خوانش هم پذیر از پیشرفت جامعه ایران و تنگناهای توسعه

خوانش هم پذیر از پیشرفت جامعه ایران و تنگناهای توسعه
تاریخ انتشار : 22 دی 1393
نویسنده :
زمینه :

وحید اقدسی: دکتر هادی خانیکی، اگرچه استاد علوم ارتباطات است اما تنها به این اعتبار محل رجوع اهالی رسانه نیست؛ چه اینکه همواره بر مطالعه میان رشته‌ای اصرار داشته و از همین رو، دغدغه‌هایش چه در کتاب «قدرت، جامعه مدنی و مطبوعات» و چه «در جهان گفت‌و‌گو» در مرز میان جامعه‌شناسی، تاریخ، سیاست و ارتباطات دنبال شده است. نگاه و توجه او به مقوله توسعه نیز از همین جنس است. دکتر خانیکی، البته به سبب حضور چندین ساله در کیهان، کیهان فرهنگی و اخیر‌تر مجله آیین، پیش از شروع مصاحبه تمایل نشان می‌دهد کمی هم در رابطه با گفتمان الگو صحبت کند و در حالی که برای نخستین بار شماره‌های گذشته مجله را در دستش گرفته، از اهمیت خطه خراسان و به ویژه مشهد می‌گوید و روزنه‌هایی که می‌تواند توسط گفتمان الگو گشوده شود. البته بحث رسانه‌ای ما با وی، یک بار دیگر هم گل انداخت؛ درست زمانی که در میانه مصاحبه و در حالی که بحث به تاثیر رسانه‌ها در فرآیند توسعه رسیده بود، پیامک آمد که روزنامه آسمان توقیف شد.

***

آقای دکتر بحث اصلی ما درباره توسعه وبه خصوص بحث الگوی بومی توسعه است. شما در طی این سال‌ها همواره دغدغه توسعه داشته‌اید و کار‌ها و مطالعات زیادی هم در این زمینه انجام داده‌اید. در یکی از مقاله‌هایتان نوشته‌اید که مسائل جامعه ایران بی‌مکان و بی‌زمان هستند. تمایل دارم نقطه شروع بحث از همین جا باشد. این خصلت بی‌زمانی و بی‌مکانی مسائل ایران از کجا ناشی می‌شود؟

ابتدا تشکر می‌کنم که این مسائل جدی‌تر جامعه را در کانون توجه روزنامه نگارانه قرار داده‌اید. چرا که به نظرم می‌توان از این طریق بین سه حوزه دانشگاه، سیاست و فرهنگ – که همیشه دغدغه من بوده است- پیوند جدی قرار داد؛ به این معنا که می‌توان هم وارد حوزه دغدغه‌های علمی شد و هم وارد حوزه‌های سیاسی و اجتماعی و هم وارد حوزه دغدغه‌های روشنفکرانه و فرهنگی. در رابطه با سئوالی که مطرح کردید، نیازی نیست به گذشته خیلی دور برگردیم. در اغلب مطالعات توسعه‌ای، اوایل دوران قاجار –یعنی بعد از شکست ایران در جنگ با روسیه- زمانی است که ما ایرانی‌ها متوجه شدیم که چیزهایی کم داریم و در واقع درک عقب ماندگی پیدا کردیم. از آنجاست که سطوح مختلفی از حکومت، علما و روشنفکران آن دوران، با یک شک و تلنگری مواجه می‌شوند و بحث چیستی و چگونگی عقب ماندگی ما ایرانیان مطرح می‌شود. به همین دلیل رویکردهای متفاوتی هم در این خصوص دیده می‌شود که من در مقاله «جهان ایرانی، جهان مصری و جهان ترک در رویارویی با مدرنیته» به این رویکردهای مختلف در مواجهه با مسئله عقب ماندگی و به عبارت دیگر به تلاش‌های صورت گرفته برای میل به پیشرفت و طرح اندیشه پیشرفت در هفت سطح اشاره کرده‌ام. مدعای من این است که از آن زمان تاکنون، هیچ گونه استمرار عملی یا نظری در رابطه با مسائل مطرح شده این حوزه، مشاهده نمی‌کنیم یا حداقل بگوییم در یک دوران طولانی به این مسئله توجه شده است. من در اینجا یک مثال ساده را من مطرح می‌کنم؛ تا به حال چندبار خودمان را با ژاپن مقایسه کرده‌ایم و خواسته‌ایم ژاپن شویم. شاید اولین مقایسه‌اش‌‌ همان مقایسه تاریخی بین می‌جی و امیر کبیر باشد. اصلاحات ناتمامی که در دوران امیر کبیرصورت می‌گیرد و نهادهای تمدنی که ذیل‌‌ همان اندیشه تاسیس می‌شود و البته همه آن‌ها به عنوان پروژه‌های ناتمام باقی می‌مانند. از دارالفنون گرفته تا اصلاح نظام‌های مالی و دولتی. از نوسازی ارتش تا اعزام دانشجویان به خارج. اگر مسائل را بازخوانی کنیم، متوجه می‌شویم که‌‌ همان مسائل دوباره تکرار می‌شوند. بی‌مکانی و بی‌زمانی مسئله‌ها ناظر به این نکته است و روی آن هم تاکید می‌کنم. خاطرم هست چند وقت پیش مقاله‌ای به نام «علم وآدم» از مرحوم دهخدا که مربوط به قبل از مشروطه و در استانبول چاپ شده بود، را مطالعه می‌کردم. او در این مقاله تمام مسائل کشور را برشمرده و در انت‌ها، ریشه تمام مشکلات ما در دو کلمه خلاصه کرده بود: مسئله علم و مسئله آدم. علم به معنای توجه علمی به مسائل و آدم به معنای نیروی کارآمد انسانی و بعد می‌گوید تا این دو مسئله حل نشود، تمام راه حل‌ها بی‌ثمرخواهد بود. می‌نویسدد تا کی می‌خواهیم دلخوش باشیم که آن فرد به آن وزارت خانه برود و بعد ازآنجا به جای دیگر برود و پست‌ها ردوبدل شود. عین همین حرف را هم بعد‌تر، مستشار الدوله می‌زند و تنها راه حل مشکلات کشور را «قانون» می‌داند. به همین ترتیب، شاهد تکرار این مفاهیم در ادبیات دوران مشروطه هستیم و بعد با انقلاب مشروطه‌ای روبه روییم که ناتمام می‌ماند. همین طور این مسائل در جنبش‌های مختلف اجتماعی بعدی مانند نهضت ملی و در قالب یک حرکت بزرگ‌تر و به صورت آرمانی‌تر در انقلاب اسلامی تکرار می‌شود. این‌ها نشان می‌دهد مسائل به عنوان مسائل باقی مانده‌اند و تنها زمان‌ها تغییر پیدا کرده است. صدسال یا دویست سال از جنگهای ایران و روس گذشته و آن مواردی که از زوایای گوناگون مطرح شده مانند اصلاح پارلمان، بازسازی قشون، اجرای علم و قانون همگی دوباره تکرار می‌شوند. بنابراین گویا مسئله توسعه در ایران، مسئله جدیدی نیست.‌‌ همان مسئله دوران گذاری است که خیلی به طول انجامیده است و تلاش‌هایی که انجام می‌شود به صورت انباشته و متمرکز نیست. به همین دلیل یک چرخه‌هایی از ابتدا شروع می‌شود و این استمرار در عدم شناخت و تمرکز مسئله باعث تحت الشعاع قرار گرفتن مسئله توسعه و ناتمام باقی ماندن آن شده است.

شما صحبت از گذشته کردید و پروژه‌های ناتمام؛ اگر ما به یکصد سال گذشته نگاه کنیم، ابتدا با تجدد آمرانه رضاشاهی مواجه می‌شویم و سپس به نوسازی پهلوی دوم می‌رسیم که تحت تاثیر مدل توسعه‌ای دانیل لرنر اجرا شد و البته هر دو تجربه هم ناکام ماندند. اگر خواسته باشیم با تمرکز بر این تجربه‌ها به برنامه‌های توسعه بعد از انقلاب توجه کنیم، چه مسائلی می‌بایست مورد توجه قرار گیرد؟ فکر می‌کنید، تا چه اندازه به ناکامی‌های دو مدل قبلی توجه شده است؟

البته من نمی‌دانم تا چه اندازه می‌توان الگوهای توسعه را به الگوی لرنر فروکاست و اصلا چقدر متاثر از آن شد یا نه ولی می‌توان روی ویژگی‌های الگوهای توسعه‌ای قبل از انقلاب متمرکز شد. اولین ویژگی این الگو‌ها، نقش پردامنه دولت به طور عام و حکومت پهلوی به طور خاص است، به گونه‌ای که می‌توان این الگو‌ها را تمرکزگرا قلمداد کرد؛ دولت نقشی پردامنه دارد و منابع ثروت و منزلت را به اختیار خود گرفته است؛ در نتیجه اصلا، امکان وامتناع توسعه محدود به دولت می‌شده است. به خصوص از سال ۱۳۱۶ که برنامه ریزی در ایران شکل گرفت و بعد‌ها برنامه‌های عمرانی و در ‌‌نهایت هم برنامه‌های توسعه به وجود آمد، دولت نقش اصلی را دارد، در حالی که همواره به نهادهای مدنی و بخش‌های غیردولتی کم توجهی می‌شده است.

ویژگی بعدی آن‌ها این است که اساسا این الگو‌ها چه الگوی تجدد آمرانه رضا شاه و چه الگوی نوسازی محمدرضاشاه، هردوشان، بیشترین تمرکزشان بر اقتصاد است و در نتیجه در چارچوب توسعه‌ای آن‌ها عوامل دیگر مانند سیاست وفرهنگ نادیده گرفته می‌شده است. تیمورتاش جمله معروفی دارد و می‌گوید این روشنفکران خیلی انتقاد می‌کنند و نمی‌گزارند که ما کارمان را بکنیم. باید آن‌ها را در زندان کرد و کشور را متجدد ساخت، سپس اینان را آزاد کنیم. در واقع در آن دوران تحمل فضای نقد سیاسی وجود نداشت و از آن می‌ترسیدند و در برابرش موضع داشتند. همین سیاست در رابطه با علما و مذهب نیز برقرار بود و سعی در به حاشیه کشاندن آن‌ها داشتند. چرا که فهمشان از توسعه عمران بود و عمران هم‌‌ همان اقتصاد به حساب می‌آمد.

سومین ویژگی،‌‌ همان طور که اشاره کردید، تبعیت از یک الگوی واحد بود که البته الگوهایی خوشبینانه بودند. آن‌ها قائل بودند-والبته گفتمان توسعه هم در آن زمان همین بود-که مسیر توسعه، مسیری غربی است که تمام کشور‌ها هم مطلوب و هم ناگریز ازطی کردن آن هستند. حتا در این اواخر، راه غربی شدن هم،‌‌ همان راه آمریکایی شدن تلقی می‌شد. گویی که غربی شدن و پیش از آن مدرن شدن متفاوتی نمی‌تواند وجود داشته باشد. حتی الگوهای بدیل غربی مانند الگوهای سوسیالیستی‌ها هم از الگوی‌های واحدی تبعیت می‌کردند و به دنبال این بودند که با راه رشد غیر سرمایه داری می‌توان به پیشرفت رسند. در حالی که بعد‌ها تجربه کشورهایی مثل ژاپن و حوزه آ سه آن و کشورهای شرقی نشان داد که می‌توان از الگوهای دیگری هم پیروی کرد. به نظر می‌رسد این مهم‌ترین مشکلی بوده است که در تکاپوهای رسمی توسعه در کشور ما وجود داشته است؛ یعنی یک الگوی غربی که توسط حکومت دنبال می‌شده و یک الگوی انتقادی غربی توسط جریان روشن فکر و آکادمیک متمایل به چپ -که در هر دوی آن‌ها کمتر به جنبه‌های بومی دینی و ملی توجه می‌شده است. مگر در مواردی که یک پیوندی و نزدیکی بین سه حوزه سیاست، فرهنگ و دانشگاه ایجاد می‌شود. مثلادر دهه ۲۰ تا ۳۲ بعد از دوران فروپاشی استبداد رضا شاهی که یک زمینه‌هایی ایجاد می‌شود و شاهد نزدیکی به سمت الگوی‌های ملی هستیم. بحث‌هایی مثل جنبش ملی شدن نفت و دولت مصدق شکل می‌گیرد و به تدریج این مباحث وارد حوزه‌های روشن فکری دینی و نخبگان مسلمان می‌شود، مباحث مختلف دنیای مدرن از منظر دینی مورد توجه قرار می‌گیرد و الگوهای تازه‌ای برای آن مطرح می‌شود. مسائلی مثل نسبت علم و دین، بعد نسبت بین جنبش‌های اجتماعی و نهضت‌های فکری با دین، مسائلی مانند بازگشت به خویش و امثال آن. در دهه ۳۰، ۴۰ و ۵۰ هم که بحث‌ها مطرح می‌شود طبیعتا یک طرحی از الگوهای توسعه ملی هم در میان آن‌ها می‌توان سراغ گرفت؛ یعنی قبل از انقلاب پی گرفتن اندیشه پیشرفت با‌‌ رها شدن از الگوی واحد غربی یا ضد غربی.

به نظرم انقلاب در بطن خودش از منظر توسعه‌ای و از نظرگاه تاریخ کلاسیک، زاویه‌اش نزدیک به مباحث توسعه ملی است. یعنی به ظرفیت‌های معنوی جامعه توجه دارد و فقط دیدش اقتصادی نیست. بر جنبه‌های فرهنگی، سیاسی و مشارکت مردمی تاکید دارد و در عین حال سعی می‌کند از تجربه‌های خود جامعه و دیگران استفاده کند و خودش را از قطب بندی جهانی رهاسازد. در عین حال به خود باور و اعتماد به نفس سیاسی دارد. این‌ها، همه، با ویژگی‌های که در توسعه ملی طرح می‌شود، شباهت‌هایی دارد.

به نظر شما اصلا بحث توسعه بحث غالب جامعه کنونی ما هست و اگر نیست چه کار باید کرد و چه کسی مسئول ایجاد آن است؟

توسعه مانند بسیاری از مفاهیم دیگر که مباحث نظریش هم ریشه در علوم اجتماعی و انسانی دارند خیلی مورد مناقشه و منازعه قرار گرفته و به واژه‌ای چندپهلو و درجاهایی هم مبهم تبدیل شده است. مثلا از اینکه اگر توسعه پیدا کنیم خیلی خوب است مطرح است تا اینکه اگر توسعه پیدا کنیم همه چیزمان را از دست خواهیم داد، معنای توسعه متفاوت می‌شود. به این معنا می‌توان توسعه را در کنار مدرن شدن قرار داد. خب در این صورت مناقشه از کجا آغاز می‌شود. از آنجایی که مدرن شدن در برابر سنتی بودن قرار می‌گیرد؛ بنابراین در اینجاست که سنتی بودن همه‌اش خوب تلقی می‌شود و ما ترجیح می‌دهیم که تمام داشته‌هایمان را نگه داریم تا سنتی بمانیم. درحالی که این سئوال را می‌توان مطرح کرد که چه کسی گفته سنت حاوی حساسیت‌های اخلاقی، دینی و آرمانی موردنظر ماست؟ هم باید به سنت و هم باید با مدرنیته به شکل انتقادی برخورد کرد. نه سنت و نه مدرنیته را نمی‌شود به طور مطلق پذیرفت. بنابراین شما باید توسعه و مدرنیته را هم از همین جنس ببینید. البته همیشه مناقشه بین جنبه‌های عینی و جنبه‌های ذهنی این مقوله‌های جدید وجود داشته است. به خصوص آنکه جنبه‌های عینی بر جنبه‌های ذهنی زود‌تر خود را تحمیل کرده‌اند. یعنی ما در حالی که یک زمینه ذهنی سنتی داشته‌ایم، زندگی مدرن خودش را بر ما تحمیل کرده است. اکنون توسعه هم گرفتار همین وضعیت شده است. الگوهای مختلفی از توسعه وجود دارد و ما می‌توانستیم و می‌توانیم خودمان را فقط در برابر یک فهم مطلق منفی از توسعه قرار ندهیم. به نحوی که بگوییم توسعه یعنی مدرن شدن، مدرن شدن هم یعنی غربی شدن و غربی شدن یعنی آمریکایی شدن. بعد هم نتیجه بگیریم که نباید توسعه پیدا کنیم.

مسئله بعد این است که کدام جنبه از توسعه؟‌گاه توسعه را محدود به اقتصاد می‌کردیم،‌گاه محدود به مسائل سیاسی و گاهی هم محدود به مسائل فرهنگی. در هر کدام از این‌ها عواملی را وارد کردیم و یا می‌کنیم که باعث می‌شود اصلا مسئله آن قدر پردامنه گردد که ناممکن به نظر رسد. مثلا در مباحث جدید، تاکید بر شرایط فرهنگی توسعه می‌شود. از طرفی وقتی می‌بینیم که نمی‌توانیم همه چیز را تغییر دهیم و تاثیر کاملی بر روی انسان داشته باشیم، می‌گوییم پس نمی‌توانیم توسعه‌مند شویم. این برجستگی فهم سیاسی یا فهم مطلق از توسعه، نمی‌تواند ما را به یک فهم واقعی از توسعه برساند و در ‌‌نهایت امر، توسعه به یک برنامه آمرانه حکومتی محدود می‌شود و دیگران هم درحد اینکه ناظر باشند، منتفع شوند یا متضرر از توسعه شوند.

به نظر من امروز ما دیگر از فهم سابق فاصله گرفته‌ایم و در جامعه دید منفی نسبت به توسعه وجود ندارد. ولی همچنان این بحث باقی مانده است که کدام توسعه؟ آیا می‌خواهیم به ژاپن برسیم یا کره، مالزی یا ترکیه مطلوب ماست؟. حتما خاطرتان هست که در برهه‌ای حتا «ژاپن اسلامی» مطرح شد با این ادعا که نمی‌خواهیم مضرات توسعه ژاپن را داشته باشیم. به نظرم ما به جای اینکه توسعه را از منظر شاخص‌های مختلفش بررسی و آن را به برنامه‌ای که در آن نقش حکومت، جامعه و نخبگان دیده شود، تبدیل کنیم، تنها به یک بحث‌های بی‌حاصل یا کم حاصل انتزاعی تبدیل کرده‌ایم و خب در این صورت، عقب هم خواهیم ماند. در بحث توسعه مسئله اصلی مفهوم فلسفی آن نیست. نه اینکه بحث فلسفی نداشت بلکه نباید جا‌ها را اشتباه گرفت. یعنی باید به این توجه کرد که برنامه‌های توسعه را در کجا باید ریخت و فهمید. به نظرم باید ابتدا بر یک مطالعه تاریخی تاکید کنیم، یعنی ببینیم ما از مفاهیمی مثل توسعه وپیشرفت، ترقی، تجدد، تکامل و مدرنتیه چه چیزهایی می‌فهمیدیم و اکنون چه نگاهی به آنان داریم. از طرفی یک مقایسه تطبیقی هم انجام دهیم، مثلا ببینیم که ژاپن، مالزی یا ترکیه چه فصل‌های مشترکی در آغاز با ما داشتند. چون، ابتدا ما ازآنان جلو‌تر هم بودیم و باید اکنون بررسی کنیم که چرا ازآن‌ها عقب ماندیم. وقتی که این‌ها را بررسی کردیم، به ضرورت توسعه پی می‌بریم و سپس از این ضرورت به الگو‌ها و مولفه‌های توسعه هم می‌رسیم.

در گفتمان سازی توسعه چه در سطح عمومی و چه سطح نخبگانی، نقش رسانه‌ها در ایران را چطور ارزیابی می‌کنید؟

رسانه‌ها همیشه از عوامل شکل دهنده گفتمان‌ها بوده و هستند ولی اینکه این رسانه‌ها کجا قرار دارند و اینکه زمینه را برای گفتگوی عمومی شکل می‌دهند یا اینکه به یک جریان یک سویه از طرف دولت تبدیل می‌شوند، قابل بحث است. تا آنجایی که من مطالعه داشته‌ام، رسانه‌ها نقش خیلی موثری در شکل دادن مباحث ملی از پیشرفت داشته‌اند؛ مثلا در دوران مشروطه در روزنامه‌هایی مثل روح القدس و صور اسرافیل در مباحث مربوط به شکل گیری ظرفیت‌های معنوی برای توسعه، یک هم پذیری صورت می‌گیرد. یعنی تقابلی بین فرهنگ دینی و ملی دیده نمی‌شود. به عبارتی قرائتی از فرهنگ دینی و فرهنگ ملی ارائه می‌شود که هم پذیر هستند در حالی که در دوران رضا شاه این طور نیست و یک قرائت باستان گرایانه مقبول حکومت مطرح می‌شود.

در فاصله ۱۳۲۰ تا۱۳۳۲، با از بین رفتن تمرکزگرایی، فرصت‌هایی برای گفتگو باز می‌شود. به این اعتبار، در نشریات شاخص دوران مصدق شاهد تقابل ذکر شده نیستیم. در دولت محمدرضا پهلوی، هر چه قدر خودکامگی دولت افزایش می‌یابد، چشم انداز‌های توسعه به سمت نزدیک شدن به دروازه‌های تمدن بزرگی است که در برنامه‌های مختلف به آن دامن زده می‌شود. طبیعتا وقتی چنین تصوری از توسعه شکل بگیرد و شکاف هم بین دولت و ملت ایجاد شود به‌‌ همان اندازه در برابر چنین تصوری از توسعه، مقاومت شکل می‌گیرد. وقتی که اساس توسعه بر پایه حزب رستاخیز باشد و یا متکی بر توسعه فرهنگی شاهنشاهی و زدودن چهره مذهبی کشور گردد، طبیعی است که ابتدا مخالفتی پنهانی در قشر نخبه و مخالفتی عمومی در سطح جامعه مشاهده شود. چرا که وقتی بخواهد سدی ساخته شود و یا توسعه شهری ایجاد شود این احساس می‌شود که پشت همه این برنامه‌ها یک ترویج استبدادی و استعماری قرار دارد. در نتیجه چنین برنامه‌های توسعه‌ای مورد قبول عامه قرار نمی‌گیرد و شکست می‌خورد.

اما بعد از انقلاب فاصله بین دولت و مردم کم می‌شود و در نتیجه وقتی صحبت از توسعه به میان می‌آید، مقابله در برابر آن شکل نمی‌گیرد. با این وجود بعد از انقلاب یک سوال مبهم همواره وجود دارد که ما می‌خواهیم چه الگویی از توسعه را پی بگیریم. تنها این روشن بود که برنامه‌های عمرانی شاه را نباید انجام داد اما بعدش دیگر معلوم نبود. کارهای آزمایشی زیادی انجام شد و به نتایج خوبی هم رسید. ولی متاسفانه پی گرفته نشد. مثلا در چارچوب سند چشم انداز بیست ساله، بدانیم که ۲۰ سال دیگر می‌خواهیم به کجا برسیم و بر این اساس برنامه‌های توسعه‌ای بنویسیم که در آن‌ها تنها به دولت توجه نکرده باشیم؛ بلکه بخش‌های مختلفی از فرآیندهای توسعه به نهادهای غیر دولتی و مدنی سپرده می‌شد که این خود به برداشت مثبت از توسعه کمک می‌کرد.

مرحوم دکتر تهرانیان نقش‌های مختلفی را برای رسانه در توسعه تعریف کرده بودند. به نظر شما در شرایط کنونی، رادیو و تلویزیون (رسانه ملی) به سبب تاثیرگذاری بر توده مردم، توانسته است به حل وفصل تضاد‌ها در فرآیند توسعه کمک کند یا اینکه خودش به اختلاف‌ها دامن زده و موجب شکل گیری توقعات فزاینده در جامعه شده است؟

من در اینجا نقبی به سوال اول شما می‌زنم. اتفاقا دکتر تهرانیان هم نکته مهمی را بیان می‌کند. از نظر ایشان مسئله مهم جامعه ما فشردگی و درهم تنیدگی تضادهای مراحل مختلف توسعه است؛ یعنی وقتی طی زمان کوتاهی سطوح مختلف توسعه مانند، توسعه سیاسی، توسعه اقتصادی و توسعه فرهنگی روی هم قرار می‌گیرند، این باعث پیچیدگی بیشتر شرایط می‌شود. این کوتاه بودن دوره‌های توسعه و فشارهای ناشی از توقعات فزاینده‌ای که اشاره کردید و پیشرفتهایی که در جهان اتفاق افتاده است و ظرفیت‌ها و استعدادهای منابع داخلی، مجموعا باعث شده است، که فزایندگی و پیچیدگی تضاد‌ها، تبدیل به مسئله اصلی توسعه ما شود. رسانه هم به هر کدام از این زمینه‌ها بی‌توجهی کند طبیعتا بخش مهمی از توسعه را نادیده می‌گیرند. مثلا در بحث امروز یارانه‌ها، آیا این صرفا این یک مسئله اقتصادیست یا یک مساله سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هم هست؟ یا متقابلا مسئله تحریم صرفا سیاسی است یا اینکه عوارض اقتصادی و فرهنگی هم می‌توان برایش قائل شد. پس در این شرایط روی هر مسئله‌ای که دست بگذارید می‌بینید که مسائل دیگری در ادامه وارد می‌شود. در این شرایط رسانه‌ها یا می‌توانند تضاد‌ها را نادیده بگیرند یا آن‌ها را پیچیده‌تر کنند و یا اینکه به حل وفصل خردمندانه آن‌ها بپردازند. توصیه دکتر تهرانیان این است که رسانه اگر بخواهد همسوی توسعه شود، باید به حل وفصل خردمندانه این مسائل بپردازد. در درجه اول رسانه باید حد تاثیرگذاری خودش را پیدا کند. نه با بزرگ نمایی و نه با کوچک نمایی. باید متوجه باشیم که تمام مسائل را نمی‌توان با رسانه حل کرد و توسعه هم فقط با رسانه‌ها پیش نمی‌رود؛ بلکه پیشران توسعه، نهادهای اندیشه‌ای، سیاست گذار و اجرایی دربحث توسعه هستند و رسانه در کنار این‌ها می‌تواند قرار گیرد. در حالی که متاسفانه ما هر وقت کم می‌آوریم و به مشکلی بر می‌خوریم، فکر می‌کنیم که می‌توانیم با رسانه آن را حل کنیم چه رسانه ملی باشد، چه اینترنت و مطبوعات. بنابراین می‌توان این نقد را وارد که در کشور ما نه تنها رادیو و تلویزیون در کنار بودن پیش رانهای توسعه و قوه‌های تصمیم گیرنده در کشور نیستند، بلکه در داخل خود هم دچار همسویی و سازگاری وجود ندارد.

اکنون در جامعه ما دامنه حضور نهادهای مدنی نسبت به گذشته گسترده‌تر شده است.‌‌ همان طور که عنوان کردید، تکیه بر روی این نهاد‌ها می‌تواند در فرآیند توسعه پیش برنده باشد. به نظر شما چطور می‌توان از ظرفیت نهادهای مدنی در توسعه کشور بهره برد؟

اگر به راهیافت‌های جدید جهانی در توسعه توجه کنیم، شاید بتوان گفت که امروز بر روی راه حل‌های بومی و محلی تکیه بیشتری هم می‌شود. «آمارتیاسن» اقتصاد‌دان هندی، تعریفی از توسعه دارد و می‌گوید: توسعه یعنی آزادی. او به عنوان یک اقتصاد‌دان و نه یک جامعه‌شناس یا عالم سیاسی این حرف را زده و در جایی دیگر برای توسعه دو مولفه قائل است: یکی مشارکت محوری و دیگری حقوق مداری. این تعریف نشان می‌دهد که مانند گذشته امکان پذیر نیست که بتوان بخش‌هایی از جامعه را منجمد کرد یا تعداد معدودی، سرنخ‌ها را در دست بگیرند و جامعه را به سوی توسعه ببرند؛ بلکه باید کل جامعه درگیر موضوع توسعه شودشود؛ بحث مشارکت زنان، محیط زیست، حقوق شهروندی و جنبش‌های اجتماعی، این‌ها همه جز مولفه‌های جدیدی است که در توسعه مدنظر قرار گرفته است. براساس همین رهیافت‌های جدید و تجربه‌های بعد ازانقلاب، توسعه برنامه‌ای نیست که صرفا با تصدی‌گری دولت انجام شود و دولت هر چه تصدی‌گری خودش را کمتر کند و به نهادهای مدنی میدان دهد در مسیر توسعه موفق‌تر خواهد بود. الان دیگر قدرتمند بودن دولت به متمرکز بودن آن و وجود نهادهای ثروت در آن نیست؛ بلکه به توانمند سازی جامعه است؛ نهادهای مدنی همسنگ دولت‌اند و بارهای زیاد دولت را کم می‌کنند. من فکر می‌کنم امروز دولت به معنای یک سازمان بروکراسی، متورم و ناکارآمد شده است و باعث شکل گیری فساد در بخش‌هایی از آن هم هستیم. در نتیجه به‌‌ همان میزانی که به بخش‌های مدنی و غیر دولتی تکیه شود، کارآیی نظام بالا خواهد رفت. چون توسعه ملی و به تبع آن الگوهای ملی بر بالا رفتن ظرفیت‌های نظام ملی تکیه دارند، که بخشی از این ظرفیت‌ها، مادی و بخشی هم معنوی هستند. تجربه هم نشان داده است که هر زمان ما روی پیشرفت در حوزه‌ای تکیه کردیم، عامل تقویتش در خود جامعه قوی‌تر از دولت‌ها وجود داشته است؛ دین را در طول تاریخ چه کسی نگه داشته است مردم یا دولت‌ها، زبان و فرهنگ را چطور؟ البته نباید اشتباه کنیم. دولت مسئول ایجاد نهادهای مدنی نیست، بلکه فراهم آورنده شرایط تقویت نهادهای مدنی است و هر چه این نهاد‌ها تقویت شوند، خودش هم تقویت خواهد شد.

وقتی صحبت از تدوین مدل بومی توسعه می‌شود، نقش و جایگاه دین در این فرآیند اهمیت می‌یابد. به نظر شما، با توجه به اینکه جامعه ایران، جامعه‌ای دینی است، چه نسبتی می‌توان و باید میان توسعه و دین برقرار ساخت؟ آیا دین می‌تواند تسهیل کننده توسعه باشد یا نقش بازدارنده دارد؟

اگر ما به تجربه امروز جهان هم نگاه کنیم چه به جهان غیر مسلمان و مسیحی و چه در ادیان غیر توحیدی و چه جهان اسلام، نمی‌توانیم این حکم را قائل باشیم که مخالفان دینداری معتقد به آن هستند که پیشرفت و حتی توسعه با دین ناسازگاراست و یا متقابلا‌‌ رها کردن دین، یعنی فراهم آوردن هر زمینه توسعه و مدرن شدن و حتی آزادی. این سئوال مطرح است که آیا کاری که آتاتورک در ترکیه کرد-غیر از امکانش که معلوم شدغیر ممکن است- آیا توانست با کنار گذاشتن دین آزادی را برای ترکیه فراهم آورد؟ می‌بینیم که چنین چیزی صورت نگرفت. یا متقابلا اندونزیایی‌ها ومالزیایی‌ها وقتی به فرهنگ اسلامی خودشان بازگشتند، این جلوی پیشرفتشان را گرفت ویا اینکه برعکس شد و باعث پیشرفتشان شد. در نتیجه آن نگاهی که جمع شدن دین و توسعه را ناممکن می‌داند، قابل نقد و نقض است؛ یعنی امکان جمع میان دینداری و توسعه وجوددارد. البته مطلقا هم نمی‌خواهم بگویم که راه توسعه تنها از راه دین صورت می‌پذیرد. چون قرائت‌هایی از دینداری شده است که بعضی از آن‌ها مانع رشد تفکرهای توسعه‌ای می‌شود. ولی از ان جا که نمی‌توان آن قرائت‌های ضد توسعه‌ای را عین دین دانست و تلقی کرد، با این تعبیر به نظرم می‌توان به زمینه‌های تجربی در جهان اسلام برگشت. عناصر مساعد در تفکر اسلامی و زیست مسلمانان به قدری فراوان وجود دارد که بر اساس آن می‌توان اندیشه پیشرفت را بنا کرد. بهترین نمونه آن دوره طلایی در تمدن اسلامی است. چه دورانی که منتسب به تشیع می‌شود مانند دیلمیان وچه در دوره‌ای که منتسب به اهل سنت می‌شود مانند سامانیان. مگر غیر از این است که جامعه در فرازهای دینداری خود، به توسعه رسیده است. چرا که به نام دین عقلانیت نه تنها مجاز بلکه مورد تاکید قرار می‌گیرد و به نام دین هم از اندیشه‌های دیگر استفاده می‌شود. مگر اندیشه‌های یونانی در چه دورانی وارد می‌شوند و در‌‌ همان دوران به قول شهید مطهری خدمات متقابل اسلام وایران شکل می‌گیرد. درواقع به نام دین عقل، علم وتجربه پذیرفته می‌شود و این‌ها همه به عوامل اصلی پیشرفت تبدیل می‌شوند. به این دلیل باید آن خوانشی از توسعه را داشت که سازگار با دین باشد و برای این هم موانع چندانی وجود ندارد. شما مولفه‌های اساسی توسعه را بررسی کنید و ببینید که برای ان چه مقوم‌هایی در فرهنگ اسلامی و ایرانی وجود دارد. به هرحال همیشه اینطور نبوده که ما ایرانی‌ها انسان‌هایی بی‌نظم و قانون گریز باشیم بلکه عکس آن را می‌توانیم در باورهای ما به وفور مشاهده کنیم ولی باید ببینیم که چرا فاصله گرفتیم؟ چرا مسلمانانی گه بیشترین پایه‌های تاکید دینشان بر نظم است از همه نامنظم ترشده‌اند و همین طور در سایر حوزه‌ها. مگر اسلام به ما یاد داده که دروغگو و بی‌نظم باشیم؟ این‌ها مواردی است که نیاز به بررسی دارد.

{این مصاحبه در شماره چهارم نشریه گفتمان الگو- شهریور 1393 – منتشر شده است}