ترویج علم و حوزه عمومی

ترویج علم و حوزه عمومی
تاریخ انتشار : 2 دی 1398
نویسنده :
زمینه :

 روزنامه سازندگی

 

از تولید تا توزیع علم

مسئله علم و ترویج و توسعه آن، برای من هم از موضع فردی که به گسترش علم در جامعه خود علاقه‌‌‌مند است و هم از منظر کسی که صاحب کرسی ارتباطات و علم و فناوری را دارد، حائز اهمیت است. قبل از این‌که وارد بحث ترویج علم و حوزه عمومی شوم؛ این نکته را ذکر کنم که من از منظر رشته خود یعنی «ارتباطات علمی» به این مسئله می‌‌‌پردازم. اما پیش از ورود به هر بحثی می‌‌‌خواهم آرزویی بکنم که مدت‌‌‌هاست به ذهنم رسیده است و البته احتمالاً جز من به ذهن افراد دیگری هم رسیده است. چون این مطلب را ابتدا برای نشستی در موزه علم تهیه کردم، بیان این آرزو خالی از لطف نیست. ای‌کاش در کنار مراکزی مانند مرکز اسناد و کتابخانه‌‌‌ها و موزه علم و فناوری، چیزی مانند «موزه فکر» هم شکل می‌‌‌گرفت. وقتی ما به متفکران می‌‌‌پردازیم و احساس نیاز می‌‌‌کنیم که باید به آن‌‌‌ها برگردیم و مکانی مانند موزه را به آن‌‌‌ها اختصاص دهیم، تنها به احیای بازمانده‌‌‌های فیزیکی آن‌‌‌ها مانند خانه‌‌‌هایشان یا به نمایش گذاشتن دست‌‌‌نوشته‌‌‌ها و وسایل شخصی مانند عینک و… می‌‌‌پردازیم. این کارها البته خوب است و شهرداری تهران‌ هم در این راستا خانه‌موزه‌‌‌هایی مانند خانه موزه شریعتی، مطهری، بهشتی یا … را ایجاد کرده است. اما در همه این‌‌‌ مکان‌‌‌ها تنها شکلی فیزیکی از توجه به آن متفکر و اندیشمند را پیدا می‌‌‌کنیم؛ اما منظور من وجهه‌‌‌ای دیگر را در نظر دارم که شاید کم‌‌‌تر به آن پرداخته‌شده باشد، این‌که چه روندهایی، چه تربیت‌‌‌هایی، چه اندیشه‌‌‌ها و چه افرادی آن فرد را فرد کرده‌‌‌اند. دقیقاً ما به این قسمت که یک بعد اخلاقی است کم‌‌‌تر پرداخته‌‌‌ایم. مثلاً وقتی ما به زندگی «خواجه‌نصیرالدین طوسی» رجوع می‌‌‌کنیم، متوجه تربیتی می‌‌‌شویم که از آن تربیت خواجه نصیر بیرون می‌‌‌آید ، تربیتی که او می‌‌‌گوید من هیچ‌وقت از گورستانی که معلم یهودی‌‌‌ام در آن به خاک سپرده‌شده است، سواره نگذشته‌‌‌ام. ببینید کسی نمی‌‌‌داند که آن معلم یهودی چه کسی بوده است و چندان آدم مهمی نیست اما طرف دیگر خواجه‌نصیرالدین طوسی فقیه و فیلسوف و دانشمند است، اما همین شخص برای مقام و شخصی به نام معلم خود چنین رابطه‌‌‌ای را تعریف می‌‌‌کند که به نظر من همین نکته در اندیشه او تأثیر می‌‌‌گذارد و او را تبدیل به خواجه نصیر می‌‌‌کند یا مثلاً وقتی شما به شریعتی مراجعه می‌‌‌کنید (چه او را قبول داشته باشید و چه قبول نداشته باشید) می‌‌‌بینید او هم از افرادی یاد می‌‌‌کند که در خلق فکر او اثر داشته‌‌‌اند و به نظر من جای این موضوع بسیار خالی است که در ما در کنار شکل فیزیکی تفکر به شکل متافیزیکی تفکر هم توجه کنیم.

 

اما پس‌ازاین آرزو، من در اینجا بحث خود را با بیان دو تجربه درزمینهٔ ترویج علم شروع می‌‌‌کنم و در ادامه به اصل بحث می‌‌‌پردازم. در فاصله زمانی سال‌‌‌های ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۲ وقتی‌که من در زمان دکتر معین به وزارت علوم رفتم و در آنجا مسئولیت داشتم، مسئله‌‌‌ای به ذهنم رسید (که به نظرم به‌این‌علت که از حوزه ارتباطات وارد نهاد سیاست‌گذاری شده بودم)، به آن توجه کردم. مسئله‌‌‌ من این بود که می‌‌‌دیدم بخشی از چیزی که دارد و باید کار ترویج علم را انجام دهد ژورنال‌‌‌های علمی هستند اما می‌‌‌دیدم که فصلنامه‌‌‌های علمی از ابتدا یعنی از دستورالعملی که برای آن‌‌‌ها آمده بود تا آنچه تولید و آنچه توزیع می‌‌‌شود، چرخه محدودی از دانش را دنبال می‌کنند و به عبارتی علم را اجتماعی نمی‌‌‌کنند و برای مثال حتی آنچه در حوزه ارتباطات به‌عنوان تکنیک آموخته می‌‌‌شد، در این مقالات نباید اجرایی می‌‌‌شد، مثلاً می‌‌‌دیدم در مقاله نباید میان‌تیتر وجود داشته باشد، نباید سوتیتر داشته باشد، یعنی چیزی که ما در رسانه عمومی در آن زمان مهم می‌‌‌دانستیم دقیقاً در مغایرت با مقاله علمی بود. من با دیدن این اوضاع به این فکر افتادم که چطور می‌‌‌شود نشریه‌‌‌ای را که علمی هست به میان جامعه برد و به عبارتی چگونه می‌‌‌شود نشریه علمی را به سبکی تعریف کرد که آن نشریه علمی به کیوسک برسد و افرادی بتوانند آن را از کیوسک تهیه کنند، نه‌تنها در دانشگاه و در پروسه ارتقا، دفاع و مانند آن. در ادامه به این موضوع می‌‌‌پردازم.
در آن زمان من نشریه‌‌‌ «دفتر دانش» را با همین هدف طراحی کردم و مسئولیت آن را بر عهده گرفتم. این مجله در ۴ شماره منتشر شد و در آنجا هم هدف ما این بود که به زمینه‌‌‌های اجتماعی علم بپردازیم. در آن نشریه مرحوم پرفسور فلاطوری که از دانشمندان ایرانی مقیم آلمان بود، مقاله بسیار ممتازی در مورد « علل شکوفایی علم در تمدن اسلامی» را نگاشت. البته آن مجله هم دستخوش تغییرات مدیریتی شد و تا زمانی که من در آن مسئولیت بودم، منتشر شد و پس‌ازآن ‌هم انتشارش متوقف شد و در حال حاضر به گمانم بسیار دشوار بتوان نسخی از آن نشریه را پیدا کرد. اما این ایده می‌‌‌توانست ادامه پیدا کند.

 

دومین تجربه من اما خوشبختانه به‌صورت دیگری ادامه پیدا کرد . به این شکل که در دوره دومی که از سال ۱۳۷۶ به بعد در وزارت علوم بودم، به دعوت جمعی از دوستان در نشستی در جزیره کیش شرکت کردیم. در این نشست افرادی مانند مرحوم خانم میرهادی و دکتر منصوری و .. حضور داشتند. ما در این نشست بر این موضوع تأکید داشتیم که علم بدون یک نهاد ترویجی نمی‌‌‌تواند کار خود را پیش ببرد و در آنجا به همین مناسبت «انجمن ترویج علم تأسیس» شد و خوشبختانه این انجمن ادامه حیات داد و از نهادهای موفقی است که اکنون هم به اهدای جوایز ترویج علم می‌‌‌پردازد و فعالیت دارد.
این دو مثال را برای این آوردم که تأکید کنم در کنار تمام فعالیت‌‌‌های فکری و عملی و به عبارتی سخت‌افزاری و نرم‌‌‌افزاری که ما امروزه از طریق نهادهای فرهنگی و علمی در پی انجام آن‌‌‌ها هستیم، توجه به پیشینه‌‌‌های اجتماعی، فرهنگی و مدنی و تجربه‌‌‌هایی ازاین‌دست هم قابل‌توجه است و نباید از کنار آن‌‌‌ها بی‌‌‌تفاوت عبور کرد.
پس از مقدمه که به تعبیری برای طوفان ذهنی و ایجاد نظر‌گاه به آن پرداختم در ادامه بحث خود به سراغ بخش‌‌‌های مهم ترویج علم در حوزه عمومی یعنی نهادها سازمان‌‌‌هایی که وظیفه ترویج علم را بر عهده دارند و سپس کنشگران علمی می‌‌‌روم.

 

بازیگران ترویج علم

بحث اصلی من همان‌طور که از عنوان این نوشتار برمی‌آید ترویج علم و حوزه عمومی یعنی ترویج علم در جامعه است. و به همین منظور به بازیگران اصلی این عرصه می‌‌‌پردازم. ازنظر من این بازیگران را می‌‌‌توان در سه گروه گنجاند. نخست بازیگران اصلی این حوزه که شامل دانشگاهیان می‌‌‌شوند. دومین گروه کنشگران، سیاست‌گذار هستند که ما معمولاً به این قسمت کم توجه می‌‌‌کنیم چراکه زندگی در جامعه ما زندگی در شکاف‌‌‌ها و گسست-هاست و در این فضا فوراً دوگانه حکومت- جامعه شکل می‌‌‌گیرد و به همین دلیل حتی در موضوع ترویج علم هم به سیاست‌گذاری که حوزه‌‌‌اش حکومت است وقتی از بعد کنشگری مدنی صحبت می‌‌‌کنیم، اهمیت کمی می-دهیم. بازیگر سوم هم خود سازمان‌‌‌های ذی‌نفع از علم هستند که این سازمان‌‌‌ها شامل سازمان‌‌‌های اقتصادی می-شوند یعنی چه سازمان‌‌‌های حکومتی و اجرایی و چه سازمان‌‌‌های علمی.
برای تقریب این مسئله مثال کوچکی می‌‌‌زنم: بسیاری از ما در حوزه علوم انسانی حسرت این امر را می‌‌‌بریم که به تعبیر دکتر پورجوادی(در برداشت از شعر حافظ) چرا قند پارسی دیگر به بنگاله نمی‌‌‌رود درصورتی‌که زمانی زبان فارسی، زبان مسلط نه‌تنها علم بلکه عموم در هند بود و حالا من در سفر ۲۰ سال پیش به هند می‌‌‌بینم، ۹۰۰۰ مرکز آموزش زبان فارسی به کم‌‌‌تر از ۳۰ رسیده است. اولین واکنش این است که یا حسرت و غصه بخوریم یا به بحث‌‌‌های صرفاً دیپلماتیک و فرهنگی برگردیم. اما اینجا سازمان‌‌‌های ذی‌نفع اقتصادی مهم است چراکه در آن زمان، علت رونق زبان فارسی این بوده که این زبان، زبان اقتصاد و تجارت هم بوده است و وقتی‌که نقش یک زبان در اقتصاد و تجارت کم شود، آن زبان‌ هم کم و محدود می‌‌شود. این امر در ترویج علم هم مهم است، چراکه ما در این حوزه هم لازم است مشخص کنیم خریدار کالای ما چه کسانی هستند و ما علم را برای چه کسی تولید می‌‌کنیم. در این نگاه و هدف است که سازمان‌‌های اقتصادی و اجرایی در معرض توجه ما قرار می‌‌گیرند. در این میان ما مجبور به تعریف بازیگران چهارم و مهمی می‌‌شویم که نمی‌‌توان در ترویج علم آن‌‌ها را در نظر نگرفت و این دسته چهارم همان مردم هستند و در اینجاست که بحث اصلی ما آغاز می‌‌شود.

 

نسبت عموم و ارتباطات علم

در تعریف و برخورد با «عموم» مهم‌‌ترین نکته این است که این مفهوم دارای پیچیدگی‌‌های زیادی است و نسبت به آن‌هم تحولات فراوانی رخ‌داده که از منظر ارتباطات علم نیز این تغییر نظر نسبت به «عموم» قابل‌توجه و اهمیت است. در تعریف اولیه و پیشینی، «عموم» توده جاهلی بودند که باید درک آن‌‌ها از علم را بالا برد، اما در دوران کنونی در ارتباطات علم، «عموم» مشارکت‌کننده و رونق‌دهنده علم هستند. اینک در ارتباطات علم، آن درک اولیه و این طرز تلقی از «عموم» که آن‌‌ها چیزی نمی‌‌دانند و ما برویم کاری انجام دهیم تا آن‌‌ها بفهمند، کنار گذاشته‌شده است (البته مسلماً حوزه‌‌هایی وجود دارد که شاید عموم از آن‌‌ها اطلاعی نداشته باشند و در مورد آن ندانند، اما این امر در ارتباطات علم موضوعیت ندارد). رویکرد و هدف کنونی ارتباطات علم مبنی بر مشارکت و درگیر کردن «عموم» است. پس وقتی ما می‌‌خواهیم به «عموم» بپردازیم، مسئله اصلی‌مان چگونگی رابطه علم و فناوری با مردم است.
از ساحت‌‌های مختلف فرهنگی، اجتماعی و علمی، ما توافق داریم که در زمانه کنونی، در عرصه پیچیده‌‌ای از مشارکت و حکمرانی به سر می‌‌بریم. همان‌طور که دکتر مجید تهرانیان در حوزه علوم ارتباطات از تعبیر «عصر شتابندگی تاریخ» برای این زمان استفاده می‌‌کنند. «عصر شتابندگی» به این معناست که تغییرات به‌صورت فشرده‌‌تر و در دوران کوتاه‌‌تری صورت می‌‌‌‌گیرند، پدیده‌‌ای که ما به‌صورت عینی شاهد آن هستیم. از طرف دیگر در زمان کنونی علم و فناوری دارد از برج عاج و حوزه‌‌های تخصصی به زندگی روزمره مردم سرازیر می‌‌شود. همین قطع اینترنت در ماه گذشته را در نظر بگیرید. وقتی من فرزندان و دانشجویان خود را می‌‌دیدم، مانند این بود که هوای تنفسی‌شان محدودشده است و گویی در وضعیت عادی به سر نمی‌‌برند. این امر نشان‌دهنده این است که تکنولوژی همراه با فناوری ارتباطات و اطلاعات و آنچه بر آن سوار شده است، به شکل غیرقابل‌انکاری با زندگی روزمره مردم درگیر شده است. درنتیجه این همراهی و رابطه نزدیک علم و فناوری با مردم، نقش‌‌های آن‌‌ها بسیار متنوع شده است و لازم است که ما تعریف‌‌هایی نو از واژه عموم (‌هرچند که این واژه ادبیاتی است و چندان مناسب نیست) داشته باشیم. حال پرسش اینجاست که این عمومی که در مواجهه با علم و تکنولوژی قرارگرفته‌اند، چه کسانی هستند؟ 
حداقل 4 گروه را می‌‌شود در این «عموم» طبقه‌‌بندی کرد. دسته اول شهروندان به‌صورت عام هستند، یعنی کسانی که در معرض این دانش و فناوری قرارگرفته‌اند. این شهروندان ممکن است رهگذر باشند و درعین‌‌حال ممکن است که مصرف‌کننده باشند (منظور من از مصرف‌کننده این است که موقعیت انفعالی داشته باشند) و ممکن است که کاربر باشند؛ همان‌طور که در مواجهه با اینترنت هم می‌‌توانیم این دسته‌‌بندی را مشاهده کنیم، چراکه اینترنت برای بسیاری شغل و کار ایجاد کرده است و عده‌‌ای از این منظر به آن وابسته هستند. علاوه بر این، می‌‌توان به شهروندان تماشاگر یا تماشاچی اشاره کرد که از منظر ارتباطاتی حائز اهمیت هستند. برای این حالت تماشاگری، من در کلاس‌‌های درسی پرسشی مطرح کردم که برای تقریب به ذهن می‌‌تواند مفید باشد. من از دانشجویانم پرسیدم، فرض کنید شما در جاده‌‌ای هستید و تریلی بزرگی سد راه شما شده است، شما در این وضعیت چه می‌‌کنید؟ (البته این مثال را در مورد شرایطی ازجمله‌ گذار از سنت به مدرنیته نیز مطرح می‌‌کنند.) در میان پاسخ‌‌ها راه‌‌حل‌‌های فراوانی داده شد، اما هیچ‌کدام از دانشجویان به این مسئله اشاره نکرد که با راننده تریلی صحبت می‌‌کنیم و پرسش و گفت‌و‌گو می‌‌کنیم تا این شرایط برطرف شود. یک نفر ‌‌گفت ناسزا می‌‌گویم، یک نفر گفت صبر می‌‌کنم، نفر دیگری خوردن چای و سرگرم شدن به اینترنت را پیشنهاد داد و… . درواقع تمام این جواب‌‌ها حالت مشاهده‌‌گری را نشان می‌‌دهد.

 

ارتباطات علم و مشارکت

به لحاظ تئوریک و در حوزه مطالعات علم و تکنولوژی، اگر مبنا را مشارکت عموم در نظر بگیریم، این امر که چطور می‌‌شود برای دموکراتیزه کردن علم و فناوری کاری انجام داد، به مسئله مهم و اساسی تبدیل می‌‌شود. یعنی چطور می‌‌شود علم و فناوری را به نحوی در میان عموم آورد که این مشارکت و استفاده بتواند زمینه دموکراتیزه شدن را فراهم کند. در واکنش به این موضوع یکی از نخستین راه‌‌حل‌‌ها در حوزه علم و تکنولوژی این بود که لازم است یک دگرگونی پارادایمی از نخبگان به سمت عموم رخ دهد. این موضوعی است که «میلر» هم به آن اشاره می‌‌کند و می‌‌گوید تا وقتی‌که علم و فناوری فقط در اختیار نخبگان قرار بگیرد، نتیجه مطلوب دموکراسی به دست نخواهد آمد و همچون فجایعی که در آلمان و غرب در عصر پساروشنگری رخ داد، می‌‌تواند منجر به اختلال و جنگ شود؛ چراکه سپردن علم و فناوری فقط به نخبگان و عدم مشارکت و نظارت عموم، مانع این می‌‌شود که علم در خدمت جامعه قرار بگیرد. پس به‌این‌ترتیب می‌‌بینیم که مسئله مشارکت عمومی امروزه مهم شده است، ولی این مشارکت عمومی درعین‌‌حال سیال‌‌تر و رقابتی‌‌تر هم شده است. یعنی مواردی مانند تغییر نگرش‌‌ها و تغییر ارزش‌‌ها در این میان مسیر را دگرگون می‌‌کنند که با توجه به این موضوع لازم است برای زمینه‌‌سازی عمومی کردن علم ابتدا تحول در نگرش‌‌ها رخ دهد و بعد تحول در ساختارها که این الزام موجب بازنگری در مسئله مشارکت نیز شده است.

 

گفت‌و‌گو و ارتباطات علم

با این پیش‌‌زمینه، من در ادامه بحث خود سعی کرده‌‌ام که اهداف ارتباطات علم با عموم را در سه سطح مورد بررسی قرار دهم. سطح اول؛ سطح سیاست‌گذاری، سطح دوم؛ حوزه گفت‌و‌گو و سطح سوم نیز تولید دانش است. در برابر این سطوح و برای درک و توضیح آن‌‌ها باید به بازیگران این سطح‌‌ها هم پرداخت، چراکه در ارتباطات علم، تأکید من بر کنشگران علمی است.
سطح سیاست‌گذاری: در این سطح، نقش‌‌ها به حکومت‌‌ها، پژوهشگاه‌‌ها، مراکز تحقیقاتی، سازمان‌‌های بین‌‌المللی مانند یونسکو و سازمان‌‌های ذی‌نفع مانند نهادها و شوراهای شهروندی واگذار می‌‌شود. فعالیت‌‌هایی مانند همایش‌‌های جمعی و کمپین‌‌ها، و نظرسنجی‌‌های چالشی ازجمله فعالیت‌‌های این سطح است.
سطح گفت‌وگو: این سطح بیشتر موردنظر من در ارتباطات علم است. این سطح این پرسش را مطرح می‌‌کند که کنشگران گفت‌و‌گو چه کسانی هستند. دولت‌‌ها، نهادهای علمی (‌مانند پژوهشگاه‌‌ها)، شبکه‌‌های تحقیق و مجتمعات عمومی و … نیز همه در این سطح قرار می‌‌گیرند. نمونه‌‌های این سطح که در دنیا عملی شده است و ما نیز می‌‌توانیم از آن تجربه‌‌ها استفاده کنیم، مکان‌‌هایی مانند کافه‌‌های علم هستند. البته ما کافه‌‌های علم نداریم، اما کافه‌‌های گفت‌وگو و فرهنگی و نظایر آن‌‌ها را داریم. برای مثال آنچه در سراهای محله‌‌های تهران در جریان است، می‌‌تواند محمل‌‌هایی باشد برای پا گرفتن کافه‌‌های علم. منظور از کافه‌‌های علم این است که در این مکان‌‌ها امکانی فراهم شود تا در مورد مسائلی که مردم با آن‌‌ها درگیر هستند، از نگاه علمی بتوان گفت‌‌وگوهایی انجام داد. مثلاً مسائلی مانند بهداشت و انواع و اقسام بیماری‌‌ها یا پدیده‌‌ای مانند آلودگی هوا و … . طبیعتاً در زندگی مدرن و شهری کنونی تمایلی از سمت عموم برای دانستن و اطلاع داشتن در این موضوعات به‌وجود آمده است و به همین دلیل است که از ارتباطات علم به‌ویژه در حوزه‌‌هایی مانند «ارتباطات سلامت»، «ارتباطات محیط‌‌زیست» و «ارتباطات بحران» می‌‌توان انتظار نقش‌‌آفرینی بیشتری داشت.

 

تولید دانش: سطح سوم مربوط به تولید دانش است. مانند سطح پیشین نقش‌‌آفرینان، تولید دانش نیز همان شبکه‌‌های تحقیق و دانشمندان و گروه‌‌ها و اجتماعات علمی و علاوه بر آن، شهروندان هستند. همان‌طور که می‌‌بینید، در همه این سطوح بازیگران مشترکی وجود دارد، اما آنچه متفاوت است نقش‌‌های آن‌‌هاست. درواقع در تولید دانش ما به وجه اجتماعی و کاربردی دانش ورود پیدا می‌‌کنیم. در ادامه به بررسی نکاتی در این سطوح می‌‌پردازم.
اولین مسئله در سیاست‌گذاری علم رسیدن به کردارهای مشورتی و مشارکتی است. این عنوان جدیدی است که ما امروزه با عنوان چرخش مشارکتی در سیاست‌گذاری مطرح می‌‌کنیم و متأثر از «دموکراسی مشارکتی» یورگن هابرماس است. آنچه در دموکراسی مشورتی و نظرخواهانه مطرح می‌‌شود، گستره‌‌ای از مسائل مطرح در فلسفه سیاسی است که باید منجر به جلب مشارکت عمومی در تصمیم‌‌گیری‌‌ها شود. همان‌طور که می‌‌دانید، آسیب‌‌شناسی‌ای که هابرماس از جوامع مدرن می‌‌کند، این است که سرمایه‌‌داری متأخر تحقق ناقص عقل در تاریخ است. هابرماس می‌‌گوید این سرمایه‌داری دارد از شکل متناقض و ناهماهنگی از عقل استفاده می‌‌کند. در همین راستا او برای ترمیم و درمان این مسئله توصیه به گفت‌و‌گو و استدلال‌‌های ناشی از گفت‌و‌گو می‌‌کند که این موارد می‌‌تواند استدلال را معطوف به توافق کنند؛ یعنی درواقع نیاز جامعه این است که به شکل دموکراتیک به توافق برسد و برای این توافق به این نیاز دارد که به‌طور مدام مشورت و مشارکت کند.

 

دموکراسی مشارکتی و تولید علم

بحث اصلی دموکراسی مشارکتی هابرماس این است که فقط به پیشبرد دموکراسی و صندوق‌‌های رأی اکتفا نکنیم، بلکه مرتباً سعی ‌‌کنیم که جامعه را درگیر و ناظر نگه‌داریم که این امر نیازمند هنجار و ارزشی است که منطق و استدلال را تعمیم و توسعه دهد. به این معنا می‌‌توانیم بگوییم دموکراسی مشورتی هم فرآیند نهادینه کردن حقوق و هم استدلال است. این امر را ما در تعریف‌‌های موردقبول از توسعه هم می‌‌بینیم که ارکان توسعه را مبتنی بر مشارکت شهروندان و آشنایی آن‌‌ها با حقوق شهروندی و حقوق اساسی‌‌شان عنوان می‌‌کنند، درواقع بدون این مشارکت و آگاهی نمی‌‌توان به توسعه رسید. حال اگر بخواهیم مشارکت عمومی مشورتی را در حوزه علم پیگیری کنیم می‌‌بینیم که باید به سراغ تعریف دوم از ارتباطات علم برویم. همان‌طور که اشاره کردیم سطح دوم ارتباطات علم است که درگیر کردن عموم با مسئله علم را محقق می‌‌کند. برای ترغیب ذهن می‌‌توانیم مثال‌‌هایی را در جهان کنونی ببینیم؛ در روزگار کنونی محیط‌زیست اهمیت پیداکرده است و جوامع توسعه‌یافته و درحال‌توسعه همه به نحوی درگیر آن شده‌‌اند، دیگر بحث محیط‌زیست فقط در مراکز آکادمی و علمی دنبال نمی‌‌شود بلکه تبدیل به یک مسئله جهانی و دست‌کم مسئله ملی شده است. می‌‌توان به همین شکل فهرستی از مسائلی را تهیه کرد که حتی در پیکان پیشرفت‌‌های علمی قرار گرفتن آن‌‌ها، می‌‌تواند عقبه‌‌ای حاصل توجه و خواست اجتماعی داشته باشد. علاوه بر محیط‌‌زیست به نظر من مسائل مربوط به حوزه زیست‌فناوری هم وارد این سطح شده‌‌اند. اگر به این حوزه نگاه کنیم درمی‌‌یابیم که به دنبال پروژه‌‌های مربوط به ژنتیک چطور عموم از منظرهای مختلفی همچون اخلاق، دینی، فرهنگی و اجتماع به این پروژه‌‌های علمی واکنش نشان داده‌‌اند و چه واکنش‌‌های اجتماعی را به دنبال داشته است؛ به‌این‌ترتیب می‌‌توان فهرستی از مسائل علمی تهیه کرد که قابلیت ورود به حوزه عموم را دارند. در اینجا خالی از لطف نمی‌‌دانم برای آشنایی ذهنی مخاطبان گریزی نیز به فلسفه علم و تکنولوژی بزنم. در این حوزه نظریه‌‌هایی وجود دارند که بر تغییر رابطه انسان و علم تأکید می‌‌کنند؛ یکی از این بحث‌‌ها را « لاتور» مطرح می‌‌کند. «لاتور» در یک مانیفست سیاسی می‌‌گوید «علم، ارتباطات علم و ترویج آن» تاکنون بیشتر قصد داشته‌‌اند که علم را از منظر انسان پیش ببرند و به همین دلیل به دو مقوله دیگر یعنی اشیا و طبیعت توجه کم‌‌تری کرده‌‌اند. در همین راستا او از اصطلاحی به نام «جمهوری مرکب» استفاده می‌‌کند. مقصود او از این تعبیر این است که جمهوری مرکب ساختار سیاسی و تشکیلات مدرنی است که در آن به‌صورت توأمان به انسان، اشیا، و طبیعت پرداخته می‌‌شود. این شکل از نگاه به علم و تکنولوژی و انسان هرچند درحال‌‌حاضر یک بحث فلسفی و نظری و غیرکاربردی است اما افقی را ترسی می‌‌کند که مطابق آن لازم است که این سه‌‌گانه را باهم ببینیم. در اینجا از سطح اول یعنی سیاست‌گذاری عبور می‌‌کنم و به سطح دوم یعنی گفت‌و‌گوی عمومی می‌‌پردازم. در این سطح نقش رسانه‌‌ها اهمیت بیشتری پیدا می‌‌کند. و میان علم و حوزه عمومی واسطه‌‌گری می‌کند.

پیش‌‌فرض‌‌های فرهنگی علم و فناوری

همان‌طور که می‌‌دانید بنا بر آنچه تا به امروز مرسوم بوده است، معمولاً به هنجارهای اجتماعی و فرهنگی تصمیمات فنی و تکنولوژیک کم‌‌تر یا دیر توجه شده است. هرچند امروز اگر شما بخواهید در شهر تهران هر پروژه‌‌ای را انجام دهید، لازم است پیوست فرهنگی هم برای طرح‌‌تان داشته باشید، اما در حقیقت این پیوست فرهنگی نیز چیزی نیست جز توجیه همان کاری که می‌‌خواهد انجام شود. یعنی تغییر در راستای فرهنگ صورت نمی‌‌گیرد بلکه فرهنگ سعی می‌‌کند به‌نوعی کاری که می‌‌خواهد انجام شود را توجیه کند.
آنچه ما از منظر گفت‌و‌گو می‌‌خواهیم در مورد آن صحبت کنیم این است که هر کار علمی و فناورانه نیاز به سنجشی از پیش‌‌فرض‌‌های فرهنگی برای انجام آن دارد. اینکه زمینه‌‌های اجتماعی چطور آن را مساعد و نامساعد می‌‌کنند. فلاطوری و دیگران این امر را برای تمدن اسلامی مطرح می‌‌کنند و می‌‌گویند اینکه در قرون اولیه تحولات علمی رخ داد به این دلیل بود که ساختارها و فرهنگ اجتماعی مساعد بود و با نوع خاصی از علوم هم هماهنگ بود. کتاب دانش مسلمین آقای «‌محمدرضا حکیمی» را اگر بخوانید در آنجا توضیح داده می‌‌شود که چرا پزشکی به حوزه تمدن اسلامی آمد و اصلاً چرا پزشکی از حوزه تمدن مسیحی وارد حوزه تمدن اسلامی شد. او این امر را مبتنی بر پیش‌فرضی می‌‌داند که در میان مسلمانان و فرهنگ اسلامی وجود داشت که پزشک حکیم بود و کاری خدایی می‌‌کرد. پزشک با درمان خود در برابر خداوند نمی‌‌ایستاد و کار او در امتداد کار خداوند قرار می‌‌گرفت. این در حالی است که حداقل در حوزه تمدن مسیحی این امر وجود داشت که کسی که بیمار می‌‌شود و به عذاب خداوند گرفتار می‌‌شود و باید اجازه دهید که عذاب را بکشد و در کار خداوند مداخله نکنیم. همان‌طور که می‌‌بینید این‌‌ها زمینه‌‌هایی است که بسیار در گفت‌و‌گو مؤثر است و اگر ما نمی‌‌توانیم گفت‌وگو و ازجمله گفت‌و‌گوی علمی کنیم، حداقل بر سوءظن‌‌ها و غیر‌مفید بودن آن چیزی که می‌‌خواهیم با آن مواجهه شویم، مبتنی است. اما ما درحال‌‌حاضر با دیدگاهی مواجه هستیم که عموم را مهم می‌‌داند. البته در این دیدگاه هم ما پذیرفته‌‌ایم که شهروندان مثلاً نمی‌‌توانند در مواردی مانند طراحی راکتور یا سد دخالت کنند اما مگر تمامی مسائل به مواردی مانند طراحی راکتور یا سد منجر می‌‌شود؟ در بسیاری از مسائل حوزه علم و اجتماع عموم به‌این‌علت که مسئله را در نزدیکی خود حس می‌‌کنند و آن مسئله وارد زندگی روزمره‌‌شان می‌‌شود، نسبت به آن حساس‌‌تر هستند. اتفاقاً تفاوت عموم با دانشمندان و تکنولوژیست‌‌ها در این است که آن‌‌ها در یک محیط منتزع از جامعه به مسئله نگاه می‌‌کنند اما عموم چون به مسئله نزدیک‌‌تر هستند، می‌‌توانند علم و فناوری را هم مسئله‌محور کنند. اگر ما در جایی مسئله‌گریزی می‌‌کنیم به این دلیل است که سخت‌‌تر می‌‌توانیم به آن مسئله نزدیک شویم و به همین دلیل هم در آزمایشگاه جواب دادن به مسئله بسیار ساده‌‌تر از محیط واقعی است.

 

تولید دانش و کنشگران اجتماعی

در ادامه به سطح سوم بحث می‌‌پردازم که هدف آن توضیح چگونگی توجه به کنشگران در تولید دانش است. در تولید دانش ما به مفهومی به نام علم و تکنولوژی شهروندی می‌‌رسیم که منظور از آن این است که شهروندان به دلیل اینکه درگیر با علم و تکنولوژی هستند، نظری دارند و نیاز و ضرورتی را مطرح می‌‌کنند. تولید دانش در مرحله خالص آن یعنی فرآیندی که مختص دانشگاه و آکادمی است اما این فرآیند با کمک بینش، علم را یک مرحله اجتماعی‌‌تر می‌‌کند؛ یعنی وقتی‌که ما از مشارکت عموم استفاده می‌‌کنیم با بینش باب‌‌های جدیدی باز می‌‌شود و در اینجاست که ترم‌‌های جدیدی مانند «مدیریت دانش» مطرح می‌‌شود که خود نیازمند گفت‌و‌گوی مفصلی است.
در درآمدی که به آن پرداختم، موضوع و پرسش اصلی این بود که در ارتباطات علم بیش از هرچیز لازم است به سمت دانشی کردن علم برویم، یعنی علم را از دانشگاه به جامعه ببریم. دقیقاً ازاینجا به بعد و در این مرحله است که ما اندیشمند و دانشمند را با ده‌‌ها مسئله‌‌ای که پیش‌ازاین با آن مواجهه نبوده است، روبه‌رو می‌‌کنیم. کار ارتباطات علم هم همین است؛ یعنی اندیشمند تا زمانی که در درون دانشگاه و آکادمی است، صرفاً با سؤال‌هایی مربوط به آن حوزه مواجه است. بنابراین کار ارتباطات علم این است که دنیای آرام دانشمند را به دنیای ناآرام در میان جامعه پیوند بزند و به نظر من به همین دلیل است که معمولاً دانشمند به اختیار از دانشگاه به جامعه نمی‌‌آیند، چراکه با سؤال‌های سختی مواجه می‌‌شوند. من حتی به‌عنوان یک معلم ارتباطات، وقتی‌که می‌‌خواهم ارتباطات را در کلاس درس بدهم بسیار خوب است، اما وقتی می‌‌خواهیم ارتباطات را به عرصه جامعه و رسانه بیاوریم، در جامعه با پرسش‌‌های فراوانی روبه‌رو می‌‌شویم که سخت و پرچالش هستند. به همین دلیل است که من می‌‌گویم ارتباطات علم یعنی نزدیک کردن مسائل اجتماعی به مسائل علمی و نقش رسانه‌‌ها در این میان محل پرسش من است، چراکه رسانه‌‌های ما نیز در این زمینه ضعیف هستند و یک دلیل ضعفشان این است که مسئولیت همه نهادهای دیگر به آن‌‌ها سپرده‌شده است و درواقع رسانه‌‌ها نسبت به نهادهای ترویج علم اضافه‌‌بار دارند. در حالت اصلی نهادهای مدنی، شبکه‌‌ها، نهادهای سیاست‌گذار و نهادهای گفت‌و‌گویی، نهادهای مشارکت عمومی در خدمت ترویج علم هستند، اما در اینجا ما چون شاهد غیبت این نهادها هستیم همه‌چیز بر گردن رسانه‌‌ها می‌‌افتد و ما از رسانه‌‌ها انتظار داریم و رسانه‌‌ها هم نمی‌‌توانند این کار را انجام دهند.

ژونالیسم علم و مشارکت

یکی از موارد مهم در نسبت ارتباطات علم و رسانه، ژورنالیسم علم است که کشور ما در این حوزه هم با چالش‌‌های زیادی روبه‌رو است. ژورنالیسم علم مبحث گسترده‌‌ای است که لازم است به‌صورت مجزا و درست به آن پرداخته شود؛ چراکه ما به‌درستی نمی‌‌دانیم که ژورنالیسم علم چیست و نمی‌‌توانیم به‌درستی این تعبیر را تعریف کنیم. یعنی وقتی‌که ما می‌‌خواهیم ژورنالیست علمی را تعریف کنیم به چه شخصی با چه توانایی‌‌هایی اشاره می‌‌کنیم؛ آیا او دانشمندی است که روزنامه‌‌نگار می‌‌شود؟ یا روزنامه‌‌نگاری است که دانشمند می‌‌شود؟ یا حالت سومی است (که من به آن اعتقاد دارم) یعنی روزنامه‌‌نگاری که ذهن پیچیده‌‌تر و نگاه چندساحتی دارد که می‌‌تواند هر آنچه را در آکادمی، فرهنگ و مواجهه با دنیای فناوارانه آموخته است، تبدیل به زبان سخن گفتن در حوزه علم کند. چندی پیش در جلسه رونمایی از ترجمه کتاب کارهای مطبوعاتی مارکز (رسوایی قرن) که توسط یکی از دوستان دانشجو آقای علی شاکر انجام‌شده بود، شرکت کردم و در آنجا صحبت‌‌هایی کردم که به نظرم با این بحث هم مرتبط است. در آنجا گفتم که ویژگی رمان‌‌های مارکز این است که روزنامه‌‌نگاری است که رمان‌نویس شده است و به همین دلیل نگاه روزنامه‌‌نگارانه‌‌اش را در رمان ‌هم می‌‌بینیم. آن چیزی که در روزنامه‌‌نگاری دغدغه است، یعنی عدد، رقم و بیان واقعی، در رمان او هم وجود دارد و به همین دلیل است که مارکز به رئالیسم جادویی می‌‌رسد. کار ارتباطات علم هم به نظر من بی‌‌شباهت به این کار نیست؛ بخشی ریشه در واقعیت آکادمی، علم و فناوری دارد، ولی بخش بزرگ‌تر آن ریشه در جامعه دارد، که چطور بتواند زبان ترجمه را پیدا کند. به این معنا ژورنالیست علمی کسی است که باید بتواند از همه این ذخیره‌‌ها چه در سنت چه در زندگی استفاده کند.

 

مشارکت علمی و نوع جامعه

یکی از پرسش‌‌هایی که از بنده در مورد ارتباطات علم و مشارکت علمی عموم پرسیده شد، این بود که آیا ما در جامعه خود که هنوز مشارکت در سطوح مختلف تعریف صحیحی پیدا نکرده است، می‌‌توانیم از ارتباطات علم به معنای مشارکتی آن صحبت کنیم. به‌عبارت‌دیگر سطح یک جامعه و مدل فرهنگی آن چقدر در ارتباطات مشارکتی علم مؤثر هستند. مهم‌‌ترین مشکلی که ما در ایران برای ایجاد این شکل از ارتباط و مشارکت داریم، در کجا باید جست‌وجو کرد؟ در پاسخ باید بگویم من به دلیل علاقه‌‌‌ای که به مولانا دارم در آخر به اینجا رسیده‌‌‌ام که مسئله ایران، مسئله «گفت‌وگو» است. مولوی در یکی از داستان‌‌‌های خود می‌‌‌گوید بیماری پیش حکیمی رفت و از دردهای مختلف خود شکایت کرد و حکیم در جواب هرکدام از این دردها گفت منشأ درد پیری است. در آخر این پاسخ حکیم بیمار را کلافه کرد و ناسزایی گفت، در جواب آن ناسزا هم باز حکیم گفت این ناسزا گفتن هم از دلایل پیری است. من هم مسئله ایران را در این‌‌‌طور خلاصه می‌‌‌کنم که در جامعه ما ناتوانی هم از وجه نظری و هم از وجه عملی و مهارتی، مسئله «گفت‌وگوست». 
در طراحی مدل‌‌‌های ارتباطات علم، قبل از ارتباطات گروه دانشمندان با عموم، به ارتباطات درون اجتماعات علمی پرداخته می‌‌‌شود که می‌بینیم ما در این زمینه هم ضعف کمی نداریم. مثلاً من اگر بخواهم در مورد همین گروه ارتباطات خودمان صحبت کنم، مهم‌‌‌ترین ضعف گروه‌‌‌های ارتباطات ناتوانی در ارتباط است موردی که همه افراد درگیر در دانشگاه‌‌‌ها و مراکز مختلف علمی آن را تجربه و تأیید می‌‌‌کنند . در مورد بنیان‌‌‌های مشارکت نیز ما ناگزیریم به عوامل میانی و نهادها و ساختارهایی که این مشارکت در آن‌‌‌ها شکل می‌‌‌گیرد، توجه کنیم. در اینجا باید مفهوم مشارکت هم توضیح داده شود. چراکه منظور از مشارکت این نیست که من بگویم موضوعی را مطرح کردم پس همه آن را تأیید کنند، در منطق روشی به نام خفه کردن دشمن وجود دارد و بر طبق آن اگر ما طرف مقابلمان را دشمن در نظر بگیریم باید کاری که او را خفه کنیم تا حرف نزد، که متأسفانه این مشکل در وجوه مختلف ارتباطات در کشور ما و ازجمله ارتباطات علم وجود دارد.

 

بحث دیگری که در مورد ارتباطات علم مشارکتی در ایران مطرح می‌‌‌شود، پرسش از سنتی بودن جامعه ایران است؛ من در اینجا زیاد خودم را در منازعه میان سنت، مدرنیته و پست‌مدرنیته نمی‌‌‌اندازم چراکه در ساختارهای سنتی ما می‌‌‌توانیم زمینه‌‌‌هایی را برای امکان گفت‌وگوی درون اجتماعات علمی ببینیم و همین‌طور بنیان‌‌‌هایی برای مشارکت ببینیم و این‌طور نیست که ردپایی از این موضوع در سنت ما وجود نداشته باشد. اما امروزه در مرحله درگیر کردن مرم با ارتباطات علم نقش نهادهای واسط مانند نهادهای مدنی و تشکل‌‌‌ها و انجمن‌‌‌های علمی و تخصصی بسیار مهم است. باید توجه کنیم که چگونگی درگیر کردن مردم هم در این میان بسیار مهم است، چراکه اگر ما این دید را داشته باشیم که ما عالم هستیم و قرار است مردم را که چیزی نمی‌‌‌دانند، آگاه کنیم، دقیقاً به ورطه همان سطح اول ارتباطات علم افتاده‌‌‌ایم و همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد در این سطح جایی برای عموم و مشارکت‌‌‌شان باقی نمی‌‌‌ماند و به نتیجه نمی‌‌‌رسد. بگذارد مثالی بزنم مدتی قبل درزمینه ترویج کشاورزی بر اساس مدل ارتباطات مشارکتی سرواس پژوهشی انجام شد که این پرسش را مطرح کرد که چرا در روستاهای ما روش‌‌‌های ترویج کشاورزی نوین کاری پیش نمی‌‌‌رود؟ پاسخ این بود که کشاورزی پیری که می‌‌‌گوید اجداد ما برای یک‌عمر به این روش زیتون کاشته‌‌‌اند، حالا وقتی یک جوان ۲۵ ساله بیاید و به او بگوید که روش تو اشتباه است و باید این زیتون را به شکل دیگری بکاری، مسلماً این گفت‌وگو حتی اگر او در ظاهر هم اعتراضی نکند به‌جایی نمی‌‌‌رسد. سرواس نظریه‌پرداز ارتباطات مشارکتی می‌‌‌گوید در این زمان بروید «مدرسه در مزرعه» را دنبال کنید و بر اساس گفت‌وگو کار را انجام دهید. یعنی مروج بگوید من این کار را این‌طور خوانده‌‌‌ام، شما چطور می‌‌‌دانید؟ و بعد از گفت‌وگو به این نتیجه می‌‌‌رسند که باید شیوه کاشت و برداشت را عوض کند، در این قسمت است که ما مشکل داریم. یعنی این نگاه استعلایی و از بالا به پایین که در کشور ما ریشه دوانده است، نمی‌‌‌تواند جامعه را درگیر کند اما اگر همان‌طور که گفتم از علم به دانش عبور کنیم و وجه کاربردی علم در اولویت قرار بگیرد، این مشکل تا حد زیای حل می‌‌‌شود و از طرف دیگر باید توجه کنیم که کنشگران ‌هم باید منتفع و آگاه شوند از آنچه مروج می‌‌‌گوید چه نصیبی پیدا می‌‌‌کنند. اگر این روش تغییر نکند ما کار به‌جایی نمی‌‌‌بریم چراکه اگر همچنان به سبک و سیاقی که مثلاً تلویزیون عمل می‌‌‌کند و میکروفن دست مردم می‌‌‌دهد و از آن‌‌‌ها می‌‌‌پرسد نظرتان در مورد برنامه‌‌‌هایی که ما اجرا می‌‌‌کنیم، چیست و آن فرد هم اگر حوصله داشته باشد در تأیید حرف می‌‌‌زند وگرنه که اصلاً حرف نمی‌‌‌زد، این روش هیچ تأثیری نخواهد داشت.

 

جمع‌‌‌بندی

در مقام جمع‌‌‌بندی این نوشتار باید اشاره‌کنم که من در این بحث ارتباطات علم و حوزه عمومی را مورد واکاوی قراردادم. در اینجا باید توجه شود که ارتباطات علم و ترویج علم لزوماً یکی نیستند چراکه در ترویج علم بار گفت‌وگویی علمی بیشتر اما در حوزه ارتباطات علم، بار حوزه دانشی بیشتر است و شاید بتوان گفت مشخص‌ترین تعریفی که می‌‌‌توان از لزوم این بحث داشت این است که زمانی یگانگی میان علم و دانش وجود داشت که اکنون این یگانگی در حال تفکیک است و علم با دانش ازنظر با آمیختگی که دانش با تجربه دارد متمایز می‌‌‌شود در همین فضا است که دانش اجتماعی متقاضی بیشتری پیدا می‌‌‌کند چراکه منعطف‌‌‌تر و با نیازها منطبق‌‌‌تر است و با کنشگران بیشتر همراه می‌‌‌شود. چکیده حرف من این است که دنیای راحت تولید علم را به دنیای ناراحت تولید دانش در ارتباطات علم تبدیل کنیم چراکه تولید دانش در سیستم اجتماعی پیچیده‌‌‌تری عمل می‌‌‌کند و با بازیگران بیشتری دارد و طبیعتاً مسائل بیشتری دارد. در این قسمت مسئله مهم‌‌‌تر از ژورنالیسم و رسانه، ضعف ارتباط و ناتوانی در ارتباط و همان گفت‌وگویی است که من اشاره کردم. من البته به این امر واقفم که پرسش اصلی این است که مسئله کجاست؟ چراکه اگر مسئله پیدا شود در ادامه جای ارتباطات علم هم مشخص می‌شوم و من معتقدم که گمشده جامعه ایرانی پیش از راه‌‌‌حل مسئله است چراکه جامعه آکادمیک ما پر از راه‌‌‌حل-هایی مبتنی بر مسائلی است که مسئله ما و جامعه‌‌‌مان نیست.