متن دکترهادی خانیکی در کتاب «مادرانه، کبوترانه»

متن دکترهادی خانیکی در کتاب «مادرانه، کبوترانه»
تاریخ انتشار : 24 شهریور 1399

کمتر می‌توان تصویر آنچه را که از پنجرۀ احساس به چشم می‌آید، نگاه داشت؛ چیزی هم که ازاین‌دست در عمق ذهن می‌نشیند، نه خواندنی است، نه دیدنی و نه حتی شنیدنی. من هرگز شکارچی چنین لحظه‌هایی نبوده‌ام و نتوانسته‌ام از رویارویی‌هایم به صحنه‌هایی چشم‌نواز روایتی داشته باشم.

یک‌بار به هنگام حج عمره و سفری که به مدینه داشتم، حال‌و‌هوای حرم پیامبر(ص) و خانۀ فاطمۀ زهرا(س) نگذاشت که چیزی برای دل خویش ننویسم و در دفترچۀ کوچکی که همراهم بود، حس وداع را قلمی کردم. سال‌ها بعد که در یکی از شب‌های بخارا در کتابخانۀ ملی، کنار دوست عزیز و قدیم، حضرت مسجدجامعی نشسته بودم، به مناسبتی چشمم به آن دل‌نوشته خورد و برای آن عزیز واگویه کردم. نمی‌دانم ازچه‌رو آن سخن به دلش نشست و پس از ماه‌ها پی‌اش را گرفت. نوشته‌ای بی‌مقدار است؛ اما به حرمت دوستی تقدیمش می‌کنم. هرچه هست، «زبان دل» است و دور از هر آداب و ترتیب نگاشتن:

برگی از زندگی: وداع با مدینه

با پیامبر وداع کردم؛ داغی بر دل و اشکی بر دامن.

«محراب» هنوز بوی او را دارد و طنین گام‌هایش را؛

در «انبوه خلقی شیدا» می‌شود به «او» پیوست و از تاریخ گذشت.

«حرم» عجیب پژواک مهر اوست؛ ستون‌های سبز در سبزش دیده و دل را باهم می‌برند، راستی که:

ز دست دیده و دل هر دو فریاد

که هرچه دیده بیند، دل کند یاد

نمی‌دانم که دیده می‌بیند یا دل، فقط می‌بینم که محو «نماد»ها هم چاره‌ساز نبوده است؛ «نشانه‌ها» پیش‌تر از «نماد»ها می‌روند و می‌دوند، پیامبر گویا در «محراب» است!

ارشاد‌های «شئون امر‌به‌معروف» و تکرار خشک و زمخت «حاجی حرام» بی‌ثمر است. می‌شود جای پای پیامبر را بوسید.

دست‌و‌دلم می‌لرزد. نم اشک از سنگ سینه می‌لغزد. در بلور اشک می‌توان ابعاد حیات محمد(ص) را بهتر دید:

ستون توبه! ستون سریر!

ستون حرس!

و جاری بی‌انتهای مِهر در همه‌جا!

وداع با پیامبر ساده نیست.

محبت و محنت، تار‌و‌پود حیاتی است که می‌جوشد و ضرب در ضریب زمان می‌شود.

دلم می‌خواهد در مسجد بمانم. در نماز به «خم ابرویش» یا «خال لبش» گرفتار شوم.

یاد محمد(ص) چه زلالی به وجود کدرم می‌دهد!

او هنوز ایستاده است.

نزدیک کدام ستون؟ نمی‌دانم!

«حرس» سخت و خشن حکم می‌راند و پوستۀ شرع را نگاهبانی می‌کند تا مغزش که مهربانی و عشق است، پنهان بماند.

همه‌چیز نامجاز است!

رحل‌های قرآن جای نماز را در محراب گرفته است و دیوارهایی با کتاب خدا در برابر تو و پیامبرت ساخته‌اند؛ اما همه‌جا تلاوت وحی است.

بوی خوش اخلاق محمدی(ص) در «کوچه‌ها»یی که نیستند، می‌پیچد.

آهن و آسمان‌خراش هم ستون‌ حنانه را از یاد نبرده است.

بنواخت نور مصطفی(ص) آن استن حنانه را‌

کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو! حنانه شو!

«پاسبان خشک شرع» حرس عشق نیست!

علی(ع) در کنار محمد(ص) است؛ پای ستون عشق!

و خانۀ کوچکی که به‌اندازۀ تاریخ بزرگ است، خانۀ عشق است.

دیشب در خلوت نگاه‌های آخر با سرخی فرش خانۀ فاطمه از تاریخ گذشتم.

قبر پنهانی که در سینه‌های مردم عارف است، به‌راستی هویدا بود.

امروز اشک و شوق و وداع و ولوله قاب تصویر معلوم اوست؛ دختری که مادرِ پدر خویش است و همسری که سنگ صبور شوی خویش و مادری که چشم‌های نگران به آیندۀ فرزندان شاهد خود دارد، در چشم می‌دود.

او کوثر است و در دور‌دستِ زمین و زمان جوشیده است!

در کنار قبر سبز پیامبر(ص) او را می‌بینم و می‌روم.

«می‌روم و ز سر حسرت به قفا می‌نگرم»

کنار باب بقیع، زنی مصری در دوردستِ «حرس» ایستاده است.

می‌خواهد نگاهش را به قبر پیامبر بدوزد:

شوق، زبانش را بند آورده است!

با شتاب می‌پرسد: «سیدنا محمد(ص)؟»

می‌گویم: «آری!» و اشکش می‌ریزد.

«وداع» با محمد(ص) و «دیدارش» یک‌گونه است:

نمی‌دانم خنده است و گریه یا گریه است و خنده.

خنده بُدم، گریه شدم؛ گریه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

شنبه 21 شهریور 1383، 25 رجب 1425، ساعت 2 بعد‌از‌ظهر

کتاب «مادرانه، کبوترانه» نوشته حجت مسجدجامعی توسط موسسه انتشارات قدیانی منتشر شده است.