موسسات آموزشی ـ پژوهشی را شبه‌دانشگاه می‌دانم

موسسات آموزشی ـ پژوهشی را شبه‌دانشگاه می‌دانم
تاریخ انتشار : 25 مهر 1393
نویسنده :
زمینه :

دکتر هادی خانیکی موسسات آموزشی‌ـ‌پژوهشی را نتیجه ضعف دانشگاه می‌داند اما به آینده آن‌ها امیدوار است.
هادی خانیکی همیشه دغدغه دانشگاه را داشته و به هر مساله‌ای از زاویه اینکه بر دانشگاه چه تاثیری می‌گذارد،‌ نگاه می‌کند. از آنجا که می‌دانستم در مساله موسسات آموزشی‌ـ‌پژوهشی هم آن‌ها را با دانشگاه مقایسه می‌کند، از همان اول مساله را از منظر موسسات آموزش عالی طرح کردم. دکتر خانیکی، موسسات آموزشی‌ـ پژوهشی را نوعی مکان مرزی (هتروپیای) فوکویی می‌داند که می‌توانند شکاف‌های موجود میان فضای دانشگاهی، فضای روشنفکری و حوزه عمومی را پر کنند. به گفته او، دست‌کم تا زمانی که این سه حوزه نظم خود را دوباره باز یابند و بتوانند بر مبنای نظم خودشان با هم تعامل کنند، این موسسات می‌توانند نقش میانجی را بازی کنند.

*موسسات تازه آموزشی‌ـ‌پژوهشی بسیار مورد توجه قرار گرفته‌اند. گفته می‌شود این موسسات در حوزه علوم انسانی الگوی تازه‌ای را بنیاد گذاشته‌اند و ناکامی‌های دانشگاه را جبران می‌کنند. به نظر شما دانشگاه ایرانی چه کمبودهایی داشته که این موسسات آن را جبران کرده‌اند؟ چرا که به نظر می‌رسد که در کشورهای دیگر، کارکرد این نهادهای تازه در خود دانشگاه تعریف می‌شود.

من هم با زاویه ورود شما به مساله موافق هستم و شکل‌گیری این‌گونه موسسات را محصول نیاز و ضرورتی می‌دانم که در جای دیگری به تناسب، پاسخ نگرفته است. اما اینکه می‌پرسید که چه مشکلی در دانشگاه ایرانی وجود داشته که باعث شکل‌گیری این موسسات شده است، جواب من این است که مشکل هم به دانشگاه برمی‌گردد، هم به روشنفکران و هم به جامعه.

*اجازه بدهید از سهم دانشگاه شروع کنیم.

بله. اگر دانشگاه را به صفت رایج‌اش یعنی همان اکادمی تعریف کنیم و آن را برحسب شاخص‌ها و دیسپلین‌های آکادمیک تعریف و ارزیابی کنیم، و اگر برای روشنفکری و فضای عمومی جامعه هم شاخص‌ها و دیسیپیلین‌هایی تعریف کنیم، آنگاه اگر هر کدام از این‌ها در جایگاه تعریف‌شده خود قرار گیرند، شاهد وضعیت مطلوب خواهیم بود. اما وقتی که این نهادها از شاخص‌ها و دیسیپلین‌های‌شان فاصله بگیرند و دچار گسست شوند، دچار وضعیت نامطلوب می‌شویم. در واقع این شاخص‌‌ها و دیسیپلین‌ها هستند که این نهادها را علی‌رغم کارکردهای متفاوت‌شان در کنار هم قرار می‌دهد. مشابه این بحث را در حوزه نظریه‌های توسعه داریم. نامتوازنی توسعه به همین معنا است که در فرایندهای توسعه اختلال پیش می‌آید و ارتباط ارگانیک بین بخش‌های جامعه از بین می‌رود. حال این گسست می‌تواند ناشی از قطبی‌شدن جامعه یا تقدم و تاخر زمانی در توسعه‌ی بخش‌های مختلف جامعه باشد. من فکر می‌کنم یک گسست جدی بین فضای آکادمیک، فضای روشنفکری و فضای اجتماعی‌ـ سیاسی ایران وجود دارد و طبیعا شاهد ناهم‌زمانی میان این فضاها هستیم. بنابراین وقتی دانشگاه پاسخگوی سئوالات جدید و مباحث عمومی‌تر نیست یا کسانی را که حرف‌های تازه‌ای دارند ـ‌یا اصلا حرفی دارند‌ـ‌ در فرمالیسم دانشگاه محدود و محصور می‌کند، طبیعی است که پری‌رو تاب مستوری ندارد، در ار بندی سر از روزن درآرد و از چارچوب دانشگاه بیرون می‌زند. فرقی هم بین استاد و دانشجو وجود ندارد. چه استاد و چه دانشجو به دنبال جایی هستند که قواعد کمتر بوروکراتیک‌تری داشته باشد.

*حرف شما درباره رابطه دانشگاه‌‌ها و رسانه‌ها صادق است. به این معنی که اساتید یا دانشجویانی که حرف تازه‌ای داشتند یا به دنبال حرف تازه‌ای بودند و این امکان را در چارچوب فرمالیسم دانشگاه نداشتند، به رسانه‌ها روی ‌آوردند. ولی در این موسسات شاهد آن هستیم که حرف تازه‌ای هم زده نمی‌شود. در برخی از این موسسات، هگل به شکلی مدرسی و سنتی تدریس می‌شود. مسوول یکی از این موسسات به من می‌گفت شکل ایده‌آل درس و تحقیق برای ما تدریس حوزوی است. بنابراین این‌طور به نظر می‌رسد که مشکل اصلی این است که چون دانشگاه تابع جَو شده و خواسته پذیرای حرف‌های تازه باشد، نظم و دیسیپلین خود را از دست داده است و شاید بتوان گفت این موسسات واکنشی محافظه‌کارانه به دانشگاه باشند.

به همین دلیل هم است که من گفتم که مشکل هم در دانشگاه و هم در جامعه و روشنفکر است. فقط یک دلیل برای شکل‌گیری این موسسات نمی‌توان پیدا کرد. ما مشکلات جدی در حوزه سیاست‌گذاری علمی و فرهنگی داشته‌ایم و هنوز هم داریم. مثلا در یک دهه اخیر و در دولت آقای احمدی‌نژاد، محدودیت‌های زیادی برای دانشگاه‌ ایجاد و امکان حضور بسیاری افراد شناخته‌شده و معتبر و موجه در دانشگاه کمتر شد. به دلیل همین محدودیت‌ها بود که برای این افراد که مورد اقبال و توجه دانشجویان هم بودند، به یک تعبیر، یک شبه‌دانشگاه ایجاد شد.

*منظورتان از شبه‌دانشگاه همین موسسات آموزشی‌ـ‌پژوهشی است؟

بله. این موسسات به هر حال اقتباسی از دانشگاه هستند که در ضمن بسیاری از موانع و محدودیت‌های بوروکراتیک دانشگاه را هم از میان برداشته‌اند. مثلا اگر در این موسسات هگل درس می‌دهند، از مخاطبان و دانشجویان نمی‌پرسند که شما پیش‌نیاز این درسگفتار را گذرانده‌اید یا نه. اختیار تعیین زمان و اخذ در دست دانشجویان است و حتی شاید به خاطر آنکه برای حضور در این درسگفتارها هزینه پرداخت می‌کنند، با اشتیاق بیشتری هم در آن‌ها شرکت می‌کنند. به هرحال، محدودیت‌های دانشگاه‌های ما یکی از دلایل اقبال به این موسسات است. دلایل دیگری هم در کار است. مثلا در جا‌های دیگر هم توضیح داده‌ام که ما با پنج نسل از دانشگاه روبرو بوده‌ایم: نسل اولِ دانشگاه‌ها دانشگاه نخبه‌پرور بود که جایگاهی همچون برج عاج داشت و فرد با ورود به آن به الیت جامعه وارد می‌شد. نسل دوم، دانشگاه انبوه است که در بخش عمده‌ای از جامعه می‌توانند وارد دانشگاه بشوند و این تحول، وضعیت دانشگاه را دچار تغییر و تحول می‌کند. نسل بعدی، دانشگاه‌‌های متصل به جنبش‌های اجتماعی هستند که در آن‌ها دانشجویان و اساتید برای خود رسالت اجتماعی قایل هستند و به همین دلیل هم سیاسی‌تر می‌شوند و هم بدل به میانجی سیاست و فرهنگ و تحولات اجتماعی. بعد هم، به واسطه تحولات سرمایه‌داری با دانشگاهِ مواجه با مقتضیات بازار هستیم. دانشگاه در این مدل با این سئوال مواجه است آموزه‌هایش به چه کار دانشجویانش می‌آید. در نهایت هم، با نسل تازه‌ای از دانشگاه‌ها مواجه هستیم که باید به الزامات عصر فناوری اطلاعات جواب بدهند. اگر کسی از من بپرسد دانشگاه ایرانی از جنس کدام یک از نسل‌های مختلف دانشگاه است، می‌گویم معجونی از همه آن‌ها است. اما از آن سو، به هیچ کدام از نیازهایی که این دانشگاه‌ها جواب می‌دهند، جواب نمی‌دهد.

*بنابراین دانشگاه ایرانی هم می‌خواهد مخطوطی از انواع دانشگاه باشد و هم عملا هیچ‌کدام از آن‌ها نیست.

بله، دقیقا چون می‌خواهد همه آن‌ها باشد.

*این‌که دانشگاه بخواهد به همه این نیازها پاسخ دهد، عملا در سطح شعار باقی می‌‌ماند.

ولی در عین حال انگاره‌اش به وجود آمده است. به این، محدودیت‌های سیاسی را هم اضافه کنید. اما منظورم از این مقدمه‌چینی این بود که این آشفتگی و آن محدودیت‌ها در نهایت منجر به این می‌شوند که دانشگاه مشکلات خود را به بیرون از خودش پرتاب می‌کند. این را می‌توان آسیب دانشگاه دانست اما در ضمن می‌تواند یک فرصت هم باشد. به این معنی که یکی از ویژگی‌های جامعه جدید، درهم‌فشردگی فضاها است. دیگر مانند قبل نمی‌توان فضاها را از هم متمایز کرد و به طور مثال دور جایی را خط کشید و گفت اینجا آکادمیا است، آنجا فضای روشنفکری، و آن‌ طرف‌تر حوزه سیاست. در واقع، یکی از الزامات و پیامدهای تحولات تکنولوژیک، همین متداخل‌شدن فضاها است. در این موقعیت، نهاد دانشگاه باید آنقدر از خود انعطاف و روزآمدی نشان دهد که متناسب با تحولات، هم آکادمیا باشد،‌ هم حوزه عمومی، و هم میدانی برای فعالیت نخبگان. اما اگر دانشگاه نتواند چنین انعطافی از خود نشان دهد، آن‌گاه نهادهایی با این کارکردها در اطراف دانشگاه و در محیط‌های مرزی به وجود می‌آیند. در مرز بودگی، به نظر من، یک پدیده اجتماعی است که فضاهای آکادمیک، روشنفکری و اجتماعی را در خود دارد و سعی می‌کند عیوب آن‌ها را نداشته باشد. فوکو در توصیف مکان‌های مرزی یا هتروپیا‌ها، آن‌ها را مکان‌هایی واقعی می‌داند که بخشی از فضای تخیلی یوتوپیا را هم در خود منعکس می‌کند. چنین مکان‌هایی، جاهایی هستند که اگرچه تمایزی با نهادهای دیگر دارند اما بخش‌هایی از آن‌ها را در خود دارند. برای همین است که این موسسات را شبه‌دانشگاه می‌دانم. حالا باید اضافه کنم که شبه‌حوزه علمیه و شبه کافه‌ی روشنفکری، و شبه‌ حوزه عمومی هم هستند. وقتی یکی از مسوولان این موسسات می‌گوید که شکل ایده‌آل تدریس برایش تدریس به شکل حوزوی است، بدان معنا است که خودش و موسسه‌اش را از قید و بندهایی که دانشگاه را از حوزه جدا می‌کند و این دو نهاد را از هم متمایز می‌نماید، رها کرده است. محتوایی روشنفکرانه را در قالبی حوزوی تدریس می‌کند. در حالی که اگر در این قید و بندها می‌ماند، یا در نهایت کپی دانشگاه می‌شد یا کپی حوزه.

*اما مساله می‌تواند برعکس باشد. شما روی برهم‌فشردگی فضاها تاکید می‌کنید اما اتفاقا در جهان آکادمیک در سطح جهانی شاهد آن هستیم که دانشگاه هویت و روش و، در کل، سنت مشخصی دارند. این روزها به موعد اپلای کردن هم داریم نزدیک می‌شویم و همیشه در این روزها بحث از این است که هر دانشگاه چه رویکردی دارد و در چه زمینه‌ای دانشجو می‌پذیرد. دانشجوی ما تازه می‌فهمد که سنت دانشگاهی یعنی چه. نظریه انتقادی بخواهید بخوانید، باید از دانشگاه نیواسکول پذیرش بگیرید، بخواهید جامعه‌شناسی کمی‌گراتر بخوانید می‌توانید بروید دانشگاه شیکاگو. هر دانشگاهی تکلیف‌اش با خودش و دانشجویش مشخص است. اما در ایران، تکلیف دانشجو‌ها با خود اساتید مشخص نیست چون این دانشگاه سنت ندارد و رویکرد مشخصی را دنبال نمی‌کند. و حالا، در بحث خودمان، مزیت این موسسات به نظرم این است که تکلیف‌شان با خودشان روشن است. مثلا اگر کسی بخواهد اندیشه سیاسی را از روی متون اصلی بخواند، می‌رود به موسسه پرسش یا کسی به طرح مباحث اندیشه اجتماعی در حوزه عمومی علاقه دارد، می‌رود به موسسه رخداد تازه. به نظرم دلیل اقبال به این موسسات نه درهم فشردگی چند حوزه و میدانِ مختلف در آن‌ها بلکه تمایز از دیگر حوزه‌ها و ایجاد نظم و دیسیپلین معینی است.

من همچنان از نظرم درباره هتروپیا بودن این موسسات و از این لبِ‌مرز بودنِ آن‌ها دفاع می‌کنم. چرا که فکر می‌کنم با توجه همان شکاف‌هایی که میان دانشگاه و جامعه و روشنفکران وجود دارد، تا اطلاع ثانوی در لبِ مرز قرار گرفتن به معنای نزدیک ‌کردن این سه حوزه به هم است و نتیجه‌اش فراهم آوردن زمینه‌ای است که برای ایجاد تفکر انتقادی. نمونه‌های دیگر هم موید این مساله است. مگر اصحاب مکتب فرانکفورت دانشگاهیانی نبودند که از محدودیت‌های دانشگاهی راضی نبودند و در بیرون آن شروع به کار کردند؟ البته این را هم بگویم که هر نوع دانشگاه مقتضیاتی دارد. مثلا دانشگاهی که می‌خواهد به الزامات بازار جواب بدهد، میان انواع دانش تمایز قایل می‌شود، شکل خاصی از دانش را تدریس می‌کند و برای این منظور کارگاه‌ها و دوره‌هایی را تمهید می‌کند که این دوره‌ها و کارگاه‌ها الزاما منجر به تحصیل مدرک آکادمیک نمی‌شوند. این دوره‌ها برای تحصیل مهارت طراحی شده‌اند.

*چرا این دوره‌ها را در داخل آکادمی تعریف نمی‌کنید؟ برای من، مساله به این شکل است که یک دانشگاه از نسل چهارم، الزامات خودش را تا نهایت جلو برده است. یعنی اگر می‌خواهید دانشگاه مرتبط با نیازهای بازار داشته باشید، باید در داخل‌اش آموزش مهارت جایگاه مهمی داشته باشد. تاسیس دوره مهارت هم به همین دلیل است. به نظرم نکته اصلی این است که این دانشگاه سنت و رویکرد خودش را تا نهایت منطقی‌اش ادامه می‌دهد.

بله. اما من داشتم فلسفه شکل‌گیری موسسات آموزشی و پژوهشی در ایران را توضیح می‌دادم و ایده‌ام این بود که وقتی نیازهای امروزی در دانشگاه پاسخ داده نمی‌شود، این نیازها به بیرون از دانشگاه می‌روند، خود را در مرز تعریف می‌کنند و سعی می‌کند پاسخ خود را پیدا کنند. اما برخی سئوالات هم جواب پیدا نمی‌کند. از جمله نیازهای امروزی از دانشگاه، سنت دانشگاهی است. ببینید، وقتی اساتید دانشگاهی تجربه کسب می‌کنند از هم متمایز می‌شوند. استادی در روش کمی و استاد دیگری در روش کیفی متبحر می‌شود. تا دیسیپلین دانشگاهی وجود دارد، این دو استاد می‌توانند در کنار هم و ضمن انتقاد از هم کار کنند اما وقتی دیسیپلین آکادمیک کنار گذاشته می‌شود، دیگر این دو کنار هم بند نمی‌شوند. یا استاد کمی‌گرا، استاد کیفی‌گرا را بیرون خواهد کرد یا برعکس. این‌جا چیزی که از بین می‌رود، نقد آکادمیک است. تالی فاسد این وضعیت آن است که دانشجویان هم محاسبه می‌کنند آینده کدام استاد بهتر خواهد بود و پایان‌نامه‌شان را با آن‌ها می‌گذرانند. اگر به بسیاری از این پایان‌نامه‌ها نگاه کنید، می‌بینید استاد راهنما و مشاور و داور نمی‌توانند یک کار تیمی تحقیقاتی خوب را تشکیل بدهند. چرا؟ چون دانشجو به روز دفاعش فکر کرده است و نه فرایند تحقیق‌اش. من هم قبول دارم که آداب دانشگاهی و آداب روشنفکری با هم فرق دارند و لازم نیست دانشگاهی نقش روشنفکر یا روشنفکر نقش دانشگاهی را بازی کند اما وقتی که هر کدام از این فضاها متصلب شوند، هتروپیاها امکان گفتگو بین این فضاها را به وجود می‌آورند. چرا که این مکان‌های مرزی از قیود هر کدام از این فضاها رهاتر هستند. دقیقا به همین دلیل است که از لب‌ِ مرز بودن این موسسات در وضعیت کنونی دفاع می‌کنم. شما بروید رابطه انجمن‌های علمی و دانشگاه‌ها را بررسی کنید. می‌بینید که رابطه‌شان از هم گسسته است. رابطه آموزش و پژوهش را بررسی کنید، متوجه می‌شوید یک دوقطبی میان این دو به وجود آمده است. در این شرایط ما نیازمند چنین نهادهایی هستیم.

*فکر نمی‌کنید مدیریت دولتی و متمرکزِ از بالا که می‌خواهد همه دانشگاه‌ها همه چیز باشند، مسبب این مساله باشد؟

حتما این طور است و برای همین است که من از سیاست‌های دولت اصلاحات در زمینه آموزش‌ عالی دفاع می‌کنم. در آن دوران بود که به سمت تمرکززدایی و تقویت استقلال دانشگاه‌ها حرکت کردیم. اگر روند استقلال دانشگاه تداوم می‌یافت، آنگاه به مرور زمان تمایز و تشخص دانشگاه‌ها هم شکل می‌گرفت. دانشگاهی در مطالعات علوم اجتماعی، رویکرد انتقادی را پیش می‌برد و دیگری رویکرد کلاسیک را. آن وقت است که تمایز و تشخص شکل می‌گیرد اما زمانی که تمام این اختیارات به خارج از دانشگاه منتقل می‌شود و برنامه‌ریزی و حتی تصدی‌گری به شکل متمرکز صورت می‌گیرد، نتیجه‌اش ایجاد همین موسسات است. عدم تمرکز باعث بالارفتن قدرت انعطاف‌پذیری دانشگاه می‌شود. امروزه، نهاد علمی، نهادی است در بطن تحولات اجتماعی و یکی از نتایج این مساله، پیدایش فرادانشگاه‌ها است. در واقع، به دلیل شکل‌گرفتن جامعه شبکه‌ای و تکنولوژی‌های جدید حتی در درون یک دانشگاه هم نمی‌توان همان حصارها و مرزبندی‌های قدیمی را حفظ کرد. به طورکلی هرچه تمرکز تصمیم‌گیری بیشتر شود، هرچه خصلت‌های بوروکراتیک و اداری دانشگاه‌ها بیشتر شود، این نهادها متصلب‌تر می‌شوند و نهادهای رقیب‌شان سر بر می‌آورند.

*درباره خود این موسسات صحبت کنیم. فکر می‌کنید این موسسات در مقام نهادهای آموزشی چقدر می‌توانند موفق باشند؟ آینده‌شان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا به سمتی می‌روند که بدل به نهاد روشنفکری شوند یا می‌توان نطفه‌های اولیه دانشگاه‌های آینده تلقی‌شان کرد؟

همه این موارد امکان‌پذیر است. قبلا به انواع پنج‌گانه دانشگاه اشاره کردم. این، یعنی دانشگاه با طیف گسترده‌ای از درخواست‌ها و نیازها روبرو است و همین انبوهه نیازها تا حد زیادی دانشگاه را بدل به کارخانه مدرک‌سازی کرده است. اما در داخل همین دانشگاهی که در گیرودار انبوه نیازها، از نفس افتاده شاهد ایجاد یک دوقطبی هستیم. بخشی از دانشجویان تنها به دنبال مدرک به دانشگاه آمده‌اند و مدرک را ابزاری برای ورود به بازار کار می‌بینند، اما بخش دیگری از دانشجویان و اساتید هستند که واقعا به تحصیل و دانش علاقه‌مندند. به نظرم، هرچه جلوتر می‌رویم بخش میانی این دو گروه لاغرتر می‌شود و ما وسیعا با گروه‌هایی روبرو هستیم که یا بسیار علاقه‌مند به دانش و دانشگاه هستند یا به‌شدت از آن رویگردان‌اند و صرفا به دنبال مدرک هستند. گروه اول، به نظرم با توجه به توانایی‌هایی دانشگاه‌های ما، اقناع نمی‌شود و برای ارضای نیازها و خواسته‌هایش بیرون از دانشگاه می‌آید و چیزی که پاسخ نیاز این گروه را خواهد داد، به نظر من، همین موسسات، همین نشست‌ها و همین سخنرانی‌های عمومی هستند. البته همین‌جا بگویم که این موسسات هم عوارض خود را دارند و این امکان وجود دارد که این روندهای بیرون دانشگاه به گفته بودریار بدل به مُد شوند. اما مساله اصلی آن است که این نهادها جوابگوی نیازهای گروه‌های جستجوگر هستند و این افراد که از امکانات و توانایی‌های دانشگاه ارضا نمی‌شوند، بنا به نیازی که دارند، یکی از این موسسات را انتخاب می‌کنند.

اما در جواب این سئوال که آیا ممکن است روزی این موسسات پایه و اساس دانشگاهی شوند باید بگویم که این امکان هم هست. اساسا اگر این موسسات به واسطه توانایی‌ها درونی، خود را تداوم بخشند و نگاهی انتقادی به روند تحول خود داشته باشند، قطعا می‌توانند راه تبدیل شدن به دانشگاه را بپیمایند. حتی فکر می‌کنم در این مسیر به موسسات پژوهشی یا اتاق‌های مولد اندیشه (Think Tank) بدل خواهند شد.

*البته این موسسات بیشتر در زمینه آموزش فعالیت می‌کنند تا پژوهش. تا جایی که من بررسی کردم، دانش‌آموختگان این موسسه هیچ خروجی‌ای نداشته‌اند. چرا که اساسا متکی به استاد و آموزش هستند.

گفتم که این موسسات را هنوز باید محصول ضعف دانشگاه دانست و تا زمانی که متکی به توانایی‌های ایجابی خودشان شوند، نمی‌شود درباره آن‌ها قضاوت کرد. ممکن است که بتوانند روی توانایی‌ها و مزیت‌های خودشان بایستند و از درون‌شان کانون‌های مولد اندیشه یا موسسات آموزشی غیردولتی یا موسسات تعریف‌شده آموزش عالی بیرون بیاید. جالب است که به لحاظ حقوقی و قانونی به این نیازها در متن قانون توجه شده است اما به نظر می‌رسد که متناسب با وضعیت جامعه نتوانستیم از این ظرفیت‌ها استفاده کنیم. در نظام قانونی آموزش عالی ما دو نوع نهاد آموزشی تعریف شده که اولی به مدرک منتهی می‌شود و دومی، نه. این دو نوع موسسه، موسسات نوع یک و نوع دو نامیده شده‌اند. موسسات نوع یک می‌توانند مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد به دانش آموخته‌های خود بدهند. موسسات نوع دو، می‌توانند دوره‌های مهارت‌آموزی دایر کنند و می‌توانند به جای مهارت‌آموزی، اندیشه‌های نو را مطرح کنند. این مساله، پیش‌بینی شده است ولی هنوز در موسسات آموزشی نوع دو به جایی نرسیده‌ایم که با این اندیشه‌های نو به عنوان رشته‌های علمی برخورد شود.

*این موسسات تاکنون در حوزه رشته‌های فنی و کاربردی بوده‌اند.

خیر. در حوزه رشته‌های مختلف و از جمله علوم انسانی نمونه‌هایی از این موسسات را داشته‌ایم.

*فکر می‌کنید این نوع موسسات می‌توانند روی دانشگاه‌ها هم تاثیری بگذارند؟

بله. به نظر من، این موسسات، دانشگاه‌ها را، ولو به طور غیرمستقیم، وادار می‌کنند، روزآمدتر شوند.

*به چه شکل؟

قبلا دانشجویان را به دو گروه تقسیم کردم. گروه اول که دغدغه جدی دانش و دانشگاه دارند وارد این موسسات می‌شوند. این گروه، یا هم‌زمان در دانشگاه هستند یا در نهایت دوباره به دانشگاه برمی‌گردند و چون با محیط‌هایی متفاوت هم آشنا شده‌اند، روی کارکرد و کیفیت دانشگاه‌‌‌ها تاثیر می‌گذارند. به این ترتیب، این موسسات به طور غیرمستقیم روی رقبای دانشگاهی‌شان می‌گذارند.

*اگر شما در حوزه آموزش عالی سیاست‌گذار بودید، چه مزیتی در این موسسات می‌دیدید و آن‌ را در سیاست‌های خود اعمال می‌کردید؟

مزیت این موسسات آن است که از صورت‌های متصلب و فرمال فاصله می‌گیرند. اما عیبی که در کل قضیه می‌بینم این است که وقتی یک نهاد متصلب است نباید از اصلاح آن ناامید شودیم و خارج از آن، نهاد دیگری ایجاد کنیم. راه این است که در درون این نهادها دست به اصلاح‌شان بزنیم. درست است که دانشگاه مشکلات زیادی دارد اما راه‌ مقابله با این مشکلات آن نیست که از دانشگاه بیرون برویم. راه آن است که همین مشکلات دانشگاه را حل کنیم. به نظرم، این موسسات نباید خود را برابرنهاده دانشگاه در نظر بگیرند. بلکه باید خود را مکمل آن در نظر آورند. در این صورت، اگر می‌توانستم به سیاستگذاران مشورت بدهم، توصیه می‌کردم که این نهادها را جدی بگیرند، آن‌ها را به رسمیت بشناسند و سعی کنند که رابطه‌ای زنده و فعال میان این نهادها و دانشگاه شکل بگیرد.

 

*این مصاحبه با تیتر “این موسسات را شبه‌دانشگاه می‌دانم” در نشریه مهرنامه منتشر شده است.