درباره روشنفکری و توسعه/ مصاحبه با گفتمان الگو

درباره روشنفکری و توسعه/ مصاحبه با گفتمان الگو
تاریخ انتشار : 16 فروردین 1394
نویسنده :
زمینه :

رویدادها حاصل پیچیده بودن شرایط است
{تیتر اصلی مطلب}

محمدجواد استادی
اشاره: هادی خانیکی روشنفکر شناخته¬شده‌ای است که پیش از انقلاب و در دوران دانشجویی در زمره مبارزانی بود که علیه حکومت ستم‌شاهی فعالیت می‌نمود و به زندان نیز افتاد. پس از انقلاب نیز ضمن ادامه تحصیلات عالیه خویش در رشته‌های جامعه‌شناسی و ارتباطات، فعالیت اجرایی و سیاسی خویش را آغاز نمود. او از دولت هاشمی رفسنجانی تا به امروز در حوزه‌های مختلفی در دولت فعالیت داشته است. البته به استثنای دولت نهم و دهم که او کمترین همکاری و فعالیت اجرایی را داشت و بیشتر به حوزه‌های پژوهشی و البته تدریس پرداخت. او همچنین فعالیت مطبوعاتی خویش را از کیهان تا نشریاتی چون آیین و آیین گفت‌وگو پی گرفته است. این عضو هیأت علمی دانشگاه علامه طباطبایی را که در دهه شصت زندگی خویش به سر می‌برد در یک ظهر ابری و در دفتر انجمن ایرانی مطالعات فرهنگی و ارتباطی که ریاست آن را بر عهده دارد ملاقات نموده و با او به گفت‌وگو نشستیم. گفت‌وگویی در باب رابطه روشنفکری و توسعه در ایران که جزء دغدغه‌های همیشگی دکتر خانیکی است.
***
* آیا می‌توان مدعی بود که جریان روشنفکری در ایران جریانی توسعه‌خواه بوده است؟ و اگر این‌گونه است این توسعه چگونه توسعه‌ای بوده است؟
اینکه بخواهیم همه تلاش‌هایی که در حوزه معرفت‌شناسی از سویی و از سوی دیگر پیدا کردن چاره‌ کار یا راهبردهایی برای برون‌شد ایران از مسائل مختلفی که حداقل در این دوران تجدد یا مواجه جدید با غرب وجود داشته و دارد، در یک گروه قرار دهیم و بعد بر اساس آن حکم صادر کنیم بسیار سخت است. از آغاز مواجه جدید ایران با غرب به¬خصوص پس از توجه به این نکته که در سطوحی عقب مانده‌ایم یا دچار کمبود هستیم، می¬توان رویکردهای متفاوتی تحت عنوان ترقی، تجدد یا در تعبیرهای بعدی توسعه و روشنفکری را مشاهده کرد.
نقطه تمرکز این مسأله را عمدتاً پس از شکست ایران در جنگ‌های ایران و روس می‌دانند که این توجه را به¬وجود آورد که عقب ماندیم و این سؤال را مطرح کرد که چرا عقب ماندیم؟ بر این اساس بود که ایده‌ها و افکار مختلفی مطرح شد که بسیاری از آنها به نوعی بازشناسی، بازآفرینی و احیای خود بود که برخی به جنبه‌های مذهبی و ملی و بعضی دیگر نیز بر سنت و آنچه که درگیرش هستیم تکیه داشت. من در مقاله‌‌ای که به مقایسه مواجه ایران، مصر و ترکیه با مدرنیته پرداخته-ام، هفت یا هشت گفتمان را لیست کردم. گفتمان‌های مختلفی که یکی روی نوسازی سازمان اداری دولت یا قشون، یکی روی قانون، یکی بر بازگشت به دین و دیگری از فرق سر تا نوک پا فرنگی شدن تأکید می‌کرد. تمام اینها تلاش‌هایی است که از نظر من در یک تقسیم¬بندی کلی به دو گروه درون حکومت و بیرون حکومت تقسیم می‌گردد. شاید ایران متأثر از شرایط تاریخی، تحت تأثیر نوعی استبدادزدگی تاریخی بوده باشد. به این معنی می‌شود گفت بخش‌هایی از این تفکرات که بر این تمرکز دارد که این تحولات باید درون حکومت به انجام رسد کمتر عنوان روشنفکری به خود می‌گیرند و کسانی که بیرون حکومت هستند بیشتر عنوان روشنفکر به خود می‌گیرند. این مطلب را برای این گفتم که توضیح دهم بالاخره این واژه منازعات فلسفی، فرهنگی و معرفت‌شناسانه زیادی را به همراه داشته است.
کسانی که درون حکومت بوده و دکترین سیاسی داشته‌اند و بعضاً هم با بافت و ساخت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ما خیلی فاصله داشته‌اند کمتر عنوان روشنفکر به خود گرفته‌اند. کسانی چون شادمان، فروغی یا تیمورتاش در دوران رضاشاه که به درون حکومت راه یافتند و یا قبل آن کسانی چون قائم¬مقام و امیرکبیر که برای توسعه تز داشتند، کمتر روشنفکر نام گرفته‌اند چون گویا روشنفکر بیشتر در بیرون حکومت قرار دارد و از بیرون است که سخن‌ می‌گوید. به این اعتبار می‌توان گفت واژه روشنفکر خیلی هنجاری شده است. معمولاً از درون حکومت به این مجموعه نگاه مثبتی وجود ندارد. چون گویا گروهی هستند که با مشکلات کشور در وجه اجتماعی‌اش سروکار ندارند و فقط اهل حرف زدن هستند. حتی بعدها در خلال مبارزات سیاسی هم همین معنی از آن برداشت می¬شود. کسانی که اهل مبارزه هستند و عدم مشروعیت حکومت را در دوران قاجار و پهلوی دنبال می‌کنند ـ خصوصاً زمانی که مبارزه در سطح مذهبی و غیر مذهبی رادیکال‌تر می‌شود ـ روشنفکران را گروهی می‌دانند که اهل مبارزه جدی نیستند و بیشتر حرف می‌زنند.
«یک مشت آدمک، سرگرم گفت‌وگو، قدری ز فلسفه قدری ز شعر ناب، وانگه شمه‌ای ز تعهد، بعدش کمی جدال، آن‌گاه رختخواب…» این تصویر مبارزاتی از روشنفکران است. حتی تصویری که فروغ فرخزاد طرح می‌کند همین‌گونه است: «مرداب¬های الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی¬تحرک روشنفکران را به ژرفای خویش کشیدند…»
اینها نشان می‌دهد که جای روشنفکران مشخص نیست. نه در پوزیسیون و نه در اپوزیسیون جایگاه مشخصی ندارند. در پوزیسیون توصیه تیمورتاش کاملاً روشن است. وقتی نوسازی آمرانه به سبک رضاشاه را توصیه می‌کند قائل است که روشنفکران معمولاً چوب لای چرخ می‌گذارند؛ بنابراین باید آنها را محبوس کرد، کشور را آباد نمود و سپس آنها را رها کرد. چون روشنفکران گروهی هستند که مرتباً غر می‌زنند و عملاً ضد توسعه هستند.
وقتی شما سؤال را از منظر توسعه مطرح می‌کنید من تعاریف رایج روشنفکر و تفاوت آن با منورالفکر، نواندیش و گونه‌بندی‌های مختلفی چون مذهبی و غیر مذهبی را چاره‌ساز نمی‌دانم. اما بالاخره اندیشه پیشرفت در تعبیر عام‌تر از توسعه که مربوط به دوران قبل از مشروطه است و حتی مشروطه را می‌توان از جمله تلاش‌هایی برای پیشرفت دانست، به این باز می‌گردد که باید قدرت را مقید کرد، پی قانون را گرفت و به حقوق اساسی ملت توجه کرد. این محصول اندیشه پیشرفت است. در این اندیشه پیشرفت می‌توان روشنفکران را گروهی عمومی‌تر دانست که به دنبال پیدا کردن الگوهایی بودند. این الگوها را حداقل در دو طبقه‌بندی می‌توان دید: الگویی که به دنبال پیدا کردن راه¬حلی بود مساوی با آنچه در غرب ـ منظورم غرب جدید است ـ رخ داده بود و به این اعتبار در پی ترجمه متون، منابع و مفاهیم آنها در ایران بود از جمله مواردی چون قرارداد اجتماعی، پارلمان، مدرسه و… . الگوی دیگر نیز به تدریج با پیدایش و شکل گرفتن سوسیال دموکراسی و سوسیالیزم در ایران پررنگ‌تر شد. روشنفکران این الگو را بیشتر از شرق (به معنای سوسیالیزم) و از انقلاب بولشویکی به بعد پی گرفتند.
این دو گروه از روشنفکران در فضای سیاسی و فرهنگی ایران تأثیرگذار بودند. گروه اول که گرایش‌های غربی داشتند به حکومت نزدیک‌تر بودند و گروه دوم که اندیشه‌های چپ داشتند در موضع انتقادی قرار داشتند. بین این دو گروه نیز فصل مشترکی کمتری بر سر مفاهیم روشنفکرانه وجود داشت؛ چون منازعات بیشتر در سطح و سپهر سیاست پیش‌می‌رفت و نه در وادی معرفت‌شناسانه. به این اعتبار کسانی که معمولاً حامل نوعی گفتمان غربی بودند به سطوح مختلف حکومت ورود پیدا کردند. رد و پی اینها را پس از اینکه وارد حکومت شدند باید در پدیده‌هایی مثل تجدد آمرانه گرفت؛ خصوصاً در دوران رضاشاه و پس از آن. به همین خاطر است که دیگر خیلی از آنها در فضای ایران به¬عنوان روشنفکر مطرح نیستند و به¬عنوان دولتمرد در نظر گرفته می‌شوند. آن گروه دوم نیز که درگیر منازعات و مبارزات سیاسی می‌شوند کمتر تحت ¬عنوان روشنفکر شناخته می‌شوند. در این میان بخش محدودتری می‌ماند که از رسانه استفاده می‌کنند، نق می‌زنند و نقد می‌کنند. اینها همان گروهی هستند که دو طرف هم کمتر به آنها توجه دارند. چون در ایران اساساً زمان بسیار محدودی است که اندیشه‌های پیشرفت و توسعه خارج از نهاد دولت مطرح شده است، می‌توان گفت زاویه نگاه، نقد و نظر روشنفکران به مفهوم و الگوهای توسعه در پارادایم حکومت مطرح است، نه پارادایم توسعه و نقد آن.
* این دو گروه غایت توسعه را چه می‌بینند؟ به عبارت دیگر آنها در مفهوم توسعه با یکدیگر اختلاف دارند یا در فرایند دست‌یابی به آن؟
می‌توان میان این دو رویکرد مشترکات یا تفاوت‌هایی را دید. مشترکات این است که به¬هر حال هر دو قائل به الگوی واحد هستند؛ یعنی قائل به این هستند که اتفاقی در جایی از عالم افتاده است که نام آن را توسعه گذاشته‌اند. حال آن نقطه یا در غرب است یا شرق. این یعنی نوسازی و مدرن شدن بر اساس منطق لیبرال و یا به اصطلاح تحول یافتن بر اساس الگوهای رهایی‌بخش شرقی یا سوسیالیزم اما هر دوی اینها در واقع قائل به یک راه¬حل و مسیر طی¬شده هستند؛ جز زمانی که جلوتر می‌آییم و در هر دو اردوگاه به گونه‌ای الگوهای متنوع مطرح می‌شود ولی در آغاز می‌توانیم بگوییم نوعی ترجمه انجام می‌گیرد. شاید بتوان گفت یکی از مشکلاتی هم که در کشور ما وجود داشته، این بوده است که به گونه‌ای برساخت‌ها و کلیشه‌ها پررنگ می‌شوند و کمتر مفاهیم متفاوتی از جاهای دیگر وارد کشور می‌شود. چقدر در همین سده اخیر منابع دیگر غیر از ذهنیت دو گروه یاد شده وجود داشته که ما از آن مطلع بوده‌ایم؟ چقدر هند، ژاپن، آفریقا یا آمریکای لاتین را ‌شناختیم؟ از آمریکای لاتین که صرفاً روایت شرقی¬اش را داشتیم و در مورد آسیا نیز روایت غربی آن را می‌شناختیم. چقدر ترجمه غیر روسی، غیر آلمانی و غیر فرانسوی وجود داشته است و چقدر به سراغ منابع اصلی رفته‌ایم؟
به این معنی گفتم که یک رویکرد توسعه‌ای در درون حکومت داریم که عمدتاً تجددگرا و برخاسته از الگوی غربی است و در برابر آن رویکرد منتقدانه‌ای که در واقع گرایش چپ و سوسیالیستی دارد. بعد اتفاقاً بحران‌های معرفتی سیاسی از زمانی آغاز می‌شود که نقدهای جدا از این دوگانه و نگاه دایکوتومیک ورود می‌یابد؛ یعنی هم با پیروزی انقلاب اسلامی و هم با مباحثی که تحت عنوان الگوهای متناوب یا توسعه ملی مطرح شده، نوعی مهاجرت به الگوهای موفق غیر غربی رخ می‌دهد. همان اتفاقی که در سطح جهانی هم رخ داد. در سطح جهانی از منظر دین و اسلام، خیلی از مسلمانانی که با کمونیسم مبارزه می‌کردند پس از فروپاشی کمونیسم باید با چه مبارزه می‌کردند؟ همان ضدکومنیست‌ها پایه‌های القاعده را بنیان گذاردند و مبارزه‌های ضد غرب را از همان منظر ادامه دادند. با نگاه غربی هم همین اتفاق افتاد. غربی که با کمونیسم مبارزه می‌کرد پس از این اتفاق به اسلام‌هراسی روی آورد. جابه‌جایی سریعی که در حوزه اندیشه سیاسی در جهان رخ داد به خاطر تحول سیاسی بود. کومونیسم رفته است؛ چگونگی پرداختن به این رویداد چه از منظر ضد غرب و چه از منظر غرب خلأهایی را به وجود آورد.
من می‌گویم بین مفهوم اندیشه پیشرفتی که در حکومت بر اساس حداقل انگاره‌های غربی دنبال می‌شود و آنچه که بر پایه انگاره‌های عدالت‌گرایانه و چپ در میان روشنفکران قرار دارد، اشتراکی وجود دارد و آن اشتراک این است که هر دو از یک الگوی واحد پیروی می‌کردند. تفاوت‌شان نیز آنجا بود که راه رشد سرمایه‌داری پیمودن یک الگو بود و راه رشد غیر سرمایه‌داری نیز الگوی دیگری داشت؟
* در روشنفکرانی که نگاه به غرب دارند، آیا شناخت درستی از غرب وجود داشته است؟ همچنین آنها مقصد ورود این توسعه یعنی ایران را نیز به درستی می‌شناخته‌اند؟
خیلی سخت است که حکم کلی صادر کنم. وقتی که مطالعه تاریخی می‌کنیم می‌بینیم که انصافاً در همه این گروه‌ها ـ حتی گروه‌هایی که آنها را نقد می‌کنیم ـ کسانی بوده‌اند که واقعاً دغدغه‌های ملی داشته‌اند؛ یعنی می‌خواسته‌اند راهی برای کشور بیابند اما راهی که به دنبال آن بودند تحت تأثیر شرایطی که در آن قرار داشتند متفاوت می‌شد. به این ترتیب می‌توان گفت تقصیر نهادها و ساختارها از تقصیر افراد بیشتر است. در حوزه علائق خود می‌توانم مثالی بزنم. روزنامه صور اسرافیل رویکردی برای پیشرفت، خدمت به مردم یا هر اسم دیگری که شما می‌گذارید داشت اما مؤسسان آن روزنامه را نگاه کنید، سرنوشت‌های متفاوتی داشتند. میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل کسی است که در جریان بمباران مجلس دستگیر و اعدام می‌شود. نفر دوم دهخدا است. آن طنزها و یادداشت‌های چرند و پرند او خیلی تأثیرگذار است ولی با همه تلاش‌ها که می‌خواهد به¬عنوان یک فرد خدوم و تأثیرگذار باقی بماند از سیاست فاصله می‌گیرد و به¬عنوان یک چهره فرهنگی در سپهر ایرانی حضور پیدا می¬کند. نفر سوم نیز میرزاقاسم تبریزی است که پست وزارت می‌گیرد. به نظر می‌رسد که پیچیدگی شرایط بعدی است که این سه نفر سه سرنوشت متفاوت پیدا می¬کنند.
در همین مشهدِ ما نیز می‌توان نمونه¬هایی را دید. در دوران نهضت ملی در مشهد که از دوران مرحوم مصدق از محیط‌های فعال سیاسی است، سه چهره شاخص داریم. یکی مرحوم استاد محمدتقی شریعتی است، دیگری حاج آقای عابدزاده و نفر سوم شیخ محمود حلبی است. سرنوشت متفاوت این سه نفر جالب توجه است. یکی به نشر معارف دینی به زبان روشنفکری می‌پردازد؛ دیگری به خدمات اجتماعی و ساخت دارالایتام و مهدیه روی می‌آورد و سومی نیز مبارزه با بهائیت را برمی‌گزیند. به نظر من در کنار همه پدیده‌هایی که بررسی می‌کنیم پدیده کودتای 28 مرداد را هم باید در نظر بگیریم که اتفاقی که رخ می‌دهد باعث می¬شود کسانی که انگیزه خدمت دارند در شرایط متفاوتی قرار بگیرند. همین را در مشروطه، در دوره‌های مختلف آن و حتی در دوران روی کار آمدن رضاشاه هم می‌توانید ببینید. مخالفت مدرس با رضاشاه را ببینید. او حتی از ناحیه روشنفکران نیز نقد می‌شود؛ چون دیگران به دنبال جمهوری‌اند و مدرس از مشروطه سخن می‌گوید. می‌توانید شعر معروف عشقی در نقد مدرس را ببینید.
اتفاق‌هایی می‌افتد که حاصل پیچیده شدن شرایط است. بسیاری از کسانی که می‌خواهند خدمت کنند، در شرایط مبارزه قرار می‌گیرند، بعد شکل مبارزه را بی‌ثمر می‌بینند، مبارزه رادیکال را آغاز می‌کنند و بعد آن را نیز بی‌فایده می‌بینند، نوع مبارزه را عوض می‌کنند. این همان حرف مرحوم جمال‌الدین اسدآبادی است که بعد از آن‌ همه تلاش می‌گوید از بالا کاشتن بذر در شوره‌زار است. بعد هم دیگر راه سیدجمال را با عبده واحد نمی‌بینیم در حالی که این دو در کنار هم بوده‌اند.
بنابراین در حوزه روشنفکری یا توسعه باید آغاز این حرکت‌ها را با تداوم و فرجام آنها جدا دید اما در پاسخ به اینکه مشکل کجا است باید بگویم مشکل این است که ـ اگر حکم کلی ندهیم ـ در مجموع شناخت از غرب در ایران به دلیل محدود بودن منابع دسترسی و انتخاب، محدود بوده است؛ یعنی که در شناخت غرب محدودیت وجود داشته است. در خیلی جاها غرب خیلی خوش‌بینانه‌تر از آنچه که هست دیده می‌شود و در جاهایی نیز بدبینانه‌تر اما در کنار آن بحث پیچیدگی و دشواری‌های فهم جامعه ایرانی هم نسبت به امر اول غلبه بیشتری دارد. چرا؟ چون اگر جامعه درست فهمیده شود، درست و دقیق به سراغ مسأله می‌رویم. من فکر می‌کنم کمتر مسأله‌ای را ما در جامعه خودمان درست فهمیده‌ایم، در نتیجه دنبال راه‌حل‌های غربی یا شرقی‌ای که ‌گشته‌ایم برای بیماری‌های ما سازگار نبوده است. یک جایی از جامعه دچار مشکل و بیماری است اما نسخه‌ای مربوط به جای دیگری تجویز می‌شود.
* مردم به عنوان پیاده‌سازان توسعه در فرایند توسعه چه ارتباطی با روشنفکران می‌یابند؟ از دیگر سوی آیا تحولاتی که پس از انقلاب در روشنفکری رخ داده به دنبال نوع جدیدی از توسعه است؟

به نظر من یکی از مسائل اصلی که روشنفکری بر پایه آن تعریف می‌شود، بحث نسبت آن با قدرت است. بحث آقای نراقی قابل توجه است. چون حداقل این است که در حوزه روشنفکری دینی تلاش می‌شود تا به گفتمان‌های رقیب پاسخ دهند و بتوانند از دین تفسیری معقول و علمی ارائه دهند. در این مورد نقش کسانی چون مرحوم بازرگان قابل توجه است. در نسل بعد هم گفتمان دکتر شریعتی را می‌بینیم که می‌خواهد از منظر علوم اجتماعی به مسائل پاسخ دهد. او تلاش می‌کند تا توانمندی اسلام را در حوزه اجتماعی در برابر مارکسیسم نشان دهد. البته بعد خرده‌گفتمان‌ها شکل می‌گیرد. نراقی هم می‌گوید که با شکل‌گیری جریان‌های جدید در واقع خلأها پر می‌شود. این نسل به زبان مسلط است، ارتباطات را می‌شناسد و جهان را هم می‌فهمد. نگاه کنیم به آنچه شهید مطهری می‌گفت درباره اینکه دانشگاهیان به حوزه بروند و حوزیان نیز به دانشگاه.
من معتقدم تحت تأثیر رابطه قدرت و اندیشه که در انقلاب رخ داد، امکان گفت‌وگو بین سطوح متفاوت سیاسی، معرفتی، فرهنگی و هنری به¬وجود آمد و ما با نوعی رویکرد جدید روشنفکری مواجه هستیم که دیگر دیوارهایش به بلندی گذشته نیست. در گذشته دیوارهای سیاست، هنر، ادبیات یا اقتصاد به قدری بلند بود که آنها نوعی دادوستد و رابطه نظری یا عملی نداشتند. اکنون این دیوارها به مقدار زیادی فرو ریخته و به این اعتبار می‌توانیم بگوییم نسل‌های جدید روشنفکری که به میدان آمده¬اند، گفت‌وگویی‌تر هستند. با حوزه دانش و آگاهی و حوزه فرهنگ و سیاست بیشتر درگیر هستند و در نتیجه نگاه چندوجهی‌تری دارند. تجربه‌های نو و هجرت اندیشه سیاسی و اجتماعی، از سیاست به اجتماع، از اجتماع به سیاست، از هر دو به فرهنگ بیشتر شده است. به این اعتبار می‌توان گفت که خیلی از مباحثشان از اشکال انتزاعی نزدیک‌تر می‌شوند.
حال به این بخش سؤال شما می‌رسیم که در این میان مردم کجا هستند. وقتی مردم را به شکل توده در نظر می¬گیریم، روشنفکری به¬طور تاریخی خیلی رابطه‌ای با توده نداشته است. اصلاً در حرف و زبانشان وجوه اشتراکی وجود نداشته است. دلیل آن هم واضح است، به خاطر اینکه روشنفکران در گروه نخبگان قرار می‌گیرند و مردم در شکل انبوه‌تر قرار داشته‌اند اما به میزانی که حضور مردم نظام‌مندتر و نهادمندتر می‌گردد و بروز و ظهور اشکالی از نهادهای مدنی و جامعه مدنی را می‌بینیم، رابطه روشنفکران، سیاست‌ورزان و شهروندان بهتر می‌شود؛ یعنی در جاهایی با یکدیگر بهتر گفت‌وگو می‌کنند. به این معنی مسائل توسعه از صورت انتزاعی و کلان به صورت‌های خرد و ملموس تبدیل می‌شود که همه بر سر آن حرف می‌زنند. مسائلی چون محیط زیست، اخلاق، آسیب‌های اجتماعی، مشارکت سیاسی و… از این دست هستند و امکان رد و بدل نظرات بیشتری را فراهم می‌آورند. طبیعتاً پیدایش نهادهای مدنی، شبکه‌های اجتماعی و حتی شبکه‌های مجازی حاکی است که امکان این گفت‌وگوها و نزدیک‌کردن فاصله سطوح مختلف مردم فراهم آمده است.
* پس می‌توان امیدوار بود؟
بله، من معتقدم که مسائل موجود در کشور دغدغه فکری کسان زیادی شده است. افراد کمتر در کهن‌الگو و پیش‌فرض‌های گذشته به سر می‌برند؛ در نتیجه می‌توان گفت نسل جدیدی به‌وجود آمده است.
* دامنه روشنفکران وسیع شده است؟
بله، البته کسی چون لرنر یکی از مشکلات نوسازی از نوع آمرانه در ایران را زیاد بودن طیف روشنفکر می‌داند. تیمورتاش هم می‌گفت تعداد روشنفکران زیاد است و مانعی برای کار می‌شوند. به دلیل اینکه آنها کار نکرده و بیشتر نقد می‌کردند اما این روشنفکری که من از آن سخن می‌گویم یا هر اسمی که بر آن بگذارید، خیلی زمینی‌تر شده است. روشنفکری در گذشته به دنبال فتح قله‌ها بود اما روشنفکری امروزی به دنبال فتح تپه‌ها است و واقعی‌تر به نظر می‌رسد.