دانشجویان دانشگاه آمریکایی در قبرستان

دانشجویان دانشگاه آمریکایی در قبرستان
تاریخ انتشار : 11 بهمن 1399
نویسنده :
زمینه :

دکتر هادی خانیکی روزنامه‌نگار، کارشناس رسانه و از استادان سرشناس در رشته ارتباطات است. پیش از انقلاب سابقه فعالیت‌های سیاسی داشته و پس‌ازآن هم از چهره‌های شناخته‌شده در عرصه دانشگاه و سیاست و اندیشه است.

صفر: زندگی روی مرز

ناشنیده‌؟ عنوان جذابی است. چون هر روزنامه‌نگاری که بتواند خودش را بیشتر به گفتگو نزدیک کند و این گفتگو در خلاف‌آمد عادت باشد و ناگفته‌ها و ناشنیده‌ها را پی بگیرد، به «شگفتی» که یکی از ارزش‌های خبری است، نزدیک‌تر می‌شود.

کسانی که در سنین میان‌سالی یا کهن‌سالی هستند اساساً حرف که می‌زنند همه در گذشته است و مبتنی بر خاطرات. پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها را ببینید، وقتی حرف می‌زنند، کمتر با حال در ارتباط‌اند و بیشتر با گذشته‌ خودشان دلخوشند. کسانی هم هستند که میدان‌ها و ساحات مختلف زندگی را پشت سر گذاشتند. فرض کنید کسی در تاریخ معاصر ایران، مثلاً به سراغ ملک‌الشعرای بهار برود، یک شاعر و محققِ در مبارزه، یک روحانی مشروطه‌خواه، یا یک نماینده مجلس منتقد دولت. یک زندانی سیاسی که وزیر می‌شود، و بعد استاد دانشگاه، هرکدام از این میدان‌هایی که عوض می‌شود، برای گفتن خاطره‌ها، فضای جدیدی را باز می‌کند.

من هم با این دو مسئله مواجهم، هم دهه ششم عمرم را می‌گذرانم و هم دوران عمرم، دوران پرتلاطم و پرتغییری بوده. دانش‌آموز رتبه اولی بودم که دغدغه‌ای جز تحصیل نداشتم، در سال ۴۸ با ورود به دانشگاه به عرصه‌های سیاست کشیده شدم و در همان زمان‌ها به زندان افتادم. ابتدا با رشته ریاضی شروع کردم و بعد به یک رشته توسعه‌ای چون عمران در دانشگاه شیراز تغییر دادم، به زندان افتادم و از دانشگاه اخراج شدم، مجدداً کنکور دادم و به راه و ساختمان تغییر رشته دادم، در زمان شاه برای دستگیری‌ام اقدام کردند، مبارزه‌ام شکل خیلی رادیکال‌تری گرفت و به زندگی چریکی و مخفی روی آوردم. بعد از پیروزی انقلاب معلم شدم و پس‌ازآن روزنامه‌نگار. سال‌ها در روزنامه سراسری بزرگی چون کیهان و یا دیگر نشریات به کار روزنامه‌نگاری حرفه‌ای و مدیریتی پرداختم، بعد به تحصیلاتم ادامه دادم و درسم تمام شد. بعد از انقلاب دوباره در رشته جامعه‌شناسی (پژوهشگری علوم اجتماعی) درسم را شروع کردم و سرانجام سر از ارتباطات درآوردم. به حوزه‌های روزنامه‌نگاری، سیاست‌گذاری و مدیریتی وارد شدم. بعد از روزنامه کیهان در زمانی که آقای خاتمی وزیر ارشاد بودند به وزارت ارشاد رفتم و در آنجا دوفصلنامه تخصصی فرهنگ و رسانه را راه‌اندازی کردم. همان زمان مرکز آموزش رسانه‌ها را در وزارت ارشاد تأسیس کردم. بعد به وزارت علوم رفتم، زمانی که دکتر معین در دولت آقای هاشمی، وزیر فرهنگ و آموزش عالی بودند، مشاور فرهنگی ایشان شدم و فصلنامه دفتر دانش را راه‌اندازی کردم. به دانشگاه برگشتم، تحصیلاتم را تمام کردم و تدریسم را آغاز. با شروع دوران اصلاحات وارد دولت شدم. هم مشاور فرهنگی و رسانه‌ای رئیس‌جمهور بودم، هم معاون فرهنگی وزارت علوم. مجدداً به دانشگاه برگشتم و در حوزه آکادمیک معلمی کردم و در حوزه مدنی هم در نهادهای علمی، مثل انجمن مطالعات فرهنگی و ارتباطات، انجمن اخلاق در علم و فناوری و انجمن جامعه‌شناسی ایران فعالیت کردم.

اگر همه این‌ها را خلاصه کنید، سه حوزه «سیاست»، «حزب» و «اندیشه» را دنبال کرده‌ام. بعضی از این میدان‌ها هم در عمل بجای این‌که افقی در برابر هم باز کنند، اعمال محدودیت می‌کنند. رابطه بین علم و فرهنگ و سیاست، همه‌جا یک رابطه مبتنی بر هم‌افزایی نیست و گاهی هم می‌تواند نقش بازدارندگی هم داشته باشد. یعنی بجای این‌که تقویت‌کننده هم در هر میدانی باشند، باید روی مرز ظریف این‌ها حرکت کرد و به تعبیر دکتر فراستخواه، کنشگر مرزی باشی. مرزنشینی هم سختی‌ها و آوارگی‌هایی دارد. معلمی و استادی که اهل سیاست هم بوده و یا سیاست‌ورزی که اهل اندیشیدن هم بوده (اندیشیدن از جنس فرهنگ و هنر)، این‌ها تلفیق سخت ولی جذابی را درست می‌کند. وقتی به‌قول حافظ در خلاف‌آمد عادت حرکت می‌کنی، بار سنگینی به دوشت می‌افتد و دنیای پر اکشن سختی ساخته می‌شود.

یک: بالا بردن معنویت یا کشیدن تریاک

در سال ۴۸ به دانشگاه شیراز رفتم. آن‌زمان دانشگاه شیراز، دانشگاه پهلوی شیراز بود و به‌سبک آمریکایی اداره می‌شد. خیلی هم موردتوجه شخص شاه بود. لذا به‌لحاظ تحصیلی، امکانات و رفاه و ترکیب دانشجو، دانشگاهی بود که با بقیه‌ دانشگاه‌ها فرق می‌کرد. من دانشجویی بودم با زمینه‌ها و تفکرات مذهبی که از مشهد به این دانشگاه رفته بودم. خانواده من هم همین گرایش‌ها و اعتقادات را داشتند. پدر من از کسانی بود که در جلسات تفسیر مرحوم استاد محمد‌تقی شریعتی شرکت می‌کرد و من هم همان علایق را داشتم. حالا شما تصور کنید این دانشجوی مذهبی که این مذهبی بودنش با جدیتش هم همراه شده، به دانشگاهی می‌رود که سبک و سیاق فرهنگی و اداره آن به سیاق آمریکایی‌ است. دانشجویان مذهبی در آن‌زمان در اقلیت بودند، به‌ویژه تعداد دانشجویانی که فعالیت مذهبی می‌کردند، شاید کمی از تعداد انگشتان دست بیشتر بود. چند نفر بین چهارهزار نفر.

از طرف دیگر جمع کوچک ما چون جزو دانشجویان آرمان‌خواه هم بودند، سعی می‌کردند برای رشد و خودسازی خودشان میان مردم بروند و کمک‌های خیرخواهانه انجام بدهند. تلاش می‌کردند برای این‌که خودشان را به‌لحاظ انگیزه‌ای و اعتقادی رشد بدهند، غیر از مطالعه، کارهایی که منجر به تقویت باورهایشان می‌شود هم انجام دهند. تصمیم گرفته بودیم شبی در وسط هفته، نیمه‌های شب، به قبرستان شهر برویم و جنبه‌های معنوی و یادآوری مرگ در ما تقویت شود. گمان کنم بهمن‌ماه ۴۹ بود. پنج‌نفر بودیم و یکی از ما شهید ساسان سمیعی بود ـ که در سال ۵۴ اعدام شد ـ که اهل شیراز بود و ماشین پدرش را برداشته بود و ما نیمه‌شب دوشنبه با ماشین به قبرستان رفتیم. زمان رفتن ما به قبرستان مصادف شده بود با شروع جنبش چریکی در سیاهکل و مبارزات مسلحانه‌ای که از شمال توسط چریک‌های فدایی خلق شروع شده بود. بعد از سرکوب سیاهکل، عکس‌های شماری از آن‌ها که به سمت جنگل فرار کرده بودند یا دستگیر نشده بودند، در مکان‌های عمومی مانند ترمینال‌ها، مغازه‌ها و… منتشر شده بود و برای هرکدام از آن نُه نفر جایزه صدهزارتومانی در نظر گرفته بودند که آن‌زمان خیلی رقم بالایی بود.

رفتن ما به قبرستان یک مراجعه عادی نبود و چون انگیزه سیاسی هم داشتیم سر قبر کسانی چون حبیب‌الله خان شهبازی ـ‌پدر آقای عبدالله شهبازی‌ـ و قشقایی و دیگر چهره‌هایی رفتیم که در مبارزات عشایر اعدام شده بودند و قبرهایشان کنار هم بود. حالا تصور کنید که پنج دانشجوی دانشگاه پهلوی، دانشگاهی لوکس و آمریکایی که باید بیشتر دنبال برنامه‌های تفریحی و… باشند، نیمه‌شب باهدف بالا بردن معنویت رفته‌اند قبرستان. وقتی برگشتیم، دیدیم که دورتادور ماشین محاصره شده و نیروهای پلیس با لباس شخصی، مسلسل‌ها را به سمت ما کشیده بودند. متعجب مانده بودیم. نه ما می‌فهمیدیم چرا آن‌ها روی ما اسلحه کشیده‌اند و نه آن‌ها احتمالاً دلیل و حال ما را می‌فهمیدند. با تندی و خشونت به ما گفتند روی زمین بخوابیم و دست‌هایمان را پشت سر بگذاریم و همه ما را دستگیر کردند. وقتی دیدیم به چهره‌های ما دقت می‌کنند و با عکس آن نُه نفر باقیمانده از سیاهکل مطابقت می‌دهند، متوجه ماجرا شدیم. فکر می‌کردند ما پنج نفر از آن نُه نفریم و لابد خوشحال هم بودند که پانصدهزار تومان گیرشان آمده. آن‌قدر دستپاچه شده بودند که ما را به ساواک هم تحویل ندادند و مستقیم به نزدیک‌ترین کلانتری شیراز بردند. هرکس گروه ما را می‌دید، در مورد این‌که ما از آن نُه نفریم یا نه اظهارنظر می‌کرد.

مأمورین که آمدند، از ما ‌پرسیدند آنجا چه می‌کردیم. گفتیم برای خواندن فاتحه رفته بودیم. گفتند یک حرفی بزنید که با عقل جور دربیاید، ساعت دو بعد از نیمه‌شب دوشنبه، پنج جوان دانشجو برای فاتحه‌خوانی به قبرستان می‌روند؟ طبیعتاً فکر می‌کردند ما پرده‌پوشی می‌کنیم و دائماً فشارشان بیشتر می‌شد. کم‌کم بازجو ذهنش به این‌سمت رفت که نکند ما برای کار دیگری رفتیم و روی‌مان نمی‌شود بگوییم، چون معمولاً معتادان برای استفاده از تریاک به قبرستان می‌رفتند. دیگر از هم جدایمان کرده بودند و تک‌تک بازجویی می‌کردند. معمولاً مأمورین عقده حقارتی هم داشتند و سعی می‌کردند طرف را تحقیر کنند. یکی‌شان گفت: ببین، من هم دانشجو بودم. رفته بودید شیره بکشید؟ راستش را بگو. چرا رفته بودید؟ گفتم: برای همین فاتحه‌خوانی. گفت: این را من که نه، هیچ‌کس باور نمی‌کند. بعد هم شروع کرد از خاطرات دانشجویی خودش گفتن و این‌که دانشجو باید همه‌چیز را تجربه کند و عیب ندارد. داشت زمینه را فراهم می‌کرد که من رویم بشود و بگویم برای این رفته بودیم. من هم دیدم که خیلی به‌دنبال این است که یک چیزی کشف کند، سکوت کردم. آن‌ها هم باور کردند که ما چریک نیستیم ولی برای فاتحه‌خوانی هم نرفته بودیم و احتمالاً برای کشیدن تریاک آنجا بودیم.

[از دوران مبارزات دانشجویی شیراز، کسانی چون مصطفی معین، احمد توکلی و احمد جلالی که الآن در یونسکو هست را به یاد دارم. شاید جذابیت آن هم این باشد که همه بعد از انقلاب یک مسیر را نرفتیم، هرچند در این دوران با هم بودیم. دوستانم در دوران مبارزات چریکی هم اکثراً یا به شهادت رسیدند، یا به سازمان مجاهدین پیوستند و از ایران رفتند.]

دو: کیهان در محاصره موشک‌ها

سال ۶۱ بود که بعد از یکی دو سال معلمی، روزنامه‌نگاری را با روزنامه کیهان آغاز کردم. در آن‌زمان آقای خاتمی نماینده امام در مؤسسه کیهان بودند و مدتی بعد وزیر ارشاد هم شدند. در مؤسسه شهید سیدحسن شاهچراغی هم بود، نماینده مردم دامغان که در ماجرای سقوط هواپیما در اهواز به شهادت رسید. فردی بسیار خوش‌فکر و اهل اندیشه. دوستان من، آقای تهرانی، شمس‌الواعظین و عطریانفر پیش از من در روزنامه بودند و بعد از من هم آقای دکتر مسعود غفاری به شورای سردبیری کیهان پیوست. این دوران از فعالیت کیهان هم‌زمان شد با دوران جنگ. انتشار روزنامه در شرایط جنگی کار سختی است. مثلاً روزنامه‌ها برای این‌که خبر تولیدی داشته باشند، خبرنگار به جبهه اعزام می‌کردند و نوعی رقابت هم این‌میان وجود داشت و گاهی می‌شد که مثلاً خبر عملیاتی که قرار نبود اعلام شود در روزنامه منتشر می‌شد. البته چون هدف خیر بود و اعتماد ادراک مشترکی بین ستاد تبلیغات جنگ و روزنامه‌ها بود، برخورد قضایی نمی‌شد. البته باوجود همه این‌ها پیش می‌آمد که دولت از خبری که روزنامه می‌داد راضی نبود. دلیل مهمش هم این است که برای روزنامه‌نگار سرعت و تازگی خبر مهم است، ولی برای مقامات مسئول مصلحت‌اندیشی‌ها و ملاحظات اولویت دارند. روزنامه در آن‌زمان خیلی مورد اقبال عمومی بود و اساساً مهم‌ترین وسیله اطلاع‌رسانی غیردولتی همین روزنامه‌ها بودند، به‌ویژه کیهان و اطلاعات. در آن زمان فقط محدودیت کاغذ بود که تیراژ را محدود می‌کرد، وگرنه تیراژ ما به‌طورمعمول ۴۰۰هزار نسخه بود و اگر کاغذ بود، بیش از این هم می‌شد منتشر کرد.

وقتی‌که جنگ شهرها شروع شده بود، یک‌روز شانزده موشک نزدیک روزنامه کیهان حوالی میدان فردوسی و روزنامه اطلاعات حوالی خیابان خیام، نزدیک میدان امام خمینی خورد. با مرحوم احمد بورقانی ـ که آن‌زمان رابط ستاد تبلیغات جنگ با روزنامه‌ها بود و بین ما هم همفکری‌هایی برای پیدا کردن راه چاره صورت می‌گرفت ـ و روزنامه‌نگاران برجسته‌ای چون دکتر فرقانی، شجاعی، سعدی و… از قبل از انقلاب در کیهان دبیری سرویس‌ها را به‌عهده داشتند، شروع به همفکری کردیم که چه کنیم تا انتشار روزنامه قطع نشود. چون هدف جنگ شهری عملیات روانی هم بود و اگر روزنامه مورد اصابت موشک قرار می‌گرفت و در‌نمی‌آمد، لطمه بزرگی به جامعه می‌خورد. از جهتی شبیه شرایط الآن بود که تلاش می‌شود در عین فاصله‌گذاری اجتماعی کمتر کارها متوقف گردد و روحیه اجتماعی حفظ شود. با بررسی‌هایی که با کارشناسان داشتیم و با همفکری اعضا، به این نتیجه رسیدیم که کیهان بجای یک نقطه باید در چند نقطه منتشر شود. با آن‌که آن‌زمان حداکثر امکانات برای کارِ از راه دور تلکس و فکس بود و بیش از این‌ها امکانی برای انتقال اطلاعات وجود نداشت. با چاپخانه‌هایمان در جاده دماوند و کرج صحبت کردیم که سه محل را برای انتشار در نظر بگیریم. یکی دفتر اصلی و دوتای دیگر همین چاپخانه‌ها. درعین‌حال گفته بودیم که فقط یک‌سوم تحریریه کیهان در محل اصلی حاضر باشند. خود مؤسسه هم یک ساختمان کاملاً شیشه‌ای و سست بود. به همین خاطر تصمیم گرفته بودیم محل امن‌تری پیدا کنیم. این محل امن، پارکینگ یک مجتمع در نزدیکی دفتر بود و تحریریه را برای چندروز به این پارکینگ بردیم. البته بعداً که کمی درک‌مان از مقاومت ساختمان‌ها در برابر بمباران بیشتر شد و با دستورالعمل‌های مراکز فنی آشنا شدیم، دیدیم جایی که ما تصور می‌کردیم امن‌تر از تحریریه کیهان است، خیلی ناامن‌تر است، و اگر قرار بود بخشی از ما در تحریریه اصلی زنده بماند، در این محل جدید هیچ‌کس زنده نمی‌ماند. همین‌جا بگویم که توجه به نسبت امنیت روانی و امنیت حرفه‌ای نسبت مهمی است. ما در آنجا امنیت روانی داشتیم، اگرچه امنیت تخصصی وجود نداشت.

[اگر روزنامه‌نگاری بحران را خوب درک کنیم شاید متوجه این مطلب بشویم که چرا انتشار روزنامه و نشریه در زمان فعلی هم مهم است. البته امنیت را نباید فراموش کرد. من نظرم این است که در هر شرایطی با هر نکته‌ای که برای امنیت جامعه در نظر می‌گیریم، یکی از وجوه مهم، امنیت رسانه‌ای است و به همین دلیل است که می‌گویم نشریات و رسانه‌ها باید در سخت‌ترین ایام هم مثل جاهای ضروری دیگری چون بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها موردتوجه باشند.]

خاطراتی از دکتر هادی خانیکی در شماره 15 ماهنامه سه نقطه