یک فنجان اسپرسو با هادی خانیکی در عمارت گود

یک فنجان اسپرسو با هادی خانیکی در عمارت گود
تاریخ انتشار : 8 آبان 1399
نویسنده :
زمینه :

⁨مریم شبانی | اندیشه پویا

تمام وزنش را روی یک‌طرف بدنش انداخته بود و پله‌های عمارت گود را یکی‌یکی و سلانه‌سلانه بالا می‌آمد. کیف پارچه‌ای بندبلندی آویزان شانه‌اش بود و وزن کیف، کتش را سمت خودش کشیده بود. وقتی از پله‌ها بالا آمد و روبه‌روی من ایستاد چند ثانیه طول کشید تا نفسش جا بیاید. ماسک تمام صورت هادی خانیکی تا زیر چشم‌ها را پوشانده بود و وقت سلام و احوال‌پرسی با تماشای اندازۀ تنگ شدن چشم‌هایش، عمق لبخندش را حدس می‌زدم. جلوتر از او راه افتادم تا راهنما باشم و گفتم توی اتاق می‌نشینیم تا پروتکل‌های کرونایی را هم رعایت کنیم و دور از رفت‌وآمدها باشیم. قدم‌هایش را کوتاه و یواش برمی‌داشت. گفت که کمردرد شدید دارد و برای نشستن به جای مبل راحتی، صندلی پشتی‌دار پشت میز را ترجیح داد. کیفش را که حالا از روی شانه‌ سمت آرنجش سُر خورده بود، روی صندلی کناری گذاشت و نشست. قوطی کوچک ژل ضدعفونی‌کنندۀ دست را که روی میز گذاشتم، انگشت اشاره‌اش رفت سمت کیفش و گفت: «الکل بزرگ‌تر توی کیفم دارم.» بعد هم دست برد توی کیفش و یک پوشۀ قرمز پر از کاغذ را بیرون کشید و گذاشت جلوی دستش. گفتم یک زمانی توی کیف‌تان جزوه‌های عقیدتی داشتید و زیر زبان‌تان هم یک سیانور، و حالا توی کیف‌تان دست‌نویس‌های دانشگاهی دارید و از سیانور هم خبری نیست. خندید. دستش را سمت کیفش برد و گفت: «همان زمان اسلحه و سیانور که شما می‌گویید، سال 1356، وقتی داشتم مخفیانه از ایران خارج می‌شدم یک کیف برزنتی ده تومانی دانشجویی روی دوشم بود با مختصر لباسی، و یک قرآن کوچک با ترجمۀ معزی که آن زمان در دسترس بود، و گزیدۀ غزلیات شمس آقای شفیعی کدکنی که تازه منتشر شده بود، و کاست شب‌های نیشابور محمدرضا شجریان.» پرسیدم مگر چریک‌بازی با موسیقی می‌خواند که کاست شجریان توی کیف‌تان گذاشته بودید؟ دستش را زیر چانه‌ برد و ماسکش را از پایین تا بالای چانه روی صورتش کشید و دوباره برگرداند زیر چانه. انگار که ماسک مخل حرف زدنش باشد و حالا بخواهد بین ماسک و صورتش فاصله بیندازد. چشم‌هایش برق افتاد و گفت: «همین جنبه‌های پارادوکسیکال است که زندگی را برایم جذاب می‌کند. آن روز زیر زبانم سیانور بود و توی کیفم کاست شجریان و چون در حال خروج از ایران بودم اسلحه همراه نداشتم.» شیطنت کردم و گفتم همان شجریانی را گوش می‌دادید که «تفنگت را زمین بگذار» خوانده. خندید و یک‌جوری که انگار می‌خواهد مچ بگیرد گفت: «البته شجریان آن زمان خوانده بود «تفنگم را بده تا ره بجویم». بعدها بود که به«تفنگت را زمین بگذار» رسید. اما شما درست می‌گویید که موسیقی و حتا کتاب گزیدۀ غزلیات شمس با پروتکل‌های کار چریکی نمی‌خواند. مولانا شما را به دنیای بزرگ‌تر عرفانی می‌برد و از دنیایی که باید در آن قاطعانه تصمیم بگیرید دور می‌کند.»

 

منوی کافه را روی میز سر دادم سمت هادی خانیکی و گفتم بدون نوشیدنی که نمی‌شود حرف زد. به من و رضا خجسته رحیمی که با فاصله نشسته بود و در سکوت ما را تماشا می‌کرد نگاه کرد و گفت: «این ژیگول‌بازی‌ها را شما بهتر از من بلدید. خودتان یک چیزی انتخاب کنید دیگر.» میلش به نوشیدنی سرد بود و ما هم سه موهیتوی یخ سفارش دادیم تا به گرم شدن گفت‌وگومان کمک کند. گفتم شما چریک بودید اما من در همۀ این سال‌ها ردی از روحیۀ چریکی در شما ندیدم… سؤالم را تمام نکرده بودم که گفت: «من در یک سیر طبیعی به مبارزۀ چریکی کشیده شده بودم. در یک خانوادۀ مذهبی بزرگ شده بودم و پدرم گرایش زیادی به مرحوم محمدتقی شریعتی داشت و من را هم با این‌که دانش‌آموز بودم با خودش به جلسات کانون نشر حقایق اسلامی می‌برد و برای همین از همان کودکی فهم مبارزاتی از اسلام داشتم. در دانشگاه شیراز که دانشجو بودم سیاسی‌تر شدم. یک دانشجوی فعال سیاسی بودم که بازداشت شدم و توی زندان راسخ‌تر شدم و مثل خیلی از دانشجویان سیاسی آمال و آرزویم این شد که به سازمانی مبارزاتی بپیوندم. همان موقع بود که از طرف سه نفر از دوستانم که از دوران دانشجویی با هم ارتباط داشتیم دعوت به عضویت سازمان مجاهدین خلق شدم. یکی از این دوستان شهید ساسان صمیمی بود که سال 1354 اعدام شد.» زیرلب گفتم برادر کیوان صمیمی‌ خودمان؟ که گفت: «برادر کوچک‌تر کیوان بود. سال 1354 با هم دستگیر شدند و ساسان اعدام شد. نفر بعدی که من را دعوت به عضویت در سازمان کرد شهید محمد الفت از هم‌دوره‌هایم در دانشگاه شیراز بود. نفر سوم هم ناصر انتظار مهدی بود که اخیراً در آلمان فوت کرد. اما سال 1354 که سازمان با تغییر ایدئولوژی ضربه خورد، نیروهای مذهبی سازمان به جریان‌های مختلفی تقسیم شدند. بعضی از این نیروها تغییر ایدئولوژی را یک اشکال معرفت‌شناسانه تعبیر ‌کردند و رفتند به دنبال پاسخ دادن به شبهه‌هایی که در بیانیۀ تغییر مواضع مطرح شده بود. گروهی هم می‌گفتند بچه‌های مذهبی باید بمانند و ماهیت اصلی سازمان را حفظ کنند. گروه سومی هم بودند که از سازمان مجاهدین خلق بیرون رفتند و گروه‌های کوچک‌تری درست کردند. من به جریان دوم تعلق داشتم و جزو مرکزیتی بودم که در پی تجدید ساختار سازمان بودیم.» داشت جملۀ آخرش را می‌گفت که لیوان‌های موهیتو را روی میز گذاشتند. صحبتش را ادامه داد و گفت: «من همان زمان به رویکردی اعتقاد داشتم که به «مثلث خشم» معروف شده بود؛ یعنی مثلث امام خمینی، شریعتی و مجاهدین خلق.» این را گفت، ماسک را زیرچانه‌اش کشید و یکی ـ دو قُلُپ از موهیتو خورد.
ماسک را که دوباره روی صورتش برگرداند، خندیدم و گفتم جای شکرش باقی است که هیچ‌وقت سیانور زیر زبان‌تان را استفاده نکردید. تا چشم‌هایش از رد لبخند زیر ماسکش تنگ‌تر شد پرسیدم اما اسلحه چی؟ از اسلحه‌تان در چریک‌بازی‌ها استفاده نکردید؟ با طنز مخصوص خودش جوابم را داد و خاطره‌ای تعریف کرد: «هیچ‌وقت در برنامۀ ترور شرکت نکردم. اما یک‌بار در سه‌راه جمهوری فعلی داشتم از خیابان رد می‌شدم که یکی از این ماشین‌های تعقیب و مراقبت ساواک جلوی من ایستاد و دو نفر از ماشین بیرون پریدند و سمت من اسلحه گرفتند. من هم اسلحه کشیدم اما هیچ‌کدام شلیک نکردیم که ناگهان برق خیابان قطع شد و توی همین موقعیت اکشن من به آن‌طرف خیابان فرار کردم و توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها گم شدم. یک‌بار دیگر هم زمستان بود و برف آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود. با یکی از دوستان چریک به مسجدی در نظام‌آباد رفتیم نماز بخوانیم. بعد از نماز، وقتی که داشتم بند کفشم را می‌بستم تا از مسجد خارج شود، همان‌طور که خم بودم روی کفش، اسلحه جلوی پایم زمین افتاد و چند نفری که آن اطراف بودند داد زدند: خرابکار را بگیر. من هم اسلحه را برداشتم و شروع کردم به دویدن. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها به چهارراه نظام‌آباد رسیدم و برای این‌که رد گم کنم رفتم داخل سینما موناکو که از قضا یک فیلم هندی نشان می‌داد. من در شرایطی بودم که دو دشمن دائم در کمینم بودند؛ هم مارکسیست‌های جداشده از سازمان و هم ساواک. تمام مدت توی سینما آن فیلم هندی را به زندگی خودم تفسیر می‌کردم و اشک می‌ریختم.» بلندبلند شروع کرد به خندیدن، طوری که ماسک روی صورتش تکان‌تکان می‌خورد، و قاطی خنده‌هایش گفت: «فهم چریکی از فیلم هندی داشتن هم برای خودش چیز غریبی است.» و باز خندید. هر سه نفرمان خندیدیم.
هر بار برای خوردن موهیتو به اجبار ماسک را زیر چانه‌اش می‌کشید و دوباره برمی‌گرداند روی صورتش. هر بار هم ژل ضدعفونی‌کننده کف دست‌هایش می‌ریخت و چند ثانیه مشغول مالیدن دست‌ها به هم می‌شد. توی همین درگیری با الزامات و پروتکل‌های بهداشتی پرسیدم که شما چطور از چریک‌بازی به نظریۀ گفت‌وگو رسیدید؟ اشاره‌ام به شناختی بود که فضای سیاسی و آکادمیک ما این سال‌ها از هادی خانیکی دارد؛ یک استاد دانشگاه و فعال سیاسی که همیشه از لزوم گفت‌وگو می‌گوید. انگار که برگشته باشیم به کلاس‌های درس و من دوباره دانشجوی کلاسش در دانشگاه علامه باشم، نگاهم کرد و با خنده گفت، بگذار با یک مقدمه پاسخت را بدهم: «مرحوم سرحدی‌زاده در زمان شاه زندان‌های طولانی کشیده بود و از جمله زندانی‌های مسلمانی بود که غیرمذهبی‌ها هم به او حرمت می‌گذاشتند. آدم شوخ و صریحی بود. می‌گفت من قبل از انقلاب زندانی بودم و بعد از انقلاب هم چون چیزی بلد نبودم رفتم داخل سازمان زندان‌ها و زندان‌بان شدم. حالا حکایت ماست! من بعد از انقلاب چند سالی معلمی کردم و بعد هم با بخشی از دوستانم رفتیم روزنامۀ کیهان و روزنامه‌نگار شدم. اول روزنامه‌نگاری عملی کردم و بعد وارد روزنامه‌نگاری آکادمیک شدم. همزمان تحصیل می‌کردم تا درسم را که به خاطر مبارزات و مخفی شدن و بعد هم انقلاب فرهنگی معلق مانده بود، تمام کنم. در چهار سال دوم دولت آقای هاشمی رفسنجانی ما و رفقای‌مان از حوزه‌های مسئولیتی کنار گذاشته شدیم و به دانشگاه برگشتیم. خود من کارشناسی ارشدم را تمام کردم با پایان‌نامه‌ای دربارۀ قدرت، جامعۀ مدنی و مطبوعات. آن زمان، یعنی حدود سال‌های 1372 تا 1374، هنوز بحث از جامعۀ مدنی چندان مطرح نبود. همین مطالعات هم بود که ذهن و تفکر من را به سمت مفهوم و امکان گفت‌وگو سوق داد.»
لیوان خالی موهیتو را که روی میز گذاشت تعارفش کردم به یک نوشیدنی گرم. پرسیدم لاته یا کاپوچینو؟ شانه‌اش را جلو انداخت و با خنده گفت: «فرقی ندارد. یک چیزی که توی خانه‌مان نباشد!» کاپوچینو سفارش دادیم با تارت آلبالو. به رضا خجسته رحیمی که در سکوت ما را همراهی می‌کرد نگاهی کرد و گفت، بگذارید خاطره‌ای تعریف کنم:‌ «یکی از چهره‌های شاخص جهانی در حوزۀ ارتباطات که ایرانی و همشهری من و آقای خجسته رحیمی هم هست، آقای دکتر مجید تهرانیان، سال 1375 به دعوت دانشگاه امام صادق به ایران آمد. من هم در بعضی از کلاس‌هایش شرکت می‌کردم. یکی ـ دو جلسه بحث برخورد تمدن‌ها را مطرح کردم و نقدی را که از گسل‌های تمدنی هانتینگتون داشتم آن‌جا گفتم. تهرانی خیلی تعجب می‌کرد که این آدم‌هایی که نمی‌شناسد چطور کتابی را که تازه سه ماه قبل در آمریکا منتشر شده خوانده‌اند و مسئلۀ ذهنی‌‌شان شده.» پرسیدم حالا واقعاً کتاب به آن تازگی و جدیدی را کی فرصت کردید بخوانید و نقد کنید؟ با خنده گفت: «بیکار شده بودیم. با دوستان دورهم می‌نشستیم و این بحث‌ها مطرح می‌شد. تعجب آقای تهرانی هم از این بود که می‌گفت نسل جدیدی از روشنفکران دارد در ایران شکل می‌گیرد.»

 

قهوه‌ و تارت‌ها را آوردند. چند ثانیه‌ای جز صدای تلاقی فنجان‌ها با میز، صدای دیگری توی اتاق نبود. دوباره به دست‌هایش ژل ضدعفونی‌کننده ‌زد و وقتی که دست‌هایش را به هم می‌مالید گفت: «ما خیلی از گفت‌وگو حرف زدیم اما اگر قرار باشد فقط چند کشور ناموفق در گفت‌وگو را نام ببریم یکی از آن چند کشور ایران است.» رضا خجسته رحیمی دنبالۀ نقد هادی خانیکی را گرفت و از چرایی افول گفت‌وگو میان چهره‌های اصلاح‌طلب در این روزها سؤال کرد. رضا گفت وقتی آقای حجاریان در نقد بهزاد نبوی صحبت می‌کند و می‌گوید امثال ایشان اصلاح‌طلب نیستند، یا وقتی آقای موسوی خویینی‌ها ناگهان با یک نامه غریب از غیبت چندساله‌اش درمی‌آید و عده‌ای شروع به حمله و عده‌ای شروع به دفاع می‌کنند، تنها چیزی که به نظر می‌رسد این است که هر کسی فقط اسب خودش را می‌تازد و هیچ سازوکار گفت‌وگویی میان اصلاح‌طلبان برقرار نیست. خانیکی با اصل نقد مخالفتی نکرد و گفت: «با شما موافقم. گفت‌وگو یک ایدۀ بزرگ است که باید در یک فرایند به سیاست تبدیل شود و بعد از درون آن یک برنامه برای اقدام تهیه شود.» گفتم اما سؤال رضا مشخص و ملموس این بود که چرا آدم‌هایی که ذیل ایدۀ گفت‌وگو کار کرده‌اند هم به آیین گفت‌وگو وفادار نیستند؟ به گمانم زیر ماسکش لبخندی زد و بعد گفت: «ما داریم هزینه‌های عدم گفت‌وگو را می‌دهیم چون بلد نیستیم یا قبول نداریم که با همدیگر گفت‌وگو کنیم و در نتیجه مدام سوءظن جایگزین می‌شود.» رضا انگار جواب سؤالش را نگرفته بود که گفت شما بر لزوم گفت‌وگو در سیاست اصلاح‌طلبی تأکید می‌کنید که پایه‌اش بر صحبت، مذاکره و مصالحه است اما آقای حجاریان وقتی می‌گوید بهزاد نبوی که مدام از مذاکره و مصالحه حرف می‌زند، اصلاح‌طلب نیست، و طعنه می‌زند که بهتر است او از مجاهدین انقلاب استعفا کند و عضو کارگزاران شود، یعنی نگاهش در اصلاح‌طلبی، بیش‌تر از مذاکره به مبارزه است. هادی خانیکی نمی‌خواست طرف هیچ‌کدام از آدم‌هایی که اسم‌شان وسط آمده بود بایستد، پس گفت: «آقای نبوی یا حجاریان یا دوستان‌ دیگر اصلاح‌طلب در مناسبات شخصی و فردی‌شان خیلی هم با هم سازگارتر هستند.» گفتم پس این بروز بیرونی برای چیست؟ که گفت: «ما از الزامات عالم سیاست‌ورزی دوریم. سیاست‌ورزی یعنی سازماندهی و تشکیلات و نهایتاً ائتلاف. ما در فعالیت حزبی‌مان ضعف داریم. اگر مسئلۀ تحزب را جدی بگیریم، در داخل آن اختلاف‌ها و اشتراکات را هم می‌توانیم در قالب ائتلاف‌ها تعریف کنیم.» هادی خانیکی توی جواب دادن موضع‌گیری نمی‌کرد و وقتی رضا پرسید اگر ائتلافی از نیروهای اصلاح‌طلب را تصور کنیم شما کجا ایستاده‌اید، گفت: «من دانشگاهی هستم و کار فکری می‌کنم. عضو شورای مرکزی یک حزب سیاسی هم هستم. کسانی که اسم بردید از دوستان من هستند و من برای همۀ خدماتی که در عمرشان داشته‌اند ارزش و اعتبار قایل هستم. نمی‌خواهم در دوگانۀ بین آن‌ها قرار بگیرم و بگویم که آقای نبوی درست می‌گوید یا آقای حجاریان.» دیگر کم‌کم دست‌مان آمده بود که هادی خانیکی قرار نیست جانب هیچ‌‌طرفی را بگیرد. نگاهش کردم که حالا داشت تند‌وتند کاپوچینو را هم می‌زد.
فنجان قهوه را که روی میز برگرداند، ماسکش را از چانه روی صورتش کشید و حاضر و آمادۀ حرف زدن ما را نگاه کرد. رضا با خنده گفت این هم ویژگی همیشگی شماست که ترجیح می‌دهید دیدگاه آشکاری در رد و دفاع نگیرید، حالا هم نمی‌خواهید روشن بگویید که آیا بیانیه دادن به صورت انفرادی، وقتی شما دبیرکل یک حزب هستی، کار درستی است یا نه. نه این‌که بخواهد به حرف رضا اعتراض کند اما ابروهایش را توی هم کرد و گفت: «من یک سطح عقب‌تر می‌روم و برایم علت این وضعیت مهم است. وقتی سیاست‌ورزی حزبی دچار ضعف باشد ناخودآگاه فرار از فعالیت حزبی برجسته می‌شود. اولین اثرش هم این است که به جای احزاب، افراد و شخصیت‌ها برجسته می‌شوند و صدایی که شنیده می‌شود صدای افراد است. شما در فرایند کار حزبی باید یاد بگیرید که یک جاهایی حرف خودت را بزنی و یک جاهایی هم حرفی نزنی و به رغم میل و نگاهت تابع باشی. اما چون ما در ایران سازوکارهای حزبی قوی نداریم، افراد بیرون از حزب به سمت سیاست‌ورزی مجازی می‌روند که یک دنیای دیگر است و بد هم نیست اما کار حزبی نیست.» حرفش که تمام شد، ماسکش را روی چانه کشید، فنجان قهوه را برداشت و هرچه داخلش بود سرکشید. دوباره ماسک را روی صورتش کشید و حرف‌هایش را با این جمله تکمیل کرد: «این‌که من می‌گویم در دوگانه‌ها قرار نمی‌گیرم به این دلیل است که به مسئله پیشینی‌تر نگاه می‌کنم.» رضا از درِ اعتراض درآمد و گفت که شما دارید پشت ایدۀ گفت‌وگو خودتان را پنهان می‌کنید و موضع وسط می‌گیرید. من هم پشت رضا درآمدم و گفتم دربارۀ همین نامۀ آقای خویینی‌ها روابط عمومی حزب اتحاد یک بیانیه داد و گفت که این نامه را باید بخوانیم چون مهم است. پرسیدم چرا روابط عمومی حزب شما بیانیه بدهد و دفتر سیاسی حزب شما سکوت کند؟ و چرا مواضع اصلاح‌طلبان اینقدر غیرشفاف است؟ با لبخندی که روی صورتش داشت گفت: «من به رغم همۀ رفاقت و ارادتی که به شما دو نفر دارم فکر می‌کنم چطور باید وارد گفت‌وگو با شما شوم که بعد نگویم این بخشش را حذف کن. من در این‌جا عضو حزب اتحاد هستم اما سخنگوی حزب نیستم و در این گفت‌وگو هم به عنوان سخنگو شرکت نکردم. اصلاً یکی از آشفتگی‌هایی که در جامعۀ ما به وجود آمده همین است که از توی یک حزب چند صدا بلند می‌شود. مگر همه مجبورند حرف بزنند؟» سؤالی را که پرسیده بود خودش جواب داد و گفت: «با این حرف شما موافق هستم که در عرصۀ سیاست‌ورزی صداهای متفاوت و حتا متشتتی شنیده می‌شود.» گفتم انگار شما در عرصۀ عمومی‌ از موضع‌گیری و حرف زدن دربارۀ صداهای متفاوت اصلاح‌طلبی پرهیز دارید، اما داخل حزب چطور؟ آن‌جا هم پرهیز می‌کنید از موضع گرفتن؟ با لبخند به حرفم اعتراض کرد و گفت: «من پرهیز ندارم. داخل حزب فراکسیون هست و آن‌جا باید نظر داد. من مدافع مصاحبه کردن دربارۀ مواضع درون‌حزبی نیستم. شما می‌خواهید من بگویم از این صداها کدام را درست‌تر می‌دانم و من این را نمی‌گویم. من به لحاظ معرفتی معتقدم که پاسخ دادن قطبی یا این یا آن گذشته است و برای همین فازی به مسئله نگاه می‌کنم. ضمنا خودم هم می‌دانم که کجا ایستاده‌ام اما تستی به شما جواب نمی‌دهم.» پرسیدم شما بالأخره بازیگر هستید یا با منطق گفت‌وگویی فقط داوری می‌کنید؟ خندید و گفت: «بازیگر هم می‌توانم باشم.» روی همان خنده‌اش خیمه زدم و پرسیدم توپ را بالأخره به کدام دروازه می‌زنید؟ خنده‌اش بیش‌تر شد و گفت: «شاعرانه بخواهم جواب دهم می‌گویم که «تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند، ما تماشاگران بستانیم». من می‌روم تا بفهمم چه چیزی باعث شده یک اختلاف‌نظر این‌طور بین آقای حجاریان با آقای نبوی بازتاب پیدا کند. خصوصاً وقتی این اختلاف‌نظر در رفتارهای شخصی آن‌ها هم دیده نمی‌شود.» برعکس من و هادی خانیکی که می‌خندیدیم، رضا بدون خنده وارد صحبت شد و به تماشاگر بستان بودن او اشاره کرد و پرسید تماشاگر کدام بستان می‌خواهید باشید؟ امروز جبهۀ اصلاحات شده است جنگلی از نیروها از کانفرمیست تا انقلابی، برای‌تان مهم نیست که دیدگاه‌ها دقیق شود؟ هادی خانیکی هم جدی شد بدون هیچ اثری از لبخند توی چشم‌هایش. دوباره دستش را برد سمت ماسک و آن را روی صورتش جابه‌جا کرد و گفت: «ساده‌ترین کار سیاسی اعلام موضع و حرف زدن است. سخت‌ترین کار سیاسی هم این است که ده تا کار دیگر بتوانی تعریف کنی که یکی از آن‌ها اعلام موضع باشد. من تفکرات مختلف در دل یک جریان سیاسی را برای خودم تبدیل به تکلیف حزبی می‌کنک و در درون آن کارم را انجام می‌دهم تا گفت‌وگویی به سمت وحدت شکل بگیرد.» گفتم اگر این‌قدر دامنۀ حضور شما در جریان اصلاح‌طلب می‌تواند آزاد باشد، چه می‌شود که عضو حزب اتحاد می‌شوید و نه مثلاً عضو کارگزاران؟ پرسیدم ملاک‌تان برای فعالیت حزبی فقط رفاقت‌های قدیمی است؟ خونسرد بود و با همان خونسردی هم جواب داد و گفت: «بالأخره جمع دوستانه‌ای که زمینه‌های مشترک داشته باشند راحت‌تر کنار هم قرار می‌گیرند و این واقعیت را نباید نادیده گرفت.» رضا بود که پرسید این رویکرد تاحدی غیرمدرن نیست؟ و جواب شنید: «قبول دارم که غیرمدرن و سنتی است ولی سنت‌ها می‌توانند در مدرنیته هم دیده شوند. در مدرن‌ترین جوامع هم رابطه‌های رفاقتی و خانوادگی را درون فعالیت‌های حزبی می‌بینید.» گفتم برای همین هم هست که اصلاح‌طلبان دچار شکاف نسلی شده‌اند، چون با جوانان احزاب‌شان زیست مشترک نداشته‌اند. باز هم ترجیح داد از خودش حرف بزند و گفت: «این‌جور سیاست‌ورزی که من انتخاب کردم خیلی سخت است. در جوانی شعر و سیانور را با هم جمع می‌کردم و الآن هم به عنوان یک معلم دانشگاه، هیچ بدبینی‌ای نسبت به گفت‌وگو با جوانان و نسل بعدی ندارم. در یک جاهایی کاملاً کنار جوانان قرار می‌گیرم و در جاهایی هم کاملاً کنار دوستان قدیمی‌ام.» گفتم پس شما در پشت‌پرده حسابی مشغول نزدیک‌ کردن دل‌ها هستید که خندید و همان‌طور که داشت با ماسک روی صورتش ور می‌رفت گفت:‌ «کار من به تعبیر گل‌آقا این است که به میز تبدیل شوم تا دوستانم با هم حرف بزنند و همدیگر را بفهمند. یکی از موانعی که نمی‌گذارد ما گفت‌وگو کنیم همین پیش‌فرض‌ها و نیت‌خوانی‌هاست. نزدیک‌ترین آدم‌هایی که می‌توانند با هم حرف بزنند جواب همدیگر را در رسانه‌ها می‌دهند.»

 

چند دقیقه‌ای می‌شد که هادی خانیکی توی صندلی آرام و قرار نداشت. این بی‌قراری به دست‌هایش هم سرایت کرده بود و مدام ماسک روی صورتش را بالا و پایین می‌کرد. حرفی نزد اما حس کردم که کمردردش بیش‌تر شده. گفتم می‌فهمم که شما از قاطع بودن دوری می‌کنید اما نمی‌فهمم که این دوری از قاطعیت چگونه در فعالیت سیاسی شما این‌قدر جدی شده که از هر موضع‌گیری‌ای پرهیز می‌کنید؟ توی صندلی‌ آرام گرفت و گفت: «با یادآوری یک گفت‌وگو بین مصطفی شعاعیان و حمید اشرف جواب می‌دهم. آن دو روزی در کوه قرار می‌گذارند. به یک جوی آبی می‌رسند و حمید اشرف از روی جوی آب می‌پرد و شعاییان نمی‌تواند. بعداً شعاعیان در نامه‌ای به اشرف می‌نویسد: رفیق! وقتی می‌بینم قاطعیت را در پریدن از یک جوی، آن هم جوی خشک، تفسیر می‌کنی، و نگه کردنِ عاقل اندر سفیه‌ات را می‌بینم از حقارت انسان گریه‌ام می‌گیرد. می‌بینید که تعریف شعاعیان با تعریف اشرف از قاطیعت فرق دارد. من هم خودم را انسانی در مرز تعریف می‌کنم. نه این‌که در مرز بودن یعنی برنده شدن بلکه در مرز بودن یعنی خوردن از دو طرف دیگر اما از نظر من درست‌ترین انتخاب همین است.»
گفتم اما قبول دارید که جامعه از این وضعیت مرزی دور شده! تأییدم کرد و گفت: «یک عاملش تغییرات فناوری و ورود به عصر ارتباطات و انقلاب سه‌گانۀ شبکه‌های اجتماعی، اینترنت و تلفن همراه است که مناسبات را شبکه‌ای کرده. دلیل جدیدتر هم همین پدیدۀ کرونا و عالمگیری و نوظهوری آن است. به نظر من سیاست‌ورزی قبل از کرونا و سیاست‌ورزی بعد از کرونا متفاوت است.» گفتم سیاست‌ورزی قبل و بعد کرونا چه تغییری پیدا کرده؟ رفت در قالب همان استاد دانشگاهی که سر کلاس‌ دیده بودم و شمرده‌شمرده جوابم را داد. گفت: «کرونا زمین‌های بازی را تغییر داده. بازیگران را و عواملی را که پیش از کرونا مهم بودند تغییر داده. مثلاً ما وارد انتخاباتی می‌شویم که در استادیوم‌های بزرگ نمی‌شود میتینگ تبلیغاتی داشت. حتا ترامپ هم دارد می‌گوید انتخابات امریکا را عقب بیندازید.» هنوز داشت دربارۀ سیاست‌ورزی پساکرونا حرف می‌زد که آمدم توی حرفش و پرسیدم که نگاهش به عملکرد دولت در مواجهه با کرونا چگونه است؟ چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: «در موج اول کرونا نهادهای رسمی موفق عمل کردند و علتش هم این بود که نظر نهادهای تخصصی را مبنای عمل قرار دادند. اما در موج جدید که باید از مدیریت زمان بیش‌تر استفاده می‌شد و با سیاست‌گذاری فراگیرتر و متمرکزی جلوی حلقه‌های شیوع گرفته می‌شد، شل کردند. انگار که رها کردند.» گفتم شما که دانشگاهی هستید و نمره دادن را هم خوب بلدید، حالا به کارنامۀ دولت نمره بدهید. جدی شد. جدی شدنش با بالا و پایین کردن ماسک روی صورتش فهمیده می‌شد. ماسک را که رها کرد گفت: «جای من در منظومۀ اصلاح‌طلبانی است که هم در خود انتخابات و هم در پیروزی آقای روحانی نقش مؤثری داشتند. اما امروز در مجموع با لحاظ کردن همۀ شرایط فکر می‌کنم بین توقعات و خواسته‌های نخبگان و جامعه با عملکرد دولت فاصله‌ای به وجود آمده. علتش هم تماماً به عملکرد دولت برنمی‌گردد. انگار یک نوع اختلال ارتباطی بین دولت، نخبگان و جامعه به وجود آمده که هم از ضعیف بودن نهادها ناشی می‌شود و هم ناشی از عدم فهم مشترک و نیافتن زبان مناسب در سخن گفتن با جامعه است. گفت‌وگو که معنایش فقط حرف زدن نیست. یک وجه دیگر گفت‌وگو هم شنیدن است.» گفتم اما دولتی‌ها می‌گویند که با اقتصاددان‌ها و جامعه‌شناسان و احزاب جلسه می‌گذارند. برای اولین‌بار آمد توی حرفم و گفت: «این‌که یک جلسۀ دو ساعته بخواهند بگذارند با دانشگاهیان و غیره بیش‌تر شبیه عکس یادگاری است. هدف گفت‌وگو رسیدن به یک فهم مشترک است. کجا این جلسات به فهم مشترک منجر شد؟» بی‌هوا ژل ضدعفونی‌کننده را برداشت و کف دستش ریخت و وقتی که داشت دست‌هایش را به هم می‌مالید گفت: «شما ماجرای کرونا را با ماجرای گران کردن بنزین مقایسه کنید. در کرونا همان اول دانشگاه‌های علوم پزشکی و پزشکان آمدند وسط و نظرشان محترم شمرده شد. اما در زمان‌ گران کردن بنزین، اقتصاددان‌ها کجا بودند و چرا حرف‌شان دیده و شنیده نشد.»
هادی خانیکی داشت عملکرد ارتباطی دولت را نقد می‌کرد که از درِ نقد عملکرد اصلاح‌طلبان درآمدم پرسیدم آقای روحانی به‌کنار، اصلاح‌طلبان چرا هیچ خط قرمزی در برابر هیچ عمل و تصمیمی از سوی دولت ندارند؟ پرسید چه کاری بود و هست که اگر دولت انجام دهد شما می‌گویید دیگر باید بر او خروج کرد و حمایتش نکرد؟ هادی خانیکی مطابق معمول از درِ همراهی درآمد و گفت: «این نقد شما وارد است. اما به لحاظ اخلاقی این هم قابل نقد است که وقتی که یک نیروی سیاسی به زمین می‌خورد خواسته باشیم نقدش کنیم. باز هم به نظرم باید پایه‌تری کار کرد. مثلاً شما در یکی ـ دو سال گذشته چند تا کار خوب در مجله‌تان داشتید که کمک می‌کند به ترسیم بهتر فضای موجود. یک مقاله دربارۀ شهروندان بی‌قرار آقای دکتر مجاهدی در مجله شما نوشته بود و یک مقاله هم دکتر گودرزی درباره شهروند عاصی در مجله شما داشت. من به عنوان معلم ارتباطات به جای همۀ سؤال‌هایی که پرسیدید می‌گویم باید این ایده‌های جدید را بپرورانید و طرح کنید تا این ایده‌ها وارد احزاب و دولت و حاکمیت شود. همۀ کسانی که شما نام بردید مثل حجاریان و علوی‌تبار و جلایی‌پور و عبدی، ظرفیت پذیرش فکرهای جدید را هم دارند.» با این آخرین جملات هم از کار ما تعریف کرده بود و هم از دوستانش تعریف. ماند چند دقیقه گپ از این‌ور و آن‌ور، و بعد هم تمام کردن گفت‌وگویی که از پشت ماسک انجام شد.

ماهنامه اندیشه پویا