تری دارد؛ یعنی جریاناتی که دنبال تغییرات رادیکال و ناگهانی است و در عین حال درونش نوعی سرگردانی و ابهام دارد و جریان دیگری که اساساً هیچ نوع تغییری را برنمی‌تابد و طرفدار تصلب و جزمیت است. اما چطور می‌شود این افق نظری را به عمل نزدیک کرد؟ همان‌طور که اشاره کردم باید سودمندی و اثربخشی کنش اصلاح‌طلبانه و مشارکت سیاسی دیده بشود. اگر بخواهیم از این نوع ضرورت الگویی استخراج کنیم به این گزاره می‌رسیم که «باید عمل اخلاقی و عمل عقلانی به هم نزدیک بشود» یعنی باید افراد را به ایفای مسئولیت فردی و به فایده‌بخش‌بودن کنش سیاسی ترغیب کرد و به این ترتیب به جای مشارکت توده‌وار و دنباله‌روانه باید سطح مشارکت مدنی را افزایش بدهیم. مشارکت مدنی با سازمان‌دهی و برنامه مشخصی حرکت می‌کند و مشخص است که برنامه‌اش چیست و چه ائتلاف‌هایی دارد. حرکت بلندمدتش برای دورنمای دموکراسی و توسعه برای کسانی که در آن کنش می‌خواهند شرکت بکنند به کارهای ملموس و دیدنی ترجمه می‌شود.

این نوع گروه‌ها فعالیت‌های معقولی می‌کنند که هزینه سنگینی هم به خاطر آن نمی‌دهند. نتایج این نوع فعالیت‌ها که با گام‌های کوچک انجام می‌شود در کوتاه‌مدت دیده می‌شود و به‌واسطه آن حتی کمی بهبود اوضاع مشاهده می‌شود. این نوع فعالیت‌ها اخلاقی هستند. تعریف عمل اخلاقی این است که فرد فرصت‌ها و حقوقی که در اختیار دارد را فروگذار نکند و از این حقوق و فرصت‌ها برای برداشتن گامی ولو کوچک برای کاهش رنج خودش و دیگران استفاده کند.

اما اگر فرد در درستی و نادرستی عملش شک داشته باشد یا در نتیجه و هزینه عملش تردید داشته باشد آن‌وقت به‌جای مشارکت به مشاهده و نظاره‌گری روی می‌آورد. کنار می‌ایستد تا ببیند چه اتفاقی می‌افتد. حداکثر این است که نوعی رضایت و خشنودی درون خودش حس می‌کند. در حالتی که مشاهده و نظاره‌گری غالب می‌شود گویی عابران پیاده‌رو بیشتر از کسانی‌اند که در خیابان هستند.

بررسی وضعیت تغییرات اجتماعی ایران و همچنین سرمایه اجتماعی ایران نشان می‌دهد که این نوع رویکرد و این نوع نگاه را باید جدی دانست چون به نظر می‌رسد به دلیل تحولات پیچیده جامعه ما و هزینه‌های سنگینی که کار سیاسی در شکل مستمر و قاعده‌مند و نهادی‌شده‌اش دارد، همواره با تهدیدهای جدی روبه‌رو بوده است.

ضعف نهادهای مردم‌نهاد و احزاب باعث شده است که این تغییر در نظام ارزشی و نظام ترجیحات جامعه با نوعی ضعف در تنظیم‌کننده‌های سازمان سیاسی و سازمان اجتماعی جامعه روبه‌رو باشد. درواقع آن نهادهایی که بتوانند به ارزش‌های اخلاقی مستتر در جامعه نظم و جهت بدهند به دلیل محدودیت‌هایی که داشته‌اند از قدرت و قوت برخوردار نبوده‌اند. احزاب همیشه با تهدیدهای مختلف حقوقی و سیاسی و حتی اقتصادی و فرهنگی روبه‌رو بوده‌اند و شخصیت‌هایی که می‌توانستند به‌عنوان سازمان‌دهنده و محور مشارکت سیاسی باشند آن‌ها هم همواره با محدودیت‌هایی روبه‌رو بوده‌اند؛ یعنی به‌جای آنکه آن‌ها برای قوام‌دادن به مشارکت سیاسی زمینه پیدا کنند با محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها مواجهه بوده‌اند.

به همین اعتبار است که نگرانی شهروندان از حضور فعال و مشارکت‌جویانه باعث می‌شود که سطح مشارکت پایین بیاید؛ یعنی جامعه سیاسی از جامعه بزرگ‌تر از خودش خیلی کوچک‌تر بشود. این را ما الان در دانشگاه‌ها، بین جوانان، میان زنان، گروه‌های فعال اجتماعی، میان معلمان و کارگران می‌بینیم. به همین دلیل وقتی سطح جامعه سیاسی کوچک‌تر است یعنی کنشگران آن کمتر است و نظاره‌گران آن بیشتر است. نظاره‌گرانی که دارند مدام مشاهده می‌کنند تا ببینند اگر اثر مثبتی پیدا می‌شود در آن مشارکت کنند.

کما اینکه بعد از انتخابات 92 سطح مشارکت در انتخابات اسفند 94 بالا رفت و سطح نظاره‌گری کاهش یافت؛ یعنی وقتی افراد در انتخابات شرکت کردند و رأی دادند و نتیجه رأیشان را دیدند بیشتر مشارکت کردند.

به نظر من یکی از مقوله‌های مهمی که در انتخابات‌های اخیر ایران می‌شود مشاهده کرد این است که سطوحی از نظاره‌گران به کنشگر تبدیل شدند؛ یعنی کسانی در انتخابات شرکت کردند که پیش از این در انتخابات شرکت نمی‌کردند. تا اینجا بررسی وضعیت نظاره‌گری و کنشگری است، اما یک وجه دیگر از نظاره‌گری مستقیماً تحت تأثیر تحولات فناورانه است و باید به آن توجه کرد که اساساً ظرفیت‌های تازه‌ای که رسانه‌های جدید فراهم کرده‌اند میدان‌هایی را برای فعالیت باز می‌کنند که در گذشته وجود نداشت؛ مانند فضای مجازی و شبکه‌ای.

گروه‌های اجتماعی همیشه وجود داشت، اما تحت تأثیر فضای مجازی گروه‌های اجتماعی مجازی شکل می‌گیرد که برای اعضا فعالیت مجازی جای فعالیت در فضای واقعی را می‌گیرد و بر آن‌ها امر مشتبه می‌شود که فعالیت در فضای مجازی جای فعالیت در فضای واقعی را می‌گیرد. اینجاست که در مباحث ارتباطات از پدیده جدیدی به نام اسلکتیویسم یا سست‌کوشی نام برده می‌شود؛ یعنی کسانی که در فضای مجازی فعال هستند گمان می‌کنند فعالیتشان عیناً در فضای واقعی هم نمود پیدا می‌کند..

برجسته‌شدن نقش‌آفرینی‌های مجازی و شبکه‌ای گاه به این می‌انجامد که دیده‌شدن و تماشایی‌شدن نسبت به فعال‌بودن اهمیت بیشتری پیدا کند. به قول کلنر نفس مشاهده‌شدن و در معرض تماشابودن به تغییر می‌انجامد. به همین دلیل «امر تماشایی» باعث می‌شود بنای ظاهری ساختمان را بهتر از داخل آن طراحی کنند.

بنابراین در وهله اول همه‌چیز در جامعه رسانه‌ای‌شده، امروز باید دیده بشود. به همین اعتبار ثبت تصویری و صوتی و خبری آن از اصل رخداد یا واقعه پررنگ‌تر می‌شود و در ابتدا هر کنشگر رسانه‌ای بیشتر به رسانه‌ای‌شدن کارش فکر می‌کند، این است که می‌بینیم در حوزه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی به تصاویر و فیلم‌ها و صداها بیشتر از اقدامات و فعالیت‌ها توجه می‌شود. وقتی حادثه‌ای در کوچه و خیابان رخ می‌دهد، ثبت و ضبط آن بیشتر اهمیت پیدا می‌کند تا مثلاً کمک‌کردن به فرد حادثه‌دیده. همچنین به‌جای اینکه از سخن یک شخصیت فکری، سیاسی و فرهنگی استفاده بشود و عملش مورد توجه قرار بگیرد، عکس‌گرفتن کنار او و یادداشت‌گرفتن از او اهمیت می‌یابد. حتی هابرماس وقتی به ایران آمد با تعجب می‌گفت چرا هرکسی اینجا هست می‌خواهد با من عکس بگیرد و دنبال این نیستند ببینند ما چه می‌گوییم؟ امروز در رخدادهای سیاسی اجتماعی فرهنگی افراد اکثراً تماشاگر شده‌اند تا کنشگر.

  • به نظر می‌رسد کنش و واکنش مردم ایران مخفی است. وقتی در طنزی از یک امریکایی و آفریقایی و ایرانی پرسیدند نظر شما درباره کوپن مرغ چیست؟ امریکایی نمی‌دانست کوپن چیست، آفریقایی نمی‌دانست مرغ چیست و ایرانی گفت نظر چیست. عموماً مردم ما علناً نظر خود را نمی‌گویند. برای مثال افراد در جامعه به نحوی و در عکس‌های پروفایلشان به نحو دیگری حضور دارند. گویی بعضی سبک‌های زندگی چندان بروز و ظهور رسمی و علنی ندارد.

سبک زندگی یعنی عینیت‌دادن به نوع فهم و ادراکی که فرد از جهان پیرامون خودش و خودش و دیگری دارد. به همین دلیل در حوزه ارتباطات سبک زندگی را می‌توان نوعی زبان‌آوری و زبان‌داشتن و به زبان‌آمدن فرد با ارتباطات غیرکلامی دانست. به همین دلیل جنبش‌های سبک زندگی متأثر از اعتراض و خواسته و اهمیتی که برای بعضی مسائل قائل است، زندگی، پوشش، سبک معیشت و غذاخوردن و سکونت خودش را انتخاب می‌کند؛ بنابراین سبک زندگی بیان چیزهایی است که درون جامعه پنهان است و به‌وضوح بیان نمی‌شود. به همین خاطر امروز جنبش‌های سبک زندگی را در کنار جنبش‌های اجتماعی در نظر می‌گیرند و محققان معتقدند که هرچه به زندگی روزمره افراد نزدیک‌تر شویم ویژگی‌های آن جامعه را بهتر می‌فهمیم. شبیه حرف جان فیسک[1] که می‌گوید وضعیت هر جامعه‌ای را در فرهنگ پست آن جامعه باید جست و نه در فرهنگ والای آن. محققانی بوده‌اند که خلوت‌ها و آنجاهایی که زبان رسمی شکسته می‌شود- مانند توالت‌های عمومی- را مطالعه کردند.

انتخاب سبک زندگی از همین جنس است؛ یعنی گاهی نشان‌دهنده نوعی واکنش است یعنی سبک زندگی تحت تأثیر پدیده‌هایی مانند جهانی‌شدن یا گسترش ارتباطات است؛ بنابراین سبک زندگی روی نحوه پوشش و گرایش‌های افراد و نحوه زندگی آن‌ها تأثیر دارد.

روزگاری جنبش‌های روشنفکری برای اینکه افراد کمی آرامش داشته باشند توصیه می‌کردند پیچ تلویزیون را ببندید و معتقد بودند نباید عکس بگیری و باید از منظره در لحظه لذت ببری؛ یعنی برای دیدن طبیعت، کویر، شب و ستاره باید این‌ها را بدون دوربین ببینی و تمام توجهت به صحنه باشد نه آنکه تمام توجهت به چطور ثبت‌کردن صحنه‌ها باشد.

افرادی مانند اینیس[2] معتقدند ارتباطات شفاهی بر ارتباطات مکتوب ارجح است و به تسخیر درنمی‌آید. مثلاً مصاحبه شما با یک نشریه ممکن است با مقدمه و مؤخره‌ای تغییر کند.

به خاطر همین اتفاقات کم نیستند متفکرانی که از فضاهای این‌چنین بیرون می‌روند یا خیلی محتاط می‌شوند. یا افرادی به قول شما نوع اعتراضشان شکل عدم واکنش را نشان می‌دهد؛ مانند همین جامعه خودمان که اگرچه واکنشی ندارد اما در انتخابات به‌گونه‌ای به زبان صندوق رأی حرف می‌زند که همه تعجب می‌کنند. معلوم است جوهری در جامعه هست که در مقاطعی فعلیت می‌یابد.

در بعضی جوامع استعدادها مانند افکار عمومی است که گاه بر سبیل اتفاق کشف می‌شوند، اما واقعیت آن است که افکار عمومی یک‌دفعه به وجود نمی‌آید، یک‌دفعه بروز پیدا می‌کند. هرقدر در جامعه فضاهایی وجود داشته باشد که جامعه بتواند در آن فضاها خودش را نشان بدهد، اعم از وجوه مثبت یا وجوه منفی‌اش این جامعه بهتر می‌تواند آینده خودش را مدیریت کند. متأسفانه با این شیوه نمی‌توانیم استعدادها را بشناسیم و فکر می‌کنیم نسخه‌ها بر سبیل اتفاق شفا می‌دهند.

  • رژیم گذشته با شروع مبارزات سعی کرد به کارگران توجه بیشتری کند تا آن‌ها به مبارزه با شاه نپردازند درحالی‌که بسیاری از کارگران صرفاً تماشاگر بودند و این تماشاگری امری تازه نیست.

آثار تکنولوژیک تحولات رخ‌داده شده در جامعه امروز بسیار است. منظور من از تماشاگری این تأثیرات حاد و نوع استفاده غلط از تکنولوژی است، اما درباره رژیم گذشته درست است یک عده مبارزه مسلحانه می‌کردند و عده‌ای کف می‌زدند، ولی در حدی نبود که بی‌حرکت باشند درِ خانه کارگران به روی مبارزان باز بود درحالی‌که دولت سعی می‌کرد منافع کارگران را بیشتر تأمین کند تا به گروه‌های مسلحانه نپیوندند. به نظر من عده کمی بودند که برای مبارزان کف نمی‌زدند و اصلاً می‌ترسیدند.

به نظر من به میزانی که تماشاگری افراد جامعه به کنش تبدیل بشود یعنی سطح مشارکت سیاسی و اجتماعی افزایش بیابد به آن میزان جامعه در مسیر اصلاح خودش قرار می‌گیرد.

در شرایطی مانند شرایط انقلابی همان جامعه‌ای که پیش از این افرادش مشارکت منفعلانه‌ای داشتند حال مشارکت واقعی می‌کنند چون فکر می‌کنند نتیجه می‌گیرند. اگر افراد فکر کنند نتیجه‌ای نمی‌گیرند دیگر مشارکت نمی‌کنند چون احساس بی‌ثمری می‌کنند. اینکه به مصدوم کمک کند یا نکند هم همین‌طور است. در سیاست هم به میزانی افراد وارد می‌شوند که فایده ببرند نه اینکه ضرر کنند. بعضی که سرشناس بودند و از حقوق بالا برخوردار بودند وقتی وارد سیاست شدند ظاهراً ضرر کرده‌اند. در چنین شرایطی که سیاست‌ورزی ضرر دارد طبیعی است که مشارکت کم می‌شود.

نباید فرد سیاسی بودنش باعث شود به وجه دینی‌اش امتیاز مثبت یا منفی داده شود. یا موقعیت ویژه در اقتصاد کسب کند. به عبارتی همان چیزی که «رانت» یا «ویژه‌خواری» می‌نامند؛ یعنی چطور می‌شود از سیاست در حوزه‌های دیگر ویژه‌خواری نکرد. اگر این موارد به توازن و تعادل برسد، آن‌وقت آحاد جامعه برای سیاسی‌بودن هزینه سنگینی نمی‌پردازند و هزینه مشارکت پایین می‌آید و سطح مشارکت بالا می‌رود. اگر جامعه فکر کند سیاست هزینه‌های بالایی دارد و در آن مشارکت نمی‌کند. به نظر من هر وقت در جامعه مردم فکر کنند که هزینه‌های سیاسی پایین می‌آید مشارکت مردم افزایش می‌یابد. پس نباید سیاسی‌بودن کسی نفیاً یا اثباتاً  اعتبار علمی‌اش را افزایش یا کاهش دهد.

قاعده‌ای بود که براساس آن گروه‌های پیشتاز باید یک‌قدم جلوتر از مردم  می‌بودند، ولی آن‌قدر فاصله زیاد نباشد که فرد مبارز قهرمان شود و مردم نتوانند با آن‌ها پیوند داشته باشند. من فکر می‌کنم گاه اقداماتی انجام می‌شود تا به مردم بفهماند که هزینه این‌گونه اقدامات زیاد است نظیر اینکه در تشییع‌جنازه مرحوم سحابی با اینکه قرار بود مراسم تشییع در کوچه‌ای دورافتاده در پنجاه متر انجام شود، اما در عمل اجازه ندادند و تشییع انجام نشد.

اگر بخواهم پاسخ این پرسش را به زبان سیاسی بدهم باید بگویم در چنین مواقعی سیاست‌های اصلاح‌طلبانه به دو طرف کمک می‌کند که توقعات معقولی از هم داشته باشند؛ یعنی طرفین را به هم نزدیک می‌کند یعنی شهروندان و حکومت را. ولو با زبان انتقادی انتظاراتشان از هم را بگویند. سیاست اصلاح‌طلبانه، چشمش را بر حقایق و کمبودها می‌بندد و نه طرفین را به سمت رادیکالیسم سوق می‌دهد. اصل سیاست‌های اصلاح‌گرانه آن است که هزینه کار سیاسی هزینه معقولی می‌شود که هر کسی بتواند آن را بپذیرد؛ اما در مثالی که شما زدید آن کسانی که در آن مراسم شرکت می‌کنند افرادی نبودند که دنبال هیاهو باشند و شعارهای تند بدهند. به همین دلیل نقدی که به این نوع برخورد وارد است این است که اتفاقاً همین محدودیت وقتی ادامه پیدا کند یک‌طرف آن می‌شود رادیکالیسم و طرف دیگر آن می‌شود انفعال و اثر اجتماعی‌اش به مجلسی خانوادگی محدود می‌شود. در حالی که هم اندیشه و هم روش زندگی کسانی مانند مرحوم سحابی و مرحوم هاله نقد بی‌تفاوتی و رادیکالیسم بود. اصل قضیه این است که هرقدر در هر جامعه‌ای تفکرها و روش‌های معتدل و اصلاح‌طلب و منطقی ترویج پیدا بکند، آن جامعه مشارکت معقول‌تری دارد. در چنین جامعه‌ای انتظار نمی‌رود همه مانند هم رفتار کنند. اگر امروز فرهنگ سیاسی جامعه را روبه‌جلو می‌بینیم به این خاطر است که افکار افراطی به نقد کشیده شده و به حاشیه رفته است. امروز زمینه‌هایی فراهم شده است که نشان می‌دهد برای حرکت‌های اصلاح‌طلبانه هم جایی وجود دارد.

آن‌ها که ریاکارانه خودشان را اصلاح‌طلب نشان می‌دهند چطور؟

به نظر من هر جریان اصیل و غیراصیلی را با محک تجربه باید از هم جدا کرد و نه با جنجال‌های سیاسی. به میزانی که هر مسئله‌ای را جنجالی کنیم از منشأهایی که واقعاً درباره آن پدیده وجود دارد دور می‌شویم. به‌جای اینکه فکر کنیم چه جریانی تقلبی است و چه کسی آن را به وجود آورده است باید به این فکر کنیم که عمل اشتباه چرا انجام شده است. می‌گویند مبارزه با زمینه‌های فساد مهم‌تر از مشخص‌شدن نام فاسد است.

اگر در جریان‌های سیاسی هم به‌جای آنکه کسانی که در دعواهای بی‌حاصل و حاشیه‌ای بیفتند را ببینیم باید بفهمیم نیاز مهم جامعه چیست؟ جریانی که اشتباه دارد و خودش را نسبت به آن اشتباه اصلاح نکند اشکالی در آن وجود دارد و باید کنار برود. از نظر من جریان اصلاح‌طلبی تقریباً ابعاد گفتمانی، سمت و سو و حاملانش تا حد زیادی مشخص شده است.

در اروپا رقبا دشمن تلقی نمی‌شوند چون این حزب می‌رود آن حزب می‌آید. واقعاً این جابه‌جایی قدرت‌ها خیلی خوب است اینکه می‌گویند  اِختِلافُ اُمَّتی رَحمَهٌ یعنی این از پی هم درآمدن‌ها و جانشینی و جایگزینی‌ها خوب است. متأسفانه ما جایگزینی احزاب را نمی‌توانیم تحمل کنیم. ما رقیب را دشمن تلقی می‌کنیم.

 

من فکر می‌کنم این موضوع به دلیل دو نوع منطق متفاوت درباره احزاب است. منطق گفت‌وگو با منطق مونولوگ فرق دارد. اینجا اهمیت تاریخ خودش را نشان می‌دهد؛ که در ابتدای بحث به آن اشاره کردم. اگر ما تاریخ می‌دانستیم خیلی اشتباهات را دوباره مرتکب نمی‌شدیم.

{منتشر شده در شماره ۹۷ ماهنامه چشم‌انداز ایران}