بوق یا خاکشیر

بوق یا خاکشیر
تاریخ انتشار : 20 خرداد 1395
نویسنده :
زمینه :

نوشتن در کرگدن سخت است چون ذهن و زبانی می‌‌‌‌خواهد متفاوت با چهارچوب‌های رایج نوشتن. ننوشتن هم ساده نیست چون نه فرار از اصرار خانم حقیقی ممکن است و نه غیبت از حضور در محافل انس دانشورانه آن دلپسند. پس باید راهی جست در میانه نوشتن و ننوشتن آن هم با طعم «کرگدنی فرهنگ و هنر و اجتماع و کمی سیاست». شاید برای من بهتر پناه بردن به پهنه رسانه باشد که به حد بضاعت اندک دانشگاهی‌‌‌‌ام نزدیکتر است.

رسانه امروز در جامعه ما مفهومی است آشنا و در عین حال پر از ابهام. گاه به «بوق» نزدیک می‌‌‌‌شود و گاه خاصیت «خاکشیر» پیدا می‌‌‌‌کند. اگر زمانی «صور اسرافیل» بود که مردگان را زنده می‌‌‌‌کرد، امروز آنقدر اسباب نگرانی شده است که زندهها را به مرگ مفاجات می‌‌‌‌کشاند. در عین حال، خیلی اوقات به جای «خاکشیر» هم مصرف دارد؛ آنجا که دردهای جامعه زیاد است و رفتن به سوی منشأ آن‌ها هم چندان آسان نیست، چه بهتر که به جای پیدا کردن داروهای تلخ و کمیاب به سراغ «رسانه» برویم و کار را خیلی سخت نکنیم. رسانه هیچ‌جا به درد نخورد، به درد این یکی می‌‌‌‌خورد که بلاگردان بقیه ناکارکردی‌‌‌‌ها و کج‌کارکردی‌‌‌‌ها در جامعه بشود. هر جا نهادهای رسمی و غیررسمی دیگر، از آموزش و تربیت و سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی تا اقتصاد و سیاست و فرهنگ، کار خود را به‌درستی انجام ندادند، چندان دشوار نیست که زنگوله خرابی‌‌‌‌ها و خرابکاری‌‌‌‌ها را به گردن رسانه بیندازیم و «گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است» از گمشده و سرگشته‌ای به‌نام رسانه بخواهیم و به تعبیر قدیمی، رسانه را هم سرچشمه مطلق درد بدانیم و هم آغازگر توانایی درمان.

صرف‌نظر از کاستی‌‌‌‌ها و ناتوانی‌‌‌‌هایی که در نوع رسانه‌ها از «سنگ‌نوشته» تا «خودنوشته» و از «تلگراف» تا «تلگرام» وجود داشته و دارد، نمی‌‌‌‌توان هیچیک از دو وجه دردافزایی و درمانگری رسانه را مطلق کرد. «رسانه‌درمانی» دوای جمله علت‌های ما نیست. از حق نگذریم که رسانه‌درمانی، به‌خصوص وقتی که رسانه را بوق بدانیم یا خاکشیر، راه‌حل خوبی است، ولی به شرط آنکه کمی هم به راه‌حل نزدیک باشد. نزدیکی به راه‌حل یعنی رو آوردن به بعضی مفاهیم و راهکارها که سابقه علمی هم دارد، مثل پرداختن به مقوله «سواد رسانه‌ای».

این روزها به هرجا که نگاه می‌‌‌‌کنیم، بحث و حتی تب و مُد سواد رسانه‌ای را داغ می‌‌‌‌بینیم. غالب دستگاه‌ها و نهادهای رسمی و غیررسمی دست‌اندرکار آن شده‌اند که سطح سواد رسانه‌ای شهروندان را بالا ببرند و آنان را از گزند رسانه‌ها به‌خصوص انواع مجازی‌‌‌‌اش دور کنند. البته مسئله سواد رسانه‌ای، خود مسئله‌ای مهم و درخور تأمل است، اما با اندکی توجه روشن می‌‌‌‌شود که موضوع آن امروز در معرض عوام‌زدگی قرار گرفته است. سواد رسانه‌ای کالایی شده است که بر سر آن دکان‌ها و بازارهای جدیدی در حال شکل گرفتن است. پس مسئله واقعی این است که چگونه می‌‌‌‌توان مرزهای میان «آموزش سواد رسانه‌ای» و «دستکاری در افکار عمومی» و دستپاچگی در تربیت شهروندی را مشخص کرد؟ چطور می‌‌‌‌شود تصور از آموزش مخاطبانِ باسواد رسانه‌ای را فراتر از ساختن آدم‌های فرمانبردار و بی‌‌‌‌تفاوت به کمک رسانه‌ها دانست؟

به نظر می‌‌‌‌رسد تعریف سواد رسانه‌ای و فهم از باسوادهای رسانه‌ای مثل مفهوم رسانه‌درمانی دچار کج‌فهمی و یا حداقل ابهام شده است. قدری درنگ لازم است تا با شتاب در درمان دردهای مزمن، جامعه را گرفتار دردهای بی‌‌‌‌علاج نکنیم.

ساده‌ترین تعریفی که از سواد رسانه‌ای می‌‌‌‌شود، تلاش برای توانمند کردن مخاطبان در فرایند دفاع در مقابل رسانه‌ها و رویارویی گزینشی و نقادانه با پیامهای رسانه‌ای است.

جیمز پاتر که نام او با وضع واژه سواد رسانه‌ای قرین است، سواد رسانه‌ای را برخوردار شدن مخاطبان از دانش و تجربه قدرتمند و نقادانه می‌‌‌‌داند که در چهار لبه شناخت، احساس، زیبایی‌‌‌‌شناسی و اخلاق فعلیت می‌‌‌‌یابد. به این اعتبار، مخاطبان باسواد رسانه‌ای کسانی هستند که در برابر پیام‌ها و متون رسانه‌ای کنشگران فعالند، نه مصرف‌کنندگانی منفعل. در واقع معنای درست آموزش سواد رسانه‌ای به شهروندان، آشنا کردن آنان با رویکردهای انتقادی و توانایی دادن در فهم عمیق معانی پیام‌هاست. آموزش سواد رسانه‌ای یعنی تجهیز ذهنی مخاطبان به شناخت نقادانه تولیدهای رسانه‌ای و بالا بردن قدرت انتخاب و انطباق آنان در محیط و با محیط.

پائلو فریره، نظریه‌پرداز برجسته آمریکای لاتین در حوزه آموزش، باسواد بودن را محدود به آموختن خواندن و نوشتن نمی‌‌‌‌داند. به نظر او آنچه اهمیت دارد کشف نقش خود در ساختن تاریخ و ایفای مسئولیت اجتماعی است. سوادآموزی در اندیشه فریره از جنس «روان‌درمانی اجتماعی» است و این روان‌درمانی وقتی ثمربخش است که افراد جامعه کنشگر باشند و در درمان امور مربوط به خود سهم و نقش فعال داشته باشند و بدانند چرا رنج می‌‌‌‌برند و چگونه می‌‌‌‌توانند بر رنج خویش چیره شوند. در این نگاه، باسواد کسی است که بر اساس دانشِ آموخته‌اش به پرسشی انتقادی نسبت به وضع موجود در ذهن برسد و این پرسش او را به سوی پیدا کردن وضع بهتر سوق دهد. آگاهی مقدمه‌ی کنش و مایه تقویت قصد و اراده است. به این اعتبار، حتی اگر کسی خواندن و نوشتن هم بداند ولی از آگاهی اجتماعی و تفکر نقاد بی‌‌‌‌بهره باشد، در شمار بی‌‌‌‌سوادهاست.

حال آیا نمی‌‌‌‌شود تب سواد رسانه‌ای را قدری با نبض «هوشیارسازی» فریره‌ای گرفت و در پی درمان آن رفت؟ اگر می‌‌‌‌شود، باید گفت برای آموزش سواد رسانه‌ای بیش و پیش از هر چیز باید به فکر آموختن تفکر و بالا بردن قدرت نقد و انتخاب شهروندان بود؛ آموزش مصرف، آموزش انفعال، آموزش کنار نشستن، آموزش نظاره‌گر بودن و آموزش زبان در کام فروبردن آموزش سواد رسانه‌ای نیست. آموزش سواد رسانه‌ای فراتر از آموختن مهارت در فنون دیدن و شنیدن و خواندن است؛ آموزش رویارویی فعال و دریافت فعال که مصرف فعال و انباشت فعال در برابر پیام‌ها و محصولات رسانه‌ای است.

{منتشر شده در نشریه کرگدن}