رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
تاریخ انتشار : 9 خرداد 1394
نویسنده :
زمینه :

1) مجبورم به نوشتن برای کرگدن که علی میرفتاح، نویسنده خوش‌ذوق و نکته‌بین می‌خواهد به گفته خود به جد و هزل درباره فرهنگ و هنر و اجتماع و کمی سیاست، عده‌ای را به ترک عادت نخواندن وادارد و محبوبه حقیقی می‌کوشد این جبر را در صفحه 57 آن – جامه‌ای که بر قامت ما دوخته‌اند – به اجرا درآورد. چاره‌ای جز تسلیم نیست، پس باید در حد 700 کلمه از دیوارهای تاریخ بالا بروم و بی‌آنکه گروگانی بگیرم و محاکمه‌ای بکنم «با کلوزآپی» از تاریخ درهم فشرده و درهم تنیده سال‌های سخت« نمایی از نزدیک بسازم» با ترکیب آرمان‌ها و واقعیت‌ها. داستان داشتن این آزادی نوشتن در باب مسائلی خاص با زبانی خاص و در زمانی خاص برای مخاطبانی خاص، داستانی است که جای نوشتن و خواندنش بیشتر در همان کارگاه‌های طنز (کارناوال؟) است که بهتر می‌توانند کار گفت‌وگو‌های سخت و بین‌الاذهانی و میان‌نسلی را سامان دهند. بیشر از این گفتن، سهم مرا از هفتصد کلمه خیلی کم می‌کند.
2) ربط بین «کرگدن» و اجبار خودم به نوشتن هفتصد کلمه در صفحه 57 آن را نوشتن در فصل مشترک آرمان‌ها و واقعیت‌ها و زیسته‌های خود می‌بینم. سردبیر کرگدن در آغاز به درستی گفت « کرگدن تنهاست، پوست کلفت هم هست، باستانی و متواضع و بی‌آزار و مهربان و خسته و ساکت و گیاه‌خوار و با شکوه و پرزور و بی‌کس و غمگین هم هست اما مهم‌تر از همه این‌ها اهل تامل و درنگ است» و من امروز سخت احساس نیاز به تامل و درنگ و درک تاریخی و پیداکردن زبان مشترکی برای فهم و انعکاس آن دارم، احساس نیازی که باید بیشتر سر از گفت‌وگو و فراهم آوردن اقتضاهایش درآورد و زبانی فراتر از «حرف و صوت و گفت» را پیدا کند، چیزی که شبیه خیلی از چیزهای معمول و مرسوم نیست و جمع کردن زیبای خیلی از تناقض‌هاست؛ چون کرگدن تنها سفر کردن ولی پشت هر خانه‌ای خوابیدن و بر کوبه هر دری برای گفت‌وگو زدن.
3) دویدن از پی آرمان‌ها زمانی سعی باطل به حساب می‌آمد و با مهر «رمانتیسیسم انقلابی» از میدان به در می‌رفت. در آن منظر نمی‌شد هم انقلابی بود و هم نگاه عارفانه و شاعرانه به زندگی داشت، جمع بین «عشق سیاست‌ورزی» و «کنش اخلاقی» محال بود، زمان اجازه درنگ و تامل نمی‌داد. تنها یک راه به سوی رهایی می‌رفت و تنها یک فهم و یک منطق مجاز‌ها را تعریف می‌کرد. نمی‌شد چون کرگدن تنها سفر کرد و رو به شهر آزادی رفت. امروز هم ورود به دنیایی که هرکس بر اساس قطعیت و یقین خود می‌سازد و در آن خود را مالک بی‌رقیب حقیقت می‌داند، آسان نیست. نمی‌توان به دنیایی چند ساحتی که در آن میان ساحت‌های مختلف امکان همزیستی و گفت‌و‌گو هست، به سادگی پا گذاشت.
4) تجربه‌های دور و نزدیک من که به همین منطق کرگدنی نزدیک است، کار را اگر چه دشوار و کم‌بازده می‌بیند اما ناممکن نمی‌داند. زندگی در جهانی که خود مرکب از جهان‌های بسیار است، حداقل تو را خسته نمی‌کند و سفر را هیچ‌گاه به پایان نمی‌رساند. جایی برای زبان شاعرانه در سیاست و فهم سیاسی در شعر و پیداکردن نسبتی میان «مرگ قناری در قفس»با ساختار‌های ناآزاد اجتماعی پیدا می‌شود. کمتر زبانی برای تمام‌کردن قدم‌های ناتمام در هر راهی فرامی‌رسد و به تعبیر سهراب سپهری «جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی‌خیال نشستن و گوش‌دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور هرگز به چشم نمی‌خورد.»
5) سال‌های پیش از 57 که مجبور بودم برای رسیدن به آزادی و عدالت از دنیای زندگی معمول کوچ کنم و به زندگی مخفی رو کنم، می‌خواستم سبکبار از مرزهای غیرمجاز کشور بگذرم، ره‌توشه‌ام اندک بود: یک ساک دستی سبک، مرکب از کمی لباس و انتخاب‌هایی کم از میان انبوه تعلقات: قرآنی کوچک با ترجمه محمدکاظم معزی، گزیده غزلیات شمس با انتخاب دکتر شفیعی‌کدکنی و دو نوار کاست مناجات خواجه عبدالله انصاری با صدای عبدالوهاب شهیدی و شب‌های نیشابور با صدای محمدرضا شجریان و البته قرص سیانوری هم در زیر زبان برای رخدادهای پیش‌بینی نشده در راه. ترکیب این توشه‌ها با انتخاب شیوه‌ای چریکی در مبارزه ناهمخوان بود اما امروز که به آنگونه رفتن فکر می‌کنم، با نگاهی نوستالوژیک، این‌همه تناقض را مایه بقا می‌دانم، چون شاید در هر انتخاب مطلق یکی از وجوه آن، به آخر رسیدن راه زودتر فرامی‌رسید. به پاریس که رسیدم و اولین جنبه‌های تفاوت در زندگی انقلابی را تجربه کردم، دو چیز زنده‌ترم می‌کرد، همان غزل آخرین مولانا که طلب تنهایی می‌کرد و می‌گفت: «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن» و دغدغه‌های آخرین دکتر علی شریعتی که همان روز‌ها با عنوان «با مخاطب‌های آشنا» دویدن در پی«آزادی و خجسته آزادی» را توصیه می‌کرد، آنچه را امروز می‌نویسم به زبان آن‌روز که زبان انقلاب و انقلابی‌گری است بخوانید، زوایای پنهانش بیشتر به چشم می‌آید. راستی اگر آن‌روزها و این روزها کمی هم از زبان گفت‌وگو می‌دانستیم و به مبانی و مهارت‌های آن آشناتر می‌شدیم، نمی‌توانستیم از آن تجربه‌ها و داشته‌ها بیشتر توش و توان برگیریم؟ به نظر من همچنان باید در انفس و آفاق سفر کنیم تا بتوانیم دنیای بسته خود را به روی دیگری بگشاییم. ما به اجبار با هم حرف می‌زنیم اما به اختیار نه. روشنفکران ما در گذشته‌ها مجبور بوده‌اند در زندان‌ها و در گریزگاه‌ها با هم حرف بزنند اما هنوز ناتوانند که در فضاهای گشوده و چند ساحتی باب گفتگوهای واقعی را به روی هم بازکنند. آیا کرگدن‌ها و شیوه‌های کرگدنی نمی‌توانند گفت‌وگو را ممکن‌تر سازند؟