با شریعتی زیسته‌ام

با شریعتی زیسته‌ام
تاریخ انتشار : 29 خرداد 1395
نویسنده :
زمینه :

در سی و نهمین سالروز درگذشت دکتر شریعتی، درباره میراث او با هادی خانیکی، فعال سیاسی و استاد دانشگاه علامه طباطبایی، به گفت‌وگو نشسته‌ایم. وی معتقد است اندیشه شریعتی یک پیکره منجمد نیست که باید آن را از بازار اندیشه خرید، بلکه کاربرد‌پذیری درباره اندیشه شریعتی را نیز مثل کاربرد‌پذیری درباره هر اندیشه دیگری، باید پذیرفت. وی تحلیل گفتمانی را برای شناخت شریعتی و میراث او راهگشاتر از هر روش دیگری می‌داند و می‌گوید که برای سنجش تاثیر شریعتی در جامعه امروز، باید به تلاقی‌گاه‌ها و در مرزبودگی‌های او توجه کرد که دانشگاه را به جامعه و به کنش گره می‌زند و معتقد است به این اعتبار، شریعتی دارای میراثی است که همچنان مطرح است. خانیکی که نخستین مواجهه خود با «معلم انقلاب» را در هجده سالگی تجربه کرده است، می‌گوید که برخی از منتقدان در رویکرد خود نسبت به شریعتی، گفت‌وگویی بودن، دموکراتیک بودن و مدارای او را را نادیده می‌گیرند، در حالی که مباحثه او با دانشجویان و مخاطبانش همیشه از موضع برابر انجام می‌گرفت. استاد دانشگاه علامه طباطبایی، در این گفت‌وگو از گروه‌هایی که قرابت فکری بیشتری با شریعتی داشته‌اند می‌گوید و همچنین درباره رویکردهایی که متاثر از او بوده‌اند مباحثی را مطرح می‌کند. متن این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

***

چگونه می‌توان با نگاه امروزی آموزه‌های شریعتی، چه آنهایی که همچنان کاربردی و قابل دفاع هستند و چه آنهایی که در فرآیند آزمون و خطا، بحث و نقد و همچنین تجربه، نادرستی آنها اثبات شده است را صورتبندی کرد؟
به اعتقاد من درمورد آموزه‌های هر متفکر، مصلح و دانشمند برای دوران پس از خود او، باید چند مساله را روشن کرد. زیرا دیدگاه بسته‌بندی نظرها – به تعبیر مارکوزه- درمورد افراد موثر در هر جامعه صادق نیست. بسته‌بندی می‌گویم زیرا این نقد نیست بلکه یک تعیین تکلیف پیشینی است که در دو صورت‌بندی شناخته‌شده امکان‌پذیر است. یک صورت‌بندی که متفکر، مصلح یا دانشمند را در جایگاهی قرار می‌دهد که گویا به همه مسائل پس از زمان خود نیز پاسخ داده و برای یافتن مسائل پس از زمان او جواب‌ها به صورت منجمد و کلیشه‌ای از گزاره‌ها که جمله‌هایی است از گفته‌های متفکر، مصلح یا دانشمند انتخاب و ارایه می‌شود. به این دلیل این سه واژه را همزمان به کار می‌برم که اگرچه حوزه‌های مواجهه با هر یک متفاوت است؛ دانشمند در حوزه آکادمیک، روشنفکر یا مصلح در حوزه کنش سیاسی و اجتماعی و روشنفکر نیز در حوزه دغدغه‌های فکری و روشنفکرانه است اما در عین حال نوع مواجهه با آنها مشترکاتی دارد. یکی این است که آنچنان غنایی به تفکر یا کنش داده می‌شود که آیندگان را از مواجهه با متفکران، مصلحان یا کنشگران بعد از آنها بی‌نیاز می‌کند و رویکرد یا مواجهه دوم این است که آنچنان نقطه ثقل در مسائل زمانه و تحولات زمان قرار می‌دهد که پرونده هر نوع متفکر، مصلح یا دانشمندی را که در گذشته زندگی می‌کرده، می‌بندد و قایل به این است که باید از آنها عبور کرد، آنها را به موزه‌ها سپرد و در گذشته نگه داشت. فکر می‌کنم مساله اولی که شما مطرح کردید، روشن کردن نوع مواجهه ما با اندیشمندان‌ از جمله دکتر شریعتی است. البته من درباره دکتر شریعتی معتقد به این نیستم که بحث درباره او را باید به ایام رحلت ایشان محدود کرد و در دوره‌های دیگر به او نپرداخت. جالب توجه است که در نقد این دو نوع مواجهه، شما با طیفی از نظریات یا رویکردها مواجه می‌شوید که همه آنها نیز از جنس یکدیگر نیستند، یعنی هم در نفی متفکر و هم در باقی گذاشتن او در گذشته می‌توانید طیف وسیعی از اندیشه‌ها و کنش‌ها را ببینید که ممکن است جدا کردن مرز بین دوستانه و دشمنانه بودن آن نیز مشکل شود.
آیا با گذشت قریب به چهار دهه از تاثیرگذاری شدید و پردامنه شریعتی در ایران -که به صورت مستقیم قابل مشاهده است- و تاثیر او در جوامع دیگر و در جهان اندیشه، وقت آن نرسیده که شریعتی را در تاریخ بگذاریم و صرفا نسبت به او مطالعه تاریخی داشته باشیم؟
در این سطح از نظر، من می‌بینم که همان نوع مواجهه‌ای که با متفکران غیرایرانی به ویژه متفکران غربی می‌شود به قضاوت بر سر شریعتی نیز شمول پیدا می‌کند و آن این است که همان‌گونه که گفته می‌شود چون مارکس، وبر، دورکیم و بسیاری از متفکران تاثیرگذار در دوران معاصر به یک جامعه غیرایرانی تعلق داشتند و تفکر آنها محصول شرایطی متفاوت با ما است پس چه ضرورتی دارد که به آنها بپردازیم. به عبارت دیگر وجود آنها و تفکر آنها را بیگانه با محیط و جامعه خود و ناچسب برای آن می‌دانیم زیرا در یک بستر دیگر به وجود آمده‌اند. شبیه این نوع قضاوت این است که چون شریعتی در یک زمانه و شرایط دیگری به وجود آمده و تاثیرگذار بوده، حال که شرایط تغییر کرده و در زمانه دیگری هستیم چه نیازی به شریعتی و اندیشه او وجود دارد. یعنی چون در دیروز پرورده‌شده‌اند به درد امروز نمی‌خورند که البته این قابل تعمیم است و شما می‌توانید همین حرف را درباره سهروردی و ملاصدرا و غزالی و فارابی نیز بزنید. این بخش که بیشتر با یک نگاه مدرن نیز به نقد شریعتی می‌پردازد با این پرسش مواجه می‌شود که خب چگونه این مواجهه را در دنیای تفکر غربی می‌پذیریم. یعنی چگونه مفاهیمی مثل Deconstruction یا واسازی را که در تفکر دریدا وجود دارد در اندیشه بقیه متفکران نیز می‌بینیم؛ به طور مثال در دیالکتیک منفی آدورنو می‌بینیم و می‌پذیریم که منشا افلاطونی نیز در آنجا دیده شود. این را به این دلیل می‌گویم که اگر با قبول مفهوم واسازی به مواجهه بپردازیم حتما حکم به پایان شریعتی نخواهیم داد. یعنی می‌پذیریم که تحول مفاهیم از پیش موجود، می‌تواند رخ دهد و مفاهیم تازه‌ای را خلق کند. اینجاست که construct یا سازه به همان مفهوم به اصطلاح جست‌وجو کردن برای یافتن یک مفهوم کاربردی اهمیت پیدا می‌کند. به این معنا می‌توان گفت که اندیشه شریعتی یک پیکره منجمد نیست که باید آن را از بازار اندیشه خرید بلکه کاربرد‌پذیری درباره اندیشه شریعتی را نیز مثل کاربرد‌پذیری درباره هر اندیشه دیگر یا مثل واسازی، باید در اینجا بپذیریم. یعنی اندیشه‌ها تکنولوژی نیستند، میراث‌های منجمدانه و سخت‌افزارانه نیستند که از سال‌های گذشته به امروز یا از جامعه‌ای به جامعه دیگر پرتاب شوند. به این معنا می‌توان گفت هیچ اندیشه‌ای قابلیت داشتن کاربست را ندارد چه اندیشه شریعتی چه غیر او.
به همین دلیل نقد اول من در برابر آن دیدگاه، همین است که حکم بر بی‌فایدگی یا بدفایدگی تفکر شریعتی می‌گذارند به دلیل اینکه شریعتی را فقط در یک دوره محبوس می‌کنند و آن چیزی را که در آن دوره محبوس شده به دوران جدید برمی‌گردانند. در حالی که همان‌گونه که در سوال اول شما نیز بود؛ اولا باید توجه کنیم که چه قسمت‌هایی برای امروز نیز تازگی دارد و چه بخش‌هایی تازگی ندارد یا اگر صریح‌تر بگوییم چه اندیشه‌هایی بخش‌های رسوب یافته‌ای دارند و کدام اندیشه‌ها بخش‌های تحقق یافته‌ای داشته و دارای شناسنامه و تاریخ هستند.
یعنی معتقد هستید باید بخش‌هایی را به صورت مکانیکی و انتزاعی از گذشته جدا کرد و گفت هنوز آثار حیات در آنها وجود دارد و بخش‌هایی را کنار گذاشت؟ یا اساسا باید با گوهر و جوهر تفکر مواجه شویم؟
ببینید متفکران مختلف نیز به این سوال پاسخ داده‌اند. یک رویکرد این است که ما با بی‌نیازی نسبت به فکر کردن و تامل در باب مسائل روز خود و نسبت آنها با متفکران گذشته و میراث خود، خودمان را راحت کنیم و بگوییم خب همه حرف‌ها را در گذشته زده و همه راه‌ها را گشوده‌اند از جمله کسی مثل دکتر شریعتی. من فکر می‌کنم می‌توان فراتر از این دو، زاویه جدیدی را باز کرد؛ اینکه همه اندیشه‌ها یک مازاد مفهومی دارند که از دل آنها می‌توان مفاهیم تازه‌ای را درآورد و این ظرفیت یا پتانسیل که در اندیشه‌های خلاق و تاثیرگذار در دوران آن وجود دارد به ما این امکان را می‌دهد که در تولید سازه‌ها و کاربردهای جدید از آنها استفاده کنیم و واقعیت‌های جدیدی نیز به کمک آنها روشن شود. یعنی از آن تفکر، یک موتور محرکه برای دوران خود پیدا کنیم. این موتور محرکه به نظر من، همان مفهوم بازاندیشی، بازخوانی و خلق مفاهیم تازه است نه اینکه فقط مرمت کنیم یا همان طور که گفتم بخش‌هایی را از آن جدا کنیم. به این معنا شاید بتوان از تعبیر خود شریعتی در «بازگشت به خویش» او نیز استفاده کرد؛ بازگشت به خویشی که شریعتی می‌گوید یک وقت این است که بگوییم یک گوهر کاملا محدود، مشخص و شناخته شده را داشته‌ایم که فقط باید آن را کشف می‌کردیم و در نتیجه به آن نگاه نوستالژیک داشته باشیم و یک وقت هم بگوییم این مفهوم، دایما در حال تحول و گسترش‌پذیری است و به این معنا به نظر من شریعتی این ظرفیت را دارد که ما به این شکل با او مواجه شویم.
در واقع نگاه موزه‌ای و نگاه از سر تعمیر، آن گونه که بناهای گذشته را تعمیر می‌کنیم برای هیچ متفکری از جمله شریعتی راهگشا نیست. اینکه یک انبار یا حصار درست کنیم و متفکران را در آن قرار دهیم و قفل محکمی بر آن بزنیم نیز راهگشا نیست به خصوص در نقد تفکر و مواجهه فکری، باید این را نیز بپذیریم که اشکالی که به ویژه در دوران پس از شریعتی برای ما وجود دارد این است که کمتر به سنت‌داری و داشتن تبار در تفکر پرداخته‌ایم و دایما، نو شدن را با مرتبا کنار گذاشتن و نفی، یکی دانستیم. به اعتقاد من، این بی‌سنتی به خاطر این است که ما نتوانسته‌ایم خلاقانه با شریعتی مواجه شویم. اگر خلاقانه با او مواجه می‌شدیم، می‌توانستیم سازه‌هایی بر اساس تفکر او برای امروز نیز پیدا کنیم و این مساله همان طور که گفتم اختصاص به شریعتی ندارد و برای بقیه نیز قابل تعمیم است. شاید آن مفهومی که در فرهنگ اسلامی تحت عنوان اجتهاد، در برابر متون مطرح می‌شود که باید از سر نوآوری -در عین حال که مبانی روشن است- با گذشته مواجه شد، درمورد شریعتی صادق‌تر باشد.
بدین معنا تقسیم‌بندی آثار متفکران را کار درستی نمی‌دانید بلکه باید به کنه اندیشه آنها توجه داشت.
من خیلی راهگشا نمی‌دانم که آثار دکتر شریعتی را این گونه تقسیم‌بندی کنیم که بخشی از آنها تمام شده و تاریخ مصرف آنها به سر رسیده و بخشی دیگر تمام نشده است. طبیعتا وقتی از آثاری که تاریخ مصرف آنها تمام شده سخن به میان می‌آوریم بیشتر دنبال آن مولفه‌هایی می‌گردیم که معطوف یا نزدیک به مسائل خاص زمانه خود او بوده و آن چیزی که کمتر زمانمند یا مکانمند است را می‌گوییم هنوز اثر آن ادامه دارد. یعنی در تقسیم‌بندی‌ای که خود شریعتی از آثارش به اسلامیات، اجتماعیات و کویریات دارد و حتی نوع علاقه‌مندی خود را نسبت به آنها روشن می‌کند و می‌گوید که اسلامیات را هم خودم می‌خواهم و هم مردم، اجتماعیات را بیشتر مردم می‌خواهند و کویریات را بیشتر خودم می‌خواهم، می‌بینیم که از میان این سه‌گانه کویریات اشتراکات بین‌الاذهانی یا بین‌الاحساسی بیشتری دارد بنابراین ماندگارتر است، در نتیجه به دنبال کویریات برویم و بعد آن دو قسمت دیگر را بگوییم که مهر زمانه روی آن خورده است. بر این اساس، اگر این رویکرد را بپذیریم یا درخور تامل بدانیم به نظر من فرقی نمی‌کند که کدام رویکرد شریعتی را خواسته باشیم مورد نقد و بررسی امروز قرار دهیم؛ رویکرد او به اسلامیات یا رویکرد او به اجتماعیات و کویریات را و به اعتبار همه آنها بگوییم در پی نقد شریعتی روشنفکر هستیم یا شریعتی دانشگاهی یا شریعتی انقلابی.
بنابراین چه رویکردی را پیشنهاد می‌کنید برای اینکه بتوان مخاطبان جدید آثار او را به دریافت و نقد درست آموزه‌های شریعتی هدایت کرد؟
به نظر من برای شناخت هر یک از این چهره‌ها یا علایق، مساله مهم فهم گفتمان مسلط دوران شریعتی و گفتمان اوست. در واقع شاید بتوان گفت تحلیل گفتمانی برای شناخت شریعتی و میراث او راهگشاتر باشد زیرا همان طور که هر متن گفتاری یا نوشتاری در تحلیل گفتمان فراتر از متن می‌رود و باید بافت و زمینه آن را یافت، به نظر من بررسی اندیشه شریعتی نیز بدون‌بافت و زمینه و درآوردن یک‌سری واژه یا واژه‌شماری متون او که چقدر واژه دموکراسی یا جامعه مدنی را به کار برده یا نبرده است یا به عنوان مساله امروز خود ما، چقدر یا چگونه واژه مدرنیته را به کار برده، ثمری ندارد و ما را دچار نوعی اگر نگویم اشتباه اما حداقل سرگشتگی می‌کند. چون صورت زبانی، بخشی از شبکه اجتماعی، فرهنگی و سیاسی است و بدون توجه به روابط درون متنی و بدون تکیه بر موقعیت‌های متن و بافت‌های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و تاریخی، داوری کردن دشوار است. متن فرآورده است، گفته‌های شریعتی فرآورده است، آن گفتمان است که فرآیند است. شاید یکی از دلایلی که من همواره نگاه مثبت به شریعتی و نقش او داشته‌ام ناشی از این باشد که در فراز و فرودهای زندگی خود با شریعتی زندگی کرده‌ام یعنی از وقتی که نوجوان بودم و با شریعتی آشنا شدم تا زمانی که در دوره زندگی سیاسی- دانشجویی قرار گرفتم، تا وقتی که به مبارزات خیلی حاد و سخت و مخفی روی آوردم و تا بعد از آنکه آثار شریعتی را در جامعه دیدم، یک روایتگر بودم از اینکه شریعتی در کجا قرار داشت. اگر این روایتگری را جدا کنیم، من نیز مثل خیلی از داوران دیگر درباره شریعتی می‌گویم که اگر تمام آثاری را که او منتشر کرده در دانشکده‌های علوم اجتماعی کشور پخش کنید با هیچ یک از آنها نمی‌تواند از استادیاری به دانشیاری ارتقا پیدا کند. به خاطر اینکه خواهند پرسید که مرجع‌های آن کجاست، نحوه ارجاع دهی آن Apa نیست، کدام ژورنال علمی چاپ شده، شرح درس‌های او در کجا ثبت و ضبط شده، چطور نمره می‌داد، چطور در کلاس حضور و غیاب می‌کرد، چطور درس می‌داد و همه اینها. در نتیجه این بخش مهمی از نظریاتی را در برمی‌گیرد که شریعتی را به زحمت در خانواده جامعه‌شناسی جای می‌دهند.
این همان نقدی است که بارها در جاهای دیگر گفته‌ام؛ شاید بیش از ٣٠ سال پیش من در الجزایر دیدم که آنجا کرسی شریعتی‌شناسی در دانشکده علوم اجتماعی برگزار کرده بودند و ما اینجا چانه می‌زدیم بر سر اینکه آیا گذاشتن نام شریعتی روی یک دانشکده علوم اجتماعی درست است یا نه، گاهی می‌گذاشتیم و گاهی برمی‌داشتیم، با این استدلال که نام یک دانشکده زیاد است، یک سالن کافی است و می‌گفتیم که این خیابان بزرگ است، آن را کوچک کنیم و امثال اینها.
در پرداختن به گفتمان شریعتی و فهم میراث او، ارجحیت با کدام شریعتی است؟ کسی که در دانشگاه جامعه‌شناسی تدریس می‌کند یا در حسینیه ارشاد ودر فضاهای روشنفکرانه فعالیت‌های سیاسی و روشنگرانه دارد؟
گفتمان شریعتی در واقع گفتمانی است که در آن، شریعتی بی‌دغدغه در آکادمی ننشسته جامعه‌شناسی درس دهد. شریعتی جامعه‌شناسی خود را به متن جامعه برده و بیشترین استفاده را نیز از تمام مفاهیمی که چه در فرهنگ اسلامی و چه در فرهنگ غربی آموخته، کرده است. من در جای دیگری نیز گفته‌ام که شریعتی در مرز بودگی را انتخاب کرده و در هیچ یک از مکان‌های کاملا روتین و مشخص دوره خود، توقف نکرده است؛ نه در دانشگاه، نه در حزب و تشکل سیاسی و نه در فضاهای روشنفکرانه. این است که همه جا به همان موضع و نقش مسافر بودن خود عمل کرده و این او را در یک مرز بودگی قرار داده، به عبارتی به دنبال یک دگرمکانی است و این همان مساله‌ای می‌شود که نسبت بین متن و زمینه را باید در نظر گرفت و گفتمان را با متن‌های ایستا و جامد اشتباه نکرد. همانطور که ما خیلی از نوشته‌ها و گفته‌های شریعتی را به عنوان متن‌های ایستا و جامد در نظر می‌گیریم. باید یک رابطه زنده و ارگانیک بین ساختارها، کنش‌ها و زبان در نظر گرفت و سپس هم از توصیف متن‌های او مدد بگیریم که شناخت اجزا است، هم از تفسیر آنکه نسبت متن‌ها با گفتارهای جاری است و دیگری نیز که در زمان خود آنهاست. وگرنه زمان شریعتی را نمی‌توان مستقل و جدا از متفکران زمانه خود او چه در حوزه آکادمی و دانشگاه، چه در حوزه سیاست‌ورزی و جامعه و چه در حوزه فرهنگ و روشنفکری دید. بعد نیز باید به تبیین یعنی شناخت موقعیت، زمینه سیاسی- اجتماعی آن و رمزگشایی از متون او و نایل شدن به یک توانش دریافتی یا ارتباطی یا همان قدرت واکاوی، رسید. بنابراین به نظر من گفتمان مسلط دوران شریعتی، مبارزه است و صورتبندی آن مبارزه که شکل آن نیز مشخص بوده؛ در قالب یک دشمن تعریف شده که امپریالیزم و یک رقیب که از نظر او مارکسیسم است، امکان‌پذیر است. حال درباره اینکه جای این دشمن و رقیب چقدر فرق می‌کند می‌بینیم که متفکران مختلف نظرات متفاوتی دارند. خب این گفتمان مسلط سیاسی او با گفتمان‌های دیگری که در حوزه معرفتی مطرح است، متداخل می‌شود. مثل گفتمانی که بر تنازع دیرین بین مدرنیته و سنت به خصوص در ایران بعد از مشروطه در حوزه فرهنگ و اجتماع مبتنی و متکی است و بالاخره اینکه شریعتی از پایگاه و منظر دین به میدان آمده و تلاش‌هایی می‌کند که هم کارآمدی دین را در حوزه سیاست یعنی در مبارزه با دشمن زمانه خود که امپریالیزم و وجه داخلی آنکه استبداد است و هم در رقابت با مارکسیسم و هم در پاسخ به مدرنیته، نشان دهد. این، توجه به کلیت و تاریخیت شریعتی است و طبیعتا باید دید که از آن میراث چه چیزی به امروز می‌رسد. یعنی باید در نظر گرفت که چه کسانی میراث‌بر یا میراث‌دار یا میراث‌خوار هستند. ما باجامعه فعال یا با گفتمان‌های مبتنی بر کنشگری و فعالیت مواجه هستیم که به سراغ شریعتی می‌روند. سست کوشی خود یا تغییراتی که در نظام ارزشی یا ترجیحات ما به وجود آمده یا تغییر ذائقه‌ها و سلایق را نیز در فهم شریعتی نمی‌توان نادیده گرفت.

آیا اصلا شواهدی مبنی بر تاثیر شریعتی در جامعه امروز ما وجود دارد؟
بله. به نظر من چون مسائلی که شریعتی با آن مواجه بوده هنوز وجود دارد و زنده است و ما هنوز آنها را حل نکرده‌ایم و به تاریخ نسپرده‌ایم، نمی‌توانیم بگوییم شریعتی را نیز به تاریخ می‌سپریم. ما هنوز بر سر آن مسائل با شریعتی کار داریم اعم از اینکه بپذیریم، نقد کنیم یا سازه‌های دیگری را بخواهیم از شریعتی انتخاب کنیم زیرا به نظر می‌رسد با قبول اینکه شرایط امروز با شرایط زمان شریعتی خیلی تفاوت پیدا کرده است، اگر به فرم‌ها و صورتبندی‌ها دقت کنید صورتبندی‌های مشابه زیادی را با محتواهای متفاوت می‌بینید. شاید شما بگویید آنچه ما در جمع شدن دهه هشتادی‌ها در پاساژ کوروش دیدیم از نظر فرم شباهت زیادی دارد با آنکه دهه پنجاهی‌ها به سمت شریعتی می‌رفتند و استفاده از متون و نمایشنامه‌های او و هنری که بر اساس آن شکل می‌گرفت چون می‌توان گفت ممکن است اشتیاق نوجوان دهه ۵٠ در اینکه می‌خواهد فردا به حسینیه ارشاد برود – البته فقط از نظر شکل- همان قدر باشد که نوجوان امروز نیز می‌خواهد برود و در جایی جمع شود و همان قدر نیز وقت بگذارد اما محتوای آن بسیار تفاوت دارد و اصلا قابل قیاس نیست. ممکن است یک قضاوت ساده این باشد که چون دغدغه‌های فکری، مساله غالب در جامعه ما یا حداقل برای بخشی از جوانان ما نیست بنابراین اصلا چه نیازی به شریعتی است. در حالی که به نظر من این جامعه، جامعه‌ای است که متکثر و متنوع شده و دیگر اینکه سراغ روشنفکری یا اندیشه‌ای بروید که به گفتمان غالب تبدیل شود و همه زیر آن چتر گفتمانی قرار بگیرند ممکن نیست. شما می‌توانید بگویید که نسل روشنفکری ایران اعم از روشنفکری مذهبی یا غیرمذهبی از آن موضوعیت و محوریت کانونی که داشته به سمت یک نوع انتشار متنوع و گستردگی تغییر پیدا کرده که شاید نتوان وزن هر یک از اینها را پیدا کرد.
با توجه به فرمایشات شما و با نگاهی به جامعه امروز ایرانی و با علم به اینکه شریعتی از زمان حیات فکری خود تاکنون همچنان دارای مخاطبان وسیعی بوده است، چه فکت‌هایی را می‌توان برای اثبات این تاثیرگذاری درنظر گرفت؟
آن چیزی که من می‌فهمم این است که اگر شما در حال حاضر هم در جامعه خود ما و هم در جهان اسلام و هم در جهان، میدانی برخورد کنید و پیمایشی انجام دهید و بپرسید که اسم کدام یک از متفکران معاصر ما را بیشتر شنیده‌اند و می‌توانند نام دو اثر او را به زبان بیاورند، می‌بینید که هنوز وزن بالا با شریعتی است. حتی در عالم تفکر، یکی دو سال پیش وقتی در جریان سفر والرشتاین نظریه پرداز جهانی به ایران با او صحبت می‌کردم و از متفکران بنام امروز جامعه ایران یاد می‌کردم و می‌پرسیدم که با کدام یک آشناست، جز شریعتی کس دیگری را نمی‌شناخت و با مفاهیمی که شریعتی مطرح کرده بود نیز آشنایی داشت. حتی در نشستی که برگزار کرده بودیم و احسان شریعتی نیز در آن حضور داشت، گفت‌وگوی مفصلی بر سر دکتر شریعتی بین آنها صورت گرفت. خب اگر شریعتی چیزی برای گفتن ندارد دیگر نباید توجه والرشتاین را به خود جلب کرده باشد. بخش دیگر نیز توجه به گزارشات و نظرسنجی‌هایی است که هر ساله با برپایی نمایشگاه کتاب انجام می‌شود و در پاسخ به اینکه بازدیدکنندگان از پیر و جوان، با چه کسی بیشتر آشنا هستند می‌بینید که نام شریعتی هنوز مطرح است. در جهان اسلام نیز به همین شکل است، ببینید اینجا باید به آن تلاقی‌گاه‌ها و در مرزبودگی‌ها توجه کنید که دانشگاه را به جامعه و به کنش گره می‌زند. به این اعتبار می‌توان گفت که شریعتی دارای میراثی است و همچنان مطرح است.
حال اگر بخواهید این مطرح بودن میراث را این گونه تعبیر کنید که هر کسی مثل گذشته دستورالعمل خود را از شریعتی و معانی مفاهیم را از تفکر او می‌گیرد، خیر این گونه نیست و خوشبختانه نگاه انتقادی به او نیز وجود دارد. انتقادی به این معنا که می‌خوانند، می‌دانند و بعد بر اساس آن نیز مسائلی مطرح می‌شود. یک شاخص دیگر در سطح عادی و دانشگاهی آن، میزان پایان نامه‌هایی است که بر اساس مباحث شریعتی در حوزه‌های مختلف تدوین شده که می‌بینید در چه حد است.
با این تفاسیر، حضور برجسته روشنفکری مثل شریعتی در جامعه و این پر دامنه بودن تاثیرگذاری او حتی در امروز ما، نشان از مترقی بودن آرای او دارد یا شاهدی بر عقب‌افتادگی و درجا زدن جامعه است؟
نمی توان به این سوال جواب مطلقا مثبت یا منفی داد. یعنی ممکن است متفکری از گذشته مطرح باشد و جامعه در جا نزند و ممکن است متفکری از گذشته مطرح نباشد و جامعه درجا بزند. به نوع رویکردی که در جوامع کنشگر و فعال وجود دارد توجه کنید؛ به طور مثال، آلمان چه مواجهه‌ای با مارکس یا گوته یا وبر دارد. خب، به نوعی مطلق کردن آنها که نپرداخته و به نوعی نگاه نوهگلی و نومارکسی نیز پرداخته است. اما همان طور که گفتم دارای سنت است و نسل کنونی خلاقانه و انتخابگرانه با آن مواجه می‌شود و به این معنا می‌توان گفت که از یک نقطه که کسی یا فکری آمده و تاثیرگذار بوده این بستر همچنان ادامه دارد. من خودم به این دلیل فکر می‌کنم که میراث شریعتی میراث یک مرده نیست زیرا شریعتی در سطوح و لایه‌های مختلف همراه با طرح، نقد، نقدِ نقد و فرآیندی از مطرح بودن در سطوح مختلف دیده می‌شود اما چون جامعه متنوع و متکثر شده است و چون گفتمان غالب در حوزه فکری وجود ندارد، این است که وقتی به شریعتی در دانشکده علوم اجتماعی، شریعتی در دانشکده علوم سیاسی یا شریعتی در حوزه روشنفکری یا شریعتی در حوزه هنر یا شریعتی در حوزه دین و… نگاه کنید، می‌بینید که نگاه به او همواره زنده بوده است. خوشبختانه شریعتی، خود نیز این ویژگی و ظرفیت را داشته و بهترین نمونه آن، وصیتی است که به آقای حکیمی می‌نویسد. به جای اینکه خود را دارای یافته‌هایی کامل بداند، به دیگری می‌سپرد که کار او را ادامه دهد. آنجا که گفتم شریعتی در فرمالیسم دانشگاهی نمی‌گنجد که خیلی از ناصحین نیز به او می‌گفتند که کمی آرام‌تر و با تانی بیشتری به این حوزه بپردازد، می‌دانید جواب شریعتی چیست؟ می‌گوید من فکر می‌کنم زمان کوتاهی هست که باید به مسائل زیادی بپردازیم. این زمان کوتاه برای پرداختن به مسائل زیاد، به او فرصت اینکه یک به یک، مرجع تمام مباحث خود را به درستی استخراج کند نمی‌دهد. به همین دلیل است که می‌گویم بر اساس تجربه‌های زیسته من، نوع مواجهه شریعتی است که درد و درک را کنار یکدیگر قرار می‌دهد، از دانشگاه اخراج می‌شود اما ضد دانشگاه نمی‌شود ولی در دانشگاه نیز باقی نمی‌ماند و در عین حال به صورتی روشمند اسلام‌شناسی و تاریخ اسلام درس می‌دهد و مفاهیم را عمومی می‌کند. در عین حال اینکه خود را در آن قالب‌ها نیز محدود نمی‌کند جزو عناصری است که کمک می‌کند به زنده‌بودن اندیشه او. اگر شریعتی صرفا در آکادمی بود شاید مهر پایان زدن بر تاریخ مصرف او ساده‌تر بود تا وقتی که از آنجا خارج شده و به سطح جامعه و به حوزه ادب فرهنگ و امثال آن می‌رود. فرض کنید در حال حاضر اصلا همه تفکر شریعتی را کنار بگذاریم، اگر بخواهیم امروز به دنبال یک متن ادبی که ویژگی‌های نثر معیار در این دوره را دارد برویم آیا فکر می‌کنید به سراغ شریعتی می‌رویم یا خیر؟ به نظر من می‌رویم. یعنی اگر کسی بعدها حتی بخواهد تاریخ ادبیات بنویسد و از نمونه‌های نثر این دوره انتخاب کند، سراغ او می‌رود. در خلق مفاهیم و پیدا کردن نگاه تازه به مفاهیم مطرح دینی یعنی بیرون کشیدن آنها از سنت و به گفته خود او تصفیه و استخراج منابع فرهنگی، سراغ شریعتی می‌رود یا خیر؟ به نظر من ببینید – این البته کار جامعه شناسان دینی است که خوشبختانه تا جایی که من خبر دارم خود خانم شریعتی و بسیاری از دانشجویان او به این پرداخته‌اند- که بالاخره مفاهیمی که شریعتی خلق کرده، «حسین وارث آدم»، «انتظار مذهب اعتراض»، «فاطمه، فاطمه است» و پرداختن به شخصیت‌هایی که حداقل به آن شکلی که او پرداخته بود مطرح نبودند مثل ابوذر، سلمان، حر و… اینها همه میراث و سرمایه‌هایی است که از شریعتی باقی مانده است.
خود این موضوع، یک نقد به دکتر شریعتی است که شریعتی آن عناصری را از تاریخ اسلام و اندیشه اسلامی انتخاب و اختیار می‌کرد که با هدف او که انقلابی کردن اسلام و ایجاد تهییج بود، موافقت داشته باشد.
این برمی‌گردد به نکته‌ای که گفتم باید تعیین کرد که جای هر کنشگر یا اندیشمند کجاست. شریعتی از جایگاه یک روشنفکر دینی وارد این مساله می‌شود آن هم در زمان‌هایی که یک شکاف عمیق بین روشنفکر و دیندار وجود دارد. یعنی دینداران با حوزه روشنفکری سر و کاری ندارند و روشنفکران با وجه غالب حوزه دین. در این شرایط شریعتی می‌آید و این مفاهیم را باز در همان اتوپیا یا در مرزبودگی که گفتم قرار می‌دهد، یعنی از آنها نمایشنامه می‌سازد یا تشویق می‌کند که اثر آنها را وارد حوزه هنر کند. به طور مثال نخستین باری که آثار خانم رهنورد به عنوان نقاش آن هم نقاش زن، در حسینیه ارشاد ارایه می‌شود چه زمانی رخ می‌دهد؟ یا نمایشنامه «یک بار دیگر ابوذر» که آقای صغیری یا آقای ارجمند به آن می‌پردازند و امثال اینها. بنابراین، اگر موضع او یک روشنفکر دینی و یک کنشگر است خب این مفاهیم را اتفاقا خلق می‌کند و اطلاع داشتن یا نداشتن او بر این اساس است که باید دید کاری که انجام می‌دهد، در زمان خود، کار جامع و کاملی هست یا خیر، که به نظر من هست. زیرا سلمان را از کجا وارد حوزه مطالعاتی این جامعه می‌کند؟ از جمله کارهایی است که در غرب به عنوان یکی از شخصیت‌های اسلامی توسط ماسینون انجام گرفته و البته بودن او در کنار پدری مثل استاد محمدتقی شریعتی نیز به او کمک می‌کند. این به معنای این نیست که هر نکته‌ای که شریعتی درباره آنها می‌گوید حرف آخر است یا درمورد درک تاریخی و اجتماعی آنها کار غلطی انجام داده است. روشن است رویکرد او رویکردی است که در واقع از حوزه اجتماعی و سیاسی این مفاهیم را درمی‌آورد و این همان جایی است که می‌توان اشتراکات و اختلافات او را با دیگر متفکران زمانه‌اش و با بزرگانی مثل استاد مطهری، تشخیص داد. باید به سراغ این رفت که در کجا با یکدیگر هستند و در کجا با یکدیگر اختلاف دارند. آن جایی که مرزهای اندیشه بر سر اینکه فرهنگ را باید تقویت کرد یا در جامعه باید کار کرد. اینجاست که مثال عالی دکتر شریعتی برای فعالیت در جامعه ابوذر و مثال عالی استاد مطهری، ابوعلی سینا است. یعنی در واقع هر یک از آنها می‌خواهند چنین بازآفرینی را داشته باشند.

و شما برخلاف نقدهای موجود این ویژگی را برای شریعتی، امتیاز می‌دانید.
بله. اضافه بر این، به نظر من ویژگی ممتاز شریعتی این است که با شناخت مساله زمانه خود، می‌کوشد آنچه را به عنوان فهم عامیانه و برداشت‌های غلط و بازدارنده وجود دارد تخریب کند و در برابر آن چشم‌انداز روشنتری را ترسیم کند. یعنی شریعتی جوان دوران خود را سرگشته و سرگردان نگه نمی‌داشت. خرافه‌ها، برداشت‌های غلط و جهل را از او می‌گرفت و افق روشنی را در برابر او ترسیم می‌کرد. آنچه به عنوان تشیع صفوی مطرح می‌کرد، سوءاستفاده‌ها و استفاده‌های ابزاری بود که از دین وجود داشت و در برابر آن تشیع علوی را مطرح می‌کرد که انگیزه و عقلانیت را رشد می‌داد، به تفکر دامن می‌زد، به مخاطب او قدرت نقد می‌داد و افراد در پرتو آن تربیت می‌شدند. از این نظر ترجیحی که می‌توان در شریعتی نسبت به روشنفکران بعد از او دید این است که مخاطب خود را سرگردان نگه نمی‌داشت و این به همان در مرز بودگی برمی‌گشت که آکادمی جای تقویت شک‌ها برای به یقین رسیدن است اما صحنه فعالیت سیاسی جایی است برای به یقین بدل کردن شک‌ها. به این معنا دنبال این نبود که یک دستورالعمل ساده پیدا کند که بر اساس آن افراد را برای انجام کاری تهییج کند مثل برخی از گروه‌های سیاسی و حتی مذهبی زمان خود. اتفاقا در همین مسیر با تامل بیشتر با ترکیب عناصری که در آن زمان خیلی ساده اینها کنار یکدیگر قرار نمی‌گرفتند مثل عرفان، برابری و آزادی، می‌کوشید افراد را تربیت کند. این است که این نوع رویکرد که آنچه را که خراب می‌کنیم در کنار آن چیزی را بسازیم، همان طور که گفتم سازه داشته باشیم جزو ویژگی‌های تفکر شریعتی بود و می‌تواند جزو میراث شریعتی نیز باشد.
اما سازه‌های امروز ما با سازه‌هایی که در زمان او وجود داشته تفاوت دارد.
بله حتما تعداد مقوله‌ها و مسائلی که نسل امروز ما و جامعه و جهان امروز با آن مواجه است بسیار وسیع‌تر است از آنچه که شریعتی با آن مواجه بود اما نحوه رویارویی با اینها را می‌توان از شریعتی آموخت. اما اینکه در هر زمانی به کدام مفاهیم یا کدام ساحت از اندیشه، معرفت، تاریخ، دین و ادب پرداخته می‌شود، یک واقعیت است که اختصاص به شریعتی ندارد. شما در جهان نیز نگاه کنید می‌توانید بگویید ۵٠ سال پیش، از ایران بیشتر خیام را می‌شناختند و حالا بیشتر مولانا را. حتما آن عنصر زبانی و ترجمه و اینها نیز مهم است اما آیا نمی‌توان نتیجه گرفت زمانه‌ای که بیشتر درک مولوی وار دارد با زمانه‌ای که بیشتر درک خیام وار دارد متفاوت است؟ آیا بین زمانه‌ای که بیشتر می‌خواهد در میانه میدان باشد و دنبال شهادت می‌گردد و زمانه‌ای که به دنبال صلح است، تفاوتی نیست؟ به نظر من این تفاوت نیز هست. به این معنا می‌توان گفت شریعتی نسبت به نیاز زمانه خود پاسخگو است و حتی در برخی جاها گام‌هایی فراتر از نیازهای زمانه خود برمی‌دارد. شاید بتوان گفت که آن نیاز انقلابی و مبارزاتی که در دهه ۵٠ وجود دارد سبب می‌شود که شریعتی از نهضت عاشورا و قهرمانان آن نیز چریک به تصویر دربیاورد. اما پرداختن شریعتی گرچه به جنبه‌های انقلابی این رویدادهاست اما چریک وار نیست؛ روح پرستنده امام سجاد (ع) و نسبت بین خون و پیام نیز مطرح می‌شود و به اخلاق و مفاهیم معنوی و عرفانی نیز پرداخته می‌شود، برای همان افرادی که انقلابی هستند. شاید تمثیل خود شریعتی مثال ساده‌ای باشد که از امیرالمومنین (ع) با عنوان «رب النوع عشق و شمشیر» سخن می‌گوید، در حالی که گرایش غالب سیاسی در آن زمان، رب‌النوع شمشیر است اما شریعتی، رب النوع عشق را نیز دنبال می‌کند. اما بعدها که وجه عشق آن پررنگ‌تر شده می‌گویند چرا شمشیر را مطرح کرده همانطور که زمانی که شمشیر آن برجسته‌تر بود می‌گفتند چرا به عشق او پرداخته است.
فکر می‌کنید این نقدها، به ویژه نقدهایی که در طول دهه‌های اخیر و از جوانب مختلف درباره شریعتی رونق داشته است، تا چه حد در زنده نگه داشتن او موثر بوده است؟
من نقد را برای جامعه یک ضرورت می‌دانم. اگر به تجربه و اندیشه خود شریعتی نیز برگردیم می‌بینیم که به‌شدت از مورد نقد گرفتن استقبال می‌کرد، البته با آن نوع فرهنگ خاصی که داشت به دلیل اینکه از یک طرف تا حد زیادی در زبان‌ آوری و استفاده از کلمات توانا بود و از سوی دیگر خیلی مبتنی و متکی بر فرهنگ نقد بود. شما اگر نامه‌های شریعتی به همسرش را ببینید سراپا نقد و طنز است. به این معنا که از سویی به همسر و فرزندان خود عشق می‌ورزد و از سوی دیگر با کلمات بازی می‌کند. به این دلیل یک جاهایی از مواجهه با انتقاد، حتی از سوی متفکران وفادار به سنت و متن به‌شدت استقبال می‌کند. به طور مثال نوع مکاتبات و ارتباطاتی که خود شریعتی با علمای برجسته دوره خود دارد. با علامه شوشتری که دعای ندبه توضیح می‌دهد یا با محمدرضا حکیمی یا در مشهد با آقای سیدان. اینها افرادی هستند که نسبت به استفاده از منابع توسط شریعتی، نظر انتقادی دارند و او نیز پذیراست و با آنها ارتباط می‌گیرد و صحبت می‌کند. اما برخورد طنزآمیز و شیطنت‌آمیز او با برخی منتقدانش است که حرف او را نمی‌فهمند، سبب می‌شود که با شریعتی به گونه‌ای دیگر رفتار کنند. به طور مثال از آرم حسینیه ارشاد چیز دیگری دربیاورند یا یکی از منتقدان شریعتی در همان زمان کتابی نوشته و در آن سوالی را مطرح کرده بود و پایین صفحه را برای پاسخ او خالی گذاشته بود. شریعتی فقط یک جمله جواب داد که قبل از چاپ باید کتاب را به من می‌دادید نه بعد از اینکه چندین هزار نسخه به چاپ رسیده است. در واقع این کتاب برای تخطئه شریعتی منتشر شده بود و او نیز به شکلی طنزآمیز به آن پاسخ داد.
پس شما نیز معتقد هستید که شریعتی یک روشنفکر بوده که ممکن است مانند هر متفکر دیگری بعد از سال‌ها آثار و آموزه‌های او نیز مورد بحث و نقد صورت گیرد و حتی برخی نقدها را به اندیشه او وارد می‌دانید.
اساسا تفکر شریعتی این ظرفیت را دارد که انتقادی با آن برخورد شود. اما به نظر من بخشی از این نقدهایی که شما نیز گفتید اخیرا به شریعتی می‌شود با واکنش کسانی که در حوزه تفکر شریعتی بیشتر قرار گرفته‌اند و در مجموع از میراث مثبت او حرف می‌زدند همراه بوده و آن زمانی بوده که با شریعتی غیرگفتمانی برخورد شده است. یعنی به طور مثال واژه دموکراسی را از گفته‌های شریعتی بیرون می‌کشیدند و بعد می‌گفتند که او از کلمه دموکراسی کم استفاده کرده، در ثانی دموکراسی را مسخره کرده پس در نتیجه شریعتی دموکرات نیست. این است که رویکرد شریعتی با زمانه او را گویا دموکراسی نمی‌دیدند، یا شریعتی متفکری را که با دانشجویان خود ساعت‌ها در حسینیه ارشاد می‌نشیند و گفت‌وگو می‌کند.
به طور مثال نخستین مواجهه خود من با شریعتی که بسیار نیز بر من تاثیرگذاشت وقتی بود که یک جوان ١٨ ساله بودم و پای صحبت استاد مطهری در مسجد النبی (ص) مشهد رفتم و هنوز خیلی دکتر شریعتی را نمی‌شناختم. او نشسته بود و به حرف‌هایی که من با استاد مطهری می‌زدم توجه داشت، بعد ایشان نیز وارد بحث شد و گفت‌وگوی من با او آن هم از موضع برابر ادامه پیدا کرد، گویا این جوان ١٨ساله همان قدر می‌فهمد که دکتر علی شریعتی. آیا نمی‌توان در این، گفت‌وگویی بودن شریعتی، دموکراتیک بودن و مدارای او را دید؟ اما برخی منتقدان این موارد را نادیده می‌گیرند. یا اینکه بر سر واژه‌هایی که شریعتی مطرح کرده بعد از او چه آمده یا اینکه نقشی که شریعتی در متحول کردن جامعه داشته که منجر به این شده که او نه از هیچ آکادمی، نه از هیچ حزب سیاسی و نه از هیچ شورا و جمعی بلکه در متن مردم و از سوی آنها عنوان «معلم انقلاب» را گرفته است. این یعنی از دل حرف‌های او شعارهای انقلاب و شعارهای متن جامعه بیرون آمده و اشاعه پیدا کرده است. حال اگر هر یک از این حرف‌ها و شعارها به موانع و آسیب‌هایی برخورد کند به نظر من درباره شریعتی نیز باید مانند هر متفکر و کنش دیگری قضاوت کرد. بنابراین، یا باید یک حکم صادر کرد که چون آینده هر کنش و اقدامی معلوم نیست پس بهترین کنش، بی‌کنشی است یا اینکه بپذیریم هر کسی وارد عمل یا اقدامی می‌شود ممکن است کنش او به نتیجه برسد یا نرسد یا حتی از آن استفاده غلط شود. اما به نظر من با دریافت‌های پسینی نمی‌توان حکم پیشینی داد.
آقای دکتر، بعد از انقلاب دولت‌هایی با سلایق سیاسی متفاوت سرکار آمدند، شما نسبت هر یک از این دولت‌ها را با مشی فکری- سیاسی شریعتی چگونه ارزیابی می‌کنید؟
طبیعتا هر چه ما به دوران نخست انقلاب نزدیک‌تر می‌شویم تاثیرپذیری مستقیم فعالان سیاسی از شریعتی را بیشتر شاهد هستیم. کمااینکه در گزارش‌هایی که از تشکیل حزب جمهوری اسلامی در اوایل انقلاب منتشر شده بود، آمده بود که عمده کسانی که فرم عضویت در حزب را پر کرده بودند، بیشتر چیزی که خوانده‌اند آثار شریعتی بوده است. در کنار آن اعضای نهضت آزادی نیز دوستان و همفکران سابق شریعتی بودند. بنابراین شریعتی را نمی‌شد محدود کرد به یک نوع گرایش خاص ولی هر فعال سیاسی یا به عبارتی دایره فعالان سیاسی اعم از گروه‌هایی که در متن حکومت قرار گرفته بودند یا گروه‌هایی که جزو منتقدان حکومت بودند با شریعتی رابطه نزدیک‌تر فکری داشتند. البته من با توجه به شناخت و سابقه‌ای که در جریان‌های سیاسی می‌بینم، می‌توانم این داوری را داشته باشم که گروه‌هایی که بعد از پیروزی انقلاب نسبت به انقلاب یا حتی نسبت به تشکیل نظام جمهوری اسلامی موضع براندازانه داشتند، رابطه فکری‌ای با شریعتی نداشتند. زیرا نمی‌توان از تفکر شریعتی مطلق بودن یک مشی مبارزاتی را حتی در دوران قبل از انقلاب درآورد. اینکه تاکید او مطلقا روی مبارزه مسلحانه باشد یا مبارزه سیاسی یا مبارزه فرهنگی. اصل برای او این بود که باید سطح آگاهی را بالا برد و این امر نیز به روش‌های مختلفی می‌توانست ممکن شود. به همین دلیل می‌توان گفت که هم در میان کسانی که در درون جمهوری اسلامی عهده‌دار مسوولیت شدند همفکران و دوستان شریعتی را می‌توان دید، هم در میان کسانی که منتقد بودند و کنار نشستند. در نتیجه اینجا نیز صدور یک حکم کار ساده‌ای نیست ولی به لحاظ نوع تفکر، برخی از اینها به طور مستقیم با شریعتی در ارتباط بودند چه در حسینیه ارشاد و چه در مشهد، اما به لحاظ رویکرد، بر اساس تجربه می‌توانم بگویم که از بین رویکردهایی که بعد از انقلاب مطرح شد، رویکرد اصلاح‌طلبانه بیش از همه به تفکر شریعتی نزدیک است.
بهترین نقدی که درباره شریعتی خوانده‌اید در چه کتاب یا مقاله‌ای بوده و توسط چه کسی ارایه شده است؟
من نقدهایی که به بخش‌هایی از بحث شریعتی وارد شده است را هم نزدیک می‌دانم و هم فکر می‌کنم کمک می‌کند به قوت و قدرت بیشتر آن، اما از میان نسلی که به شریعتی نزدیک‌تر بود نقدهایی که دکتر سروش و ملکیان داشتند درخور توجه و جدی‌تری است، بدون اینکه بخواهیم قضاوت کنیم که به کدام جنبه تفکر شریعتی پرداخته‌اند. نقدهایی بود که خواندن آنها به غنای مباحث کنونی کمک می‌کرد. اما از نقدهایی که در این دوران اخیر نیز مطرح شده که برخی نیز جنبه تفسیر و تبیین درباره مباحث شریعتی دارد، مباحثی است که در حوزه جامعه‌شناسی به آنها پرداخته شده و از آنها بیشتر استفاده کرده‌ایم. مثل بحث‌ها و برداشت‌هایی که دکتر قانعی راد، دکتر کاشی و دکتر محدثی مطرح کرده‌اند.

{منتشر شده در سیاست‌نامه روزنامه اعتماد – اینجا}