حزب هدف نیست، وسیله است

حزب هدف نیست، وسیله است
تاریخ انتشار : 28 شهریور 1399
نویسنده :
زمینه :

⁨آذر اسدی کرم⁩

حزب اساسا مجموعه‌ای است که قرار است برنامه‌هایی برای بهبود وضعیت موجود داشته باشد. پیوند خوردن فعالیت حزبی با قدرت در جامعه، فعالیت حزب را در موقعیتی قرار می‌دهد که میزان موفقیتش فقط به عملکرد خودش وابسته نیست، از سوی دیگر حزب نهادی مدنی است که بر اساس دغدغه‌هایی شکل می‌گیرد که بعضا می‌تواند به مذاق قدرت خوش نیاید. برای درک این مفهوم چند وجهی و پیچیده، درباره تعریف حزب و ضروت آن، نسبت حزب، قدرت و جامعه مدنی و آسیب‌شناسی فعالیت احزاب با نگاه درون‌سازمانی و برون سازمانی با دکتر هادی خانیکی گفتگو کرده‌ایم. خانیکی در دوره‌های مختلف زندگی خود در حوزه‌های مختلف فعالیت کرده است. هم زندگی به‌عنوان چریک و مبارز انقلابی را تجربه کرده، هم فعالیت مدنی و حزبی انجام داده، هم در حوزه اندیشه و دانشگاه فعالیت کرده، هم مدتی در نهاد دولت حضور داشته و هم ارتباط خود را با رسانه‌ها و به‌طور کلی فضای عمومی جامعه حفظ کرده است. به نظر می‌رسد حوزه‌های مختلف کنش‌های خانیکی او را به تحلیلی رسانده که حزب را از قاب‌های مختلف ببیند و توضیح دهد.

 

شما معمولا با طرح سه‌گانه‌های مختلف، موضوعات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ارتباطی را تحلیل می‌کنید. در یادداشتی درباره پویایی جامعه ذکر کرده‌اید که با توجه به سه‌گانه حکومت، جامعه مدنی و رسانه می‌توان این موضوع را توضیح داد. سؤال من این است که آیا با این سه‌گانه می‌توان فعالیت احزاب را هم تحلیل کرد؟
من سعی می‌کنم از نگاه دوگانه فاصله بگیرم. این فاصله‌گرفتن از نگاه دوقطبی باعث شده سه‌گانه‌های زیادی در ذهنم شکل بگیرد. انتخاب سه‌گانه‌ یکی از فضاهایی است که فرد را از دید ثنوی و در واقع دوگانه‌ سیاه و سفید نجات می‌دهد. در فرهنگ ما هم پیداکردن راه سوم ارزش است. عطار نیشابوری می‌گوید: «ره میخانه و مسجد کدام است/ که هر دو بر من مسکین حرام است/ نه در مسجد گذارندم که رند است/ نه در میخانه کین خمار خام است/ میان مسجد و میخانه راهی است/ بجویید ای عزیزان کین کدام است».
این جستجوی راه سوم ثمره اخلاقی، عرفانی و مذهبی… و عینا سیاسی هم بوده و هست. من وقتی در کتاب «قدرت، جامعه مدنی و مطبوعات» می‌خواستم موضوع مطبوعات را تحلیل کنم به نظرم دو عامل در بحث مطبوعات دخیل بودند؛ قدرت سیاسی، حکومت و جامعه مدنی. آن‌موقع مطبوعات به‌عنوان بخش مهم و شاید مستقل رسانه در ایران مطرح بود وگرنه الان حضور مطبوعات به‌مراتب نسبت به گذشته کم‌رنگ شده. شاید بتوان گفت شبکه‌های مجازی جای مطبوعات را گرفته است. در آن زمانی که من به این مسأله پرداختم، مطبوعات گرانیگاه پرداختن به افکار عمومی و شکل‌گیری افکار عمومی بود. ما در مشروطه هم اهمیت نقش مطبوعات را دیده بودیم. می‌توان این پرسش را مطرح کرد که مطبوعات چگونه حتی در جامعه‌ای که سطح سواد بالا نبود، نقش پررنگی داشت؟ نشریاتی که ترویج آزادی می‌کردند، ترویج برابری می‌کردند، ابتدا از خارج کشور به داخل می‌آمدند، بعد در داخل به وجود ‌آمدند و شکل گرفتند. در آن کتاب مدلی که من برای بررسی وضعیت مطبوعات داشتم، بر پایه قدرت سیاسی و جامعه مدنی بود. مدعایم این بود که هر وقت قدرت سیاسی توزیع شده است، جامعه مدنی قوی است و وضعیت مطبوعات هم بهتر است. ولی وقتی که قدرت سیاسی به سمت تمرکز و اقتدارگرایی و در حقیقت رابطه آمرانه و از بالا می‌رود و جامعه مدنی هم ضعیف است، ما مطبوعات مستقل و مؤثر هم کم داریم.
منتهی بعد به همین سه‌گانه‌ای که شما می‌گویید رسیدم و اینکه علاوه بر مطبوعات و قدرت سیاسی و جامعه مدنی، یک میدان سومی هم باید در نظر بگیریم و آن حوزه عمومی است. در آن کتاب هم اتفاقا گفتار مختصری درباره این موضوع دارم که در واقع نقد خود آن مدل است. شرایطی بعد از اصلاحات در ایران پیش آمده بود که ساختار قدرت ترک می‌خورد و زمینه‌ای هم برای رشد جامعه مدنی به وجود می‌آمد. من آنجا بحثم این بود که بسیار فراتر از حوزه استیلای دولت و جامعه مدنی، باید به فضای عمومی هم توجه کرد. به عبارت دیگر امر عمومی که مطبوعات یا رسانه را هم شامل می‌شود، شاکله‌ این فضای عمومی به شمار می‌آید که شاید سیاست مدنی هم از دل همین فضای عمومی شکل می‌گیرد و مورد توجه است. اگر آن فضای عمومی وجود نداشته باشد یا ضعیف باشد، صرفا با دو عامل دولت و جامعه مدنی نمی‌شود تغییرات حوزه عمومی را فهمید.

این هم نگاه سوم است.
خود حوزه عمومی هم در واقع مقوله‌ مستقلی است، این شاید همان نگاه سومی باشد که در آنجا مطرح می‌کنم. طبیعتا خیلی از مقوله‌هایی که به توسعه‌ سیاسی هم ربطی پیدا می‌کنند یا در توسعه سیاسی مؤثرند، مثل خود کنش سیاسی و تحزب، آنها هم به میزان قوی‌بودن یا آماده‌بودن حوزه‌ عمومی ربط دارند. بخشی از حوزه عمومی ممکن است در حوزه قدرت سیاسی قرار بگیرد، بخشی هم در حوزه جامعه مدنی.

 

به عبارت دیگر من چنین دریافتی دارم که در مقاطعی در ایران به‌طور نسبی آن چرخه تاریخی تمرکز یا عدم تمرکز قدرت سیاسی و ضعف یا قدرت جامعه مدنی دچار ترک‌خوردگی می‌شود، یعنی «یا این یا آن» نیست، و آنجایی که این ترک‌خوردگی شکل می‌گیرد، مطبوعات یا رسانه هم به‌‌عنوان بخشی از حوزه‌ عمومی می‌توانند نقش مؤثرتری داشته باشند، نقشی که بیشتر معطوف است به گفتگو، معطوف است به گشودگی فضاهای قطبی؛ یعنی جامعه را از آن حالت قطبی خودش خارج می‌کنند، معطوف به آموزش؛ آموزش اندیشه‌ها، ارزش‌ها، رفتارهای مدنی و گفتگویی، رفتارهای انتقادی، آزادی‌گرایی، تربیت دموکراتیک، در سطوح و لایه‌های مختلف. در چنین موقعیتی بستر برای رشد نهادهای مدنی و تقویت گفتگو و طبیعتا، بستر برای کنش سیاسی مؤثر و از جمله تحزب بهتر.

 

بله درست است، به لحاظ تاریخی اینها می‌تواند زمینه‌هایی باشد که هر کدام با تفاوت‌هایی نسبت به دوره گذشته در آنها احزاب شکل گرفته‌اند. ولی چون روندی تداوم‌نیافته و کوتاه‌مدت بوده است، به یک تجربه‌ انباشته‌شده و در واقع حافظه‌ مثبت تاریخی، تبدیل نشده است. معمولا حافظه‌ ما از این دوره‌ها بیشتر معطوف به موقتی و کوتاه‌بودنش بوده. این همان چیزی است که به‌اصطلاح انفعال، ناامیدی و کناره‌گزینی را به دنبال داشته است.

 

به نظر می‌رسد شاخص کنش‌گری‌ سیاسی که شما به آن اشاره می‌کنید روی‌آوردن به تشکیل نهادهای مدنی، احزاب، شکل‌گیری مطبوعات مستقل، اقبال عمومی به مطبوعات، بالا رفتن تیراژ آنها، فعالیت‌های فراگیر نخبگان در عرصه‌های مختلف و خیلی خلاصه بخواهیم بگوییم سیاسی‌شدن جامعه و تبدیل‌شدن سیاست‌ورزی به یک ارزش باشد. در این فضا روشنفکر از اینکه سیاسی است، دانشمند از اینکه سیاسی است، هنرمند از اینکه سیاسی است، حتی شهروندان از اینکه سیاسی هستند رضایت دارند و این سیاسی‌بودن را یک ارزش مثبت می‌دانند.
در حالی که در بسترهایی از جامعه و گروه‌های مختلف افراد می‌خواهند ابراز کنند که سیاسی نیستند یا سیاست‌ورزی نمی‌کنند.
 شاید از دل یک نیاز و یک واقعیت اجتماعی.

بله، ولی در جامعه ما کسانی که به کار اجتماعی یا به کار مدنی روی می‌آورند، بعد از عدم توفیق در سیاست است. سیاست‌ورزانی که بعد از یک عمر کار سیاسی، دیگر چشم‌انداز مثبتی برای کار سیاسی‌شان نمی‌بینند، دست برمی‌دارند از سیاست و پناه می‌برند به کار مدنی و کار خیر. حرکت، حرکت معکوسی می‌شود حتی نسبت به دیگر جوامع خاورمیانه، حتی نسبت به آنچه که مثلا در جوامعی نظیر ترکیه، مصر و لبنان هست. در اینجا افراد ابتدا در نوجوانی و جوانی سیاست‌ورزند، در میان‌سالی به کار مدنی می‌پردازند و دیگر در کهنسالی به کار خیر و نیکوکارانه روی می‌آورند. یعنی در واقع انگار هرم فعالیت معکوسی داشته باشیم.
 و همین باعث می‌شود کارکردشان ضعیف شود؟
نمی‌توان یک عامل برای ریشه‌دار شدن یا فراگیر نشدن احزاب قائل شد. بالاخره مسأله سیاست‌ورزی حزبی یکی از اشکال مدرن سیاست‌ورزی است. نمی‌شود سیاست‌ورزی داشت و به اهمیت و نقش احزاب توجه نکرد. حزب یعنی سیاست‌ورزی قاعده‌مند، سیاست‌ورزی ساختارمند متشکل. این ساختار و این تشکل، حتما می‌تواند ضعف‌هایی داشته باشد، باید دید ظرف رشد تاریخی‌اش چیست، پایگاه‌های اجتماعی‌اش چیست، عوامل سیاسی و اقتصادی چقدر در آن دخیل است، عوامل فرهنگی چقدر مهم است.

 

در ایران، مسأله تحزب مسأله بی‌سابقه‌ای نیست. از ابتدای پیروزی مشروطه یا حتی قبل از پیروزی مشروطه می‌شود ریشه‌های کار حزبی و کار سیاسی- حزبی را دید. فکر می‌کنم قبل از مجلس دوم و مشروطه باشد که احزاب و فراکسیون‌های سیاسی هم در بیرون پارلمان و هم در درون پارلمان شکل گرفتند.
پنج حزب از آغاز مجلس دوم تا اواخر دوره قاجاریه مشغول فعالیت بودند. «تاریخ مختصر احزاب سیاسی» نوشته مرحوم ملک الشعراء بهار، سند خوبی است برای مطالعه زمینه‌های شکل‌گیری احزاب و زمینه‌های حتی عدم توفیق احزاب و اینکه چطور احزاب نتوانستند به اصطلاح فراگیر بشوند. حتی اینکه تجدد آمرانه در ایران دوران رضاشاه با فاصله‌گرفتن از احزاب و در واقع مخالفت با احزاب شکل گرفت، درحالی‌که همین تجدد آمرانه مثلا در ترکیه به دست آتاتورک اما با تکیه به تحزب صورت گرفت. یعنی ببینید هم حکومت از حزب فاصله می‌گیرد و هم در نخبگان از اقبال لازم برخوردار نیست و هم در جامعه، پایگاه وسیعی پیدا نمی‌کند. این است که کمرنگ‌شدن فعالیت احزاب را نمی‌شود به یک دلیل فروکاست‌. نمی‌توان گفت مثلا حکومت نخواست احزاب شکل بگیرند و رشد کنند یا احزاب مستقل نبودند، وابسته بودند، یا اینکه آداب سیاست‌ورزی حزبی را نمی‌دانستند. همه اینها را در کنار همدیگر باید دید.

 

تصوری پیش آمد که افراد وارد حزب می‌شوند فقط به این دلیل که برای خودشان یا نزدیکان‌شان قدرت کسب کنند. کسب قدرت از دل تحزب بیرون می‌آید، ولی این قدرت، از نظر شهروندان قدرت مشروع نبود. به این معنی که شهروندان به‌طور عموم فکر نمی‌کردند افراد قدرت را کسب می‌کنند تا جامعه را قوی کنند، تا قدرت سیاسی را به تمکین از خواست مردم و رأی مردم…
و اراده مردم و قانون دعوت کنند. این بود که در واقع انگاره‌ای که از احزاب شکل گرفت، انگاره‌ای بود مثل باندها، مثل گروه‌های فشار، مثل گروه‌های ذی‌نفوذ، نه اقتدار قانونی و مورد پسند جامعه. این مسأله، مسأله‌ مهمی است که چرا این ارزش نتوانست ارزش غالب بشود. الان در جامعه ما هنوز در اولین مواجهه با یک روشنفکر، اندیشمند، آکادمیسین، مدیر، حتی یک فعال مدنی، به شما می‌گوید خوشبختانه من حزبی نیستم. یعنی حزبی‌بودن را جزء عوامل منفی می‌داند، گویا روشنفکر بودن و حزبی‌بودن یا حتی سیاسی‌بودن از داشته‌های فرد کم می‌کند؛ البته الان به نظر من از حزب هم فراتر رفته و تبدیل شده به سیاست، یعنی سیاست نام عام‌تری برای تحزب شده. اگر دانشمند باشد و سیاسی نباشد، اگر استاد دانشگاه باشد و سیاسی نباشد، اگر روحانی باشد و سیاسی نباشد، اگر متخصص باشد و سیاسی نباشد، اگر هنرمند باشد و سیاسی نباشد، انگار در واقع هنرمند بودنش، استاد بودنش، متخصص بودنش، روحانی بودنش، نیکوکار بودنش، کامل‌تر است تا نبودنش. چرا چنین است؟ به خاطر اینکه احتمالا آن سیاسی‌بودن یا حزبی‌بودن، میدان عمل او را یا میدان محبوبیت او را کم می‌کند. برای همین تصریح می‌کند که سیاسی و حزبی نیستم. مگر غیر از این است که سیاست‌ورزی مدرن یعنی مشارکت، یعنی مشارکت در امر سیاسی و مشارکت در امر سیاسی یعنی به رسمیت شناختن رقابت، رقابت قانونمند، دموکراتیک و شفاف. رقابت هم یعنی نهاد سیاسی یا قالب سیاسی باید شکل بگیرد، و نهاد سیاسی می‌شود حزب. معلوم است وقتی که از حزب حرف می‌زنیم، خیلی الزامات دیگر بعدش می‌آید که احزاب چگونه پایگاه اجتماعی داشته باشند، پایگاه سیاسی داشته باشند، برنامه داشته باشند در واقع فقط و فقط همان‌طوری که شما هم اشاره کردید، سر و کله‌شان در انتخابات پیدا نشود و بعد دوباره بعد از انتخابات
من حتما ضعف‌های احزاب را می‌پذیرم که اگر این ضعف‌ها نبود، جامعه ایران جامعه‌ای بود که تحزب در آن از اقبال بالایی برخوردار بود، ولی یک دلیلش هم برمی‌گردد به همان طرف قدرت سیاسی. یعنی ببینید این اساسنامه بالاخره باید از نهادی مجوز بگیرد. وقتی دایره‌ فعالیت رسمی خیلی محدود می‌شود، خب اساسنامه‌ آنها هم شبیه می‌شود و به شیوه‌نامه تیپ تبدیل می‌شود. مثل اینکه یک شرکت می‌خواهد ثبت شود، حزب هم همان‌طور ثبت می‌شود. منظومه‌ای از عوامل را برای قدرت‌گرفتن احزاب در نظر بگیرید؛ عامل سیاست، عامل اجتماع، عامل اقتصاد و عامل فرهنگ. حداقل این چهار عاملی را که گفتم هر چهار تا را باید در نظر بگیریم. عامل سیاست آنجایی است که چقدر قدرت سیاسی از تحزب، از رقابت‌های سیاسی استقبال می‌کند و آن را مایه تقویت خودش می‌داند.

 

بله. بعد هم قائل به این است که هرچه احزاب قوی‌تر باشند، حکومت هم قوی‌تر است. این یک دیدگاه است. یک دیدگاه هم این است که هرچه احزاب ضعیف‌تر باشند، حکومت قوی‌تر است. دوبار در همین تاریخ معاصر ما در اوج الگو قرار داشتن توسعه‌ یا تجدد آمرانه، این حرف تکرار شده است. چه آن زمانی که رضاشاه به مخبرالسلطنه‌، مهدی‌قلی‌خان هدایت، می‌گوید که هر مملکتی رژیمی دارد و رژیم ما یک‌نفره است، این را به‌عنوان دلیلی‌که چرا از حزب استقبال نمی‌کنند، می‌گوید. یک‌بار هم فرزند او محمدرضا شاه، وقتی چندسالی از حضورش در قدرت می‌گذرد و جلوتر می‌آید و می‌رسد به جشن‌های 2500ساله و بالا رفتن قیمت نفت و بلندپروازی‌هایی که به‌زودی ژاپن دوم آسیا خواهد شد، اوج می‌گیرد، می‌رود سراغ تأسیس حزبی به نام رستاخیز، حزب واحد رستاخیز، حتی همان احزاب دولت‌ساخته را برنمی‌تابد. در آن زمان این منطق وجود داشت که همه عضو این حزب هستند و هرکس هم نمی‌خواهد عضو این حزب شود از ایران برود.

 

بله. اگر همه این مسائل را تجزیه کنید، مجموعه‌ای از عوامل دیده می‌شود. خود عامل فرهنگی قطعا مهم است. بالاخره دیدگاهی در کشور مثل دیدگاه شهید بهشتی نسبت به حزب در دل انقلاب مطرح شد. در این بحث من نمی‌خواهم نتایج و میزان موفقیتش را بررسی کنم. ولی ضرورت وجود حزب دیده شده بود. ما این نوع دیدگاه را در تاریخ معاصر داریم؛ چه در نهضت ملی مرحوم دکتر مصدق که ضرورت تشکیل جبهه ملی در آن زمان را می‌بینیم، و چه بعد از آن که نهضت مقاومت ملی پیش می‌آید. جلوتر که می‌آییم مرحوم بازرگان و مرحوم آیت‌الله طالقانی و مرحوم آقای دکتر سحابی که اندیشه تأسیس نهضت آزادی را داشتند، برای آن دنبال قالب سیاسی بودند. در خود انقلاب که مرحوم شهید بهشتی از قبل از پیروزی انقلاب دنبال چنین اندیشه‌ای بود و تفکرش بر اساس حرفی که در مکتب امام موسی صدر در لبنان مطرح شده بود، این بود که تحزب و سیاست‌ورزی حزبی عبادت است؛ آنها حزب را مثل محراب می‌دانستند. از نظر فرهنگی وجود چنین پشتوانه‌ای مهم است. اگر چنین پشتوانه‌ای باشد احزاب رشد می‌کنند، چه در جامعه، چه در میان اصحاب قدرت، چه در میان نخبگان؛ یعنی آنها هم این تفکر را داشته باشند که اگر به حزب روی ‌آورند، داشته‌ای به آنان افزوده شود، نه اینکه کم شود.

 

در تصور فرهنگی غالب انگار حزبی‌بودن، داشته فرد را کم می کند. اگر این مجموعه را کنار همدیگر بگذارید، آن‌وقت بله احزاب می‌توانند رشد کنند و از حالت چراغی که روشن است، به حالت فراگیری که نورافکن به جامعه بیاندازد تبدیل شوند.
به هر حال صورت‌مسأله را نباید حذف کرد، قطعا از درون سیاست‌ورزی حزبی اختلاف بیرون می‌آید، ولی درباره اختلافات باید اندیشید که خب این اختلاف، اولا عامل مؤثرش چه هست؟ عامل مؤثر این اختلافات برمی‌گردد به وضعیت فرهنگ سیاسی. به آموزه‌های دموکراتیک، به اخلاقی‌بودن کار سیاسی و نظایر اینها. اینها همه مجموعه‌ای است از آموزش‌ها، مجموعه‌ای است از تربیت‌ها، مجموعه‌ای است از کارهایی که به تعبیر خود شما، کار رسانه‌ها و به‌اصطلاح نهادهای آموزشی و ارتباطی می‌شود. اگر اینها وظایف خودشان را به‌درستی انجام دهند، ما فرهنگ سیاسی‌مان به سمت مدارا و گفتگو می‌رود.

 

صورت دیگری هم هست که فرهنگ سیاسی می‌رود به سمت از میدان به در کردن رقیب، خاموش‌کردن رقیب، منفعل‌کردن رقیب در برابر سیاستی که می‌گوید رقیب را می‌خواهد به زبان بیاورد، رقیب را می‌خواهد وارد بازی قانونی بکند و امثال اینها. در کنار اینها ساز و کارهای حل اختلاف هم مهم است، مثلا قانون یکی از راه‌های حل اختلاف است.
قوانینی که به کار سیاسی و حزبی میدان دهند. قوانینی باشند پویا، کارآمد و پاسخگو، نه اینکه خود قوانین در شکل بوروکراتیک با نگاه‌های پر از سوءظن و بدبینی و امنیتی وجود داشته باشند. سیاست اگر غلبه داشته باشد بر امنیت، طبیعتا این بدبینی‌ که احزاب باعث تفرقه می‌شوند، از بین می‌رود. با غلبه نگاه سیاسی این نگاه‌ها که احزاب باعث پنهان‌کاری می‌شوند کمرنگ می‌شود. با رونق احزاب، گروه‌های فشار، گروه‌های ذی‌نفوذ و گروه‌های باج‌گیر و این قبیل گروه‌ها وارد فعالیت‌های قانونی و شفاف می‌شوند، و نهادهای همگراکننده، نهادهایی که به اجماع و هماهنگی دعوت کنند هم شکل می‌گیرند. در دنیا بسیار معمول و مرسوم است که در فعالیت حزبی ائتلاف‌ها صورت می‌گیرد، انتخابات برگزار می‌شود و احزاب بر اساس دیدگاه‌هایی با هم ائتلاف می‌کنند. خود ائتلاف یکی از راه‌های طبیعی حل اختلاف است. بالاخره احزاب می‌بینند مشترکات‌شان شامل چه مواردی می‌شود و در انتخابات مجلس، انتخابات ریاست جمهوری، شوراها، حتی در انتخابات کوچک‌تر، با هم ائتلاف می‌کنند. وقتی این راه‌ها وجود ندارد، افراد یا احزاب دلسرد می‌شوند. در شرایطی همه‌چیز بر اساس خواسته‌های فردی یا خواسته‌های گروهی پیش می‌رود و در شرایطی هم با صرف نظر کردن از حضور و مشارکت. به همه این دلایل است که تجربه تاریخی تحزب در ایران با تجربه تاریخی انشعاب و تفرقه و حتی رویارویی با همدیگر همراه بوده، به جای اینکه به سمت سپهرها و میدان‌های
اگر بخواهیم خردتر هم موضوع را ببینیم شخصیت‌محور بودن احزاب، نه برنامه یا هدف‌محور بودن آنها را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟
بله، من به عوامل زمینه‌ای و عوامل بیرونی پرداختم. عوامل درونی هم هستند که به ضعف‌های درونی در ساختارهای احزاب برمی‌گردند. بخش مهمی از موقعیتی که در آن قرار داریم به علت ضعف درونی احزاب در ایران است. این موضوع مهم است که احزاب چقدر از ساز و کارهای دموکراتیک درونی برخوردارند. احزاب چقدر قادر به این بوده و هستند که وقتی گسترش پیدا می‌کنند، هویت جمعی در آنها شکل بگیرد نه هویت پنهان. خیلی از احزاب گرفتار این وضعیت می‌شوند که نوعی گرایش‌های بسته در آنها شکل‌ می‌گیرد و حتی ممکن است دچار چنین تصور یا توهمی شوند که این جمع‌های بسته که در درون‌شان هست، همان «فراکسیونیسمی» است که در احزاب جدید هم هست. درحالی‌که این فراکسیونیسم نیست، فراکسیونیسم متأخر بر روابط آزاد درونی است؛ روابطی که مانع شکل‌گیری هویت بسته در حزب می شوند.
آقای فوکویاما بحث خیلی مهمی را در کتاب هویت خود مطرح می‌کند. گاهی هویت در سیاست، جانشین طبقه و حتی جانشین ایدئولوژی می‌شود. به عبارت دیگر جمع‌هایی که احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند یا می‌خواهند ‌نوعی هژمونی یا تفوق داشته باشند، با هویتی که ممکن است هویت قومی باشد، هویت نسلی باشد، هویت جنسیتی باشد، هویت طبقاتی باشد، به درون احزاب می‌آیند و مانع تبدیل‌شدن فرد به کنش‌گر جمعی می‌شوند. احزابی که باعث رشد فرد می‌شوند و تشکیلات‌ و سازماندهی‌شان به‌گونه‌ای نیست که افراد را شعبه‌شعبه و گروه‌گروه کنند، احزاب موفقی هستند که می‌توانند گسترش پیدا کنند. وگرنه شما این را در احزاب و گروه‌های مخفی قبل از انقلاب، یا بعد از انقلاب هم در احزاب قانونی می‌بینید که وقتی نمی‌توانند روابط سازمانی برابری در خود شکل دهند، هویت‌های بسته در آنها شکل می‌گیرد. حالا این هویت‌های بسته ممکن است به هر شکلی باشند؛ گاه خواسته‌شان خواسته مشروعی است، فرضا خواسته‌ نسلی است و برای مثال دنبال جوان‌گرایی‌اند یا خواسته‌شان فراگیربودن است به جای اینکه یک‌نوع گرایش خاص قومی یا فردی غالب باشد – در برابر شخصیت‌محوری‌ای که شما اشاره کردید- ولی وقتی گرفتار آن موانع یا بندهای هویتی می‌شوند، احزاب را در درون خود دچار ضعیف می‌کنند.

 

کار حزبی یعنی تجمیع آراء، یعنی شکل‌‌گرفتن کنش‌گری جمعی. یعنی اینکه افراد درون یک منظومه بزرگ‌تر بتوانند تربیت سیاسی، اخلاق سیاسی، هدف سیاسی، برنامه سیاسی را شکل بدهند، تقویت کنند و طبیعتا قدرت بیشتری داشته باشند در اینکه بتوانند بیرون از خودشان هم مشارکت و رقابت را بالا ببرند. حزب، پایه توسعه سیاسی است. توسعه سیاسی هم یعنی بالارفتن قدرت و ظرفیت مشارکت و رقابت. حزب هم یک ابزار است، وسیله است، طبیعتا هدف نیست. هدفش هم این است که وارد رقابت‌هایی برای کسب قدرت هم که می‌شود، تا جایی که می‌تواند آنها را سازگارتر کند، و مبتنی کند بر اصول و ارزش‌های اخلاقی و حرفه‌ای تا از مقبولیت و مشروعیت بیشتری هم در جامعه برخوردار شود.
ضعف احزاب را خیلی ساده به‌تنهایی گردن خود احزاب نیندازید و خیلی ساده گردن حکومت‌ها هم نیندازید، یا گردن افراد و شخصیت‌ها و نخبگان هم نیندازید. قوت و ضعف کار حزبی منوط به این است که ادراک یا درک مشترکی از مجموعه عواملی به وجود بیاید. این درک به وجود بیاید که اولا توسعه سیاسی به نفع جامعه است، یعنی بر بقیه ابعاد توسعه تأثیر می‌گذارد. در ثانی از نتایجش، هم جامعه منتفع می‌شود، هم نخبگان، هم خود حکومت. هر چقدر این فکر از طریق همان حوزه عمومی که ابتدا گفتم، یعنی از طریق نهادهای مدنی و جامعه مدنی تقویت شود، زمینه هم برای کار حزبی فراهم‌تر می‌شود. یک بسته از‌پیش‌آماده نیست. مثل کارخانه‌ نیست که بگوییم آماده است و فقط افتتاحش مانده.

 

بله، تجربه لازم دارد. دموکراسی یک مفهوم در رشد احزاب است، ولی دموکراسی فقط با خواندن کتاب‌هایی که در مورد دموکراسی است حاصل می‌شود؟ دموکراسی توأم با آموزش‌ها، رفتارها و اخلاق دموکراتیک است. مدارا لازم دارد، قدرت گفتگو لازم دارد، صبر لازم دارد، ترجیح منافع جمعی بر منفعت شخصی لازم دارد. دموکراسی ملزومات زیادی دارد. اگر ماندلا در عرصه سیاست ماندلا شد، حاصل یک تجربه است؛ چطور می‌شود شما 28 سال در زندان باشی، 13 سالش را در زندان فردی باشی اما کینه و نفرت در شما شکل نگیرد. اگر این‌گونه باشید بعد می‌توانید توسعه سیاسی هم انجام دهید و با دیگران هم می‌توانید کار کنید. بله، تحزب و کنش‌گری سیاسی یک لفظ نیست که کسی که بیشتر و بهتر این لفظ را می‌داند، بیشتر و بهتر می‌تواند عمل کند. تحزب تمرین هم هست، مهارت هم هست، انباشتن تجربه هم هست. تسلط بر هنجارها یا ارزش‌هایی است که واقعا برای یک کنش‌گر عبور کردن از آن خیلی سخت است.

 

تحزب کاری نیست که خیلی زود در آن به نتیجه برسیم. مسیری هم نیست که بتوانیم آن را سینوسی طی کنیم. مثلا بگویید من مدتی فعالیت می‌کنم، بعد می‌روم کار دیگری انجام دهم، بعد دوباره می‌آیم. فعالیت سیاسی استمرار می‌خواهد، ولی هر جایی که می‌بینیم که سیاست به طرح مفاهیمی از عرصه‌های دیگر احتیاج دارد، باید برویم پایه‌هایش را در عرصه دیگری قوی کنیم، برویم از اخلاق مدد بگیریم، برویم از فرهنگ مدد بگیریم، برویم از فعالیت‌های اجتماعی مدد بگیریم.
من در فعالیت‌های خود شما هم این را دیده‌ام که در فضاهایی که امکان کنش سیاسی یا حزبی کمتر می‌شود می‌روید سراغ طرح مفاهیم در انجمن‌ها یا حوزه‌های دیگر.

 

اگرچه خیلی سخت است، اما تجربه شخصی‌ من از حضور در میدان‌های مختلف مثل دانشگاه، حوزه‌های اندیشه و حوزه‌های مدنی این است که جمع‌کردن اینها با کار سیاسی بسیار دشوار است، ولی سخت‌بودن این مسأله که نباید باعث پاک‌کردن صورت مسأله شود. آقای فراستخواه به‌درستی می‌گویند در کنش‌گری مرزی وجود دارد؛ یعنی مرزی هست که می‌شود در آن عرصه‌های مختلف را با هم تلفیق کرد و انجام داد. این کار بسیار هم پرهزینه است. تجربه امثال من که در برابر تجربه ملت و فعالان‌ و کنش‌گرانش چیزی نیست. ولی حیف است و سخت است که آن تجربه‌ها را رها کنیم.
بالاخره امروز اگر از حزب حرف می‌زنیم، پشت سرش اصلاحات هست، جلوتر از آن انقلاب هست، جلوتر از آن نهضت ملی‌شدن نفت هست، مشروطه هست. یعنی با جامعه‌ای مواجه هستیم که بیش از صد‌وبیست سال است که دارد برای دستیابی به آزادی و دستیابی به عدالت، دستیابی به پیشرفت تلاش می‌کند و در همه اینها به این نتیجه رسیده که با اتکا به قوی‌ترین پایه‌های حیات‌بخش خودش، باید عناصر جدید را هم جذب کند. حتما باید تصلب نداشته باشد، انعطاف داشته باشد. پدیده‌های جدیدی، فرهنگ جدیدی و حتی تهدیدهای جدید در تمدن امروز هست که باید به اندوخته‌های ما اضافه شوند.
بله، این وضعیت پر از تجربه‌هایی است که به ما می‌آموزد چگونه برویم سراغ اصلی‌ترین مسأله‌ای که جامعه ما دارد و اصلی‌ترین مسأله هم این است که چطور همبستگی اجتماعی را تقویت کنیم. چطور صورت‌های جدید را که برای تقویت این همبستگی آمده در برابر تهدیدهایی که ما را به گسیختگی و گسست‌های مختلف می‌کشاند تقویت کنیم. این زمینه‌ها هم در اجتماع هست، هم در حاکمیت هست، هم در نهادها یا جامعه مدنی هست. اینجاست که در واقع می‌بینیم افق‌های جدیدی وجود دارد که ریشه در اندوخته‌های خودمان دارد. به نظر می‌آید درست‌ترین راه این است که تجربه‌های گذشته خودمان را سبک‌سنگین کنیم. موفقیت‌هایمان را تقویت کنیم تا عدم توفیق‌هایمان را دوباره تجربه نکنیم. باز هم راهی که به بقیه حوزه‌ها، یعنی حوزه‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ارتباطی کمک می‌کند، یکی از حوزه‌های گریزناپذیرش سیاست است.
در بحث احزاب از سه مفهوم قدرت، جامعه مدنی و مطبوعات صحبت کردید. فکر می‌کنید در نهایت با تقویت این بنیان‌ها در احزاب قدرتی که فکر کند احتیاجی ندارد که از احزاب مشروعیتی بگیرد، کم‌کم به این صحنه وارد می‌شود؟
من نمی‌دانم چقدر قدرت به این نتیجه برسد، ولی می‌گویم این ضرورتی است که کار خود احزاب هم هست. احزاب باید بتوانند به قدرت سیاسی نشان دهند که می‌توانند کمکش کنند. احزاب «بر» قدرت نیستند الزاماً، احزاب در واقع «با» قدرت کار می‌کنند و رابطه‌شان یک رابطه قانونی و مدنی هم می‌تواند باشد. یعنی در واقع احزاب به تعبیر شاعرانه‌اش، باید اسباب بزرگی خودشان را فراهم کنند.
یعنی صرفا به اعلام موجودیت بسنده نکنند؟
بله، و نقدی که می‌کنند، نقدی باشد که افق‌گشاست. دائم در یک چرخه بسته و کهنه حرکت نکنند. چنین کاری، از این طرف وظیفه احزاب است، از آن طرف هم قدرت سیاسی طبیعتا باید برود به سمت فهم ابزار جدید حکمروایی. حکمروایی خوب و قواعدش و حکمروایی در عصر جامعه شبکه‌ای و حکمروایی در دوران پساکرونا با دوران قبل از جامعه شبکه‌ای یا قبل از کرونا خیلی فرق می‌کند. ببینید الان به‌عنوان یک پند بگویم؛ طبیعتا در همین دورانی که جامعه ما با همین مسأله کرونا مواجه شده است، تا حدودی می‌شود گفت که تجربه‌ گشودگی ارتباطی، تجربه همکاری بین دولت و جامعه، یا حاکمیت و جامعه، به‌مراتب بهتر بوده است از تجربه تقابلی که در گذشته داشتند. یعنی کافی است که همین مواجهه با پدیده‌ شیوع کرونا را مقایسه کنید با پدیده گرانی نرخ بنزین. می‌بینید در این مسأله جامعه کمتر لطمه دید، به خاطر اینکه ارتباط بین حکومت و جامعه، ارتباط نزدیک‌تری بود، میدان بیشتری به تخصص داده شد. بالاخره میدان مدیریت کار به دست خبرگانی بود که از نظر جامعه هم مقبولیت بیشتری داشتند. وقتی میدان‌دار مدیریت کرونا ستاد ملی مقابله با کرونا است که با حضور متخصصین شکل گرفته، خیلی موفق‌ترند تا اینکه یک‌دفعه صبح مردم بیدار شدند و دیدند بنزین گران شد.

 

عناصری برای تغییر به‌وجود می‌آید، عناصری که اینها را ملزم به تغییر می‌کند. به نظر من خود مسأله کرونا به خاطر ویژگی‌هایی که دارد، نوظهور بودنش، عالم‌گیر بودنش، این پیام اصلی را که نه حکم‌روایی صرفا بر اساس رویکردهای محدود و بسته گذشته می‌تواند پیش برود، نه سیاست‌ورزی براساس یک فهم ثابت و ساکن و شیوه‌های ثابت و ساکن. هر دو اینها اگر این تغییر را حس کنند، می‌توانند کمک‌کار همدیگر باشند؛ یعنی هم جامعه مدنی و هم حوزه قدرت می‎‌توانند به همدیگر کمک کنند که افق تازه‌ای برای تقویت همبستگی اجتماعی، تحت تقویت همبستگی ملی و ترمیم سرمایه اجتماعی به وجود بیاید. در اینجا کار احزاب و اصلا کنش‌گری سیاسی امر مهمی است. 

 نسیم بیداری